نگرانی من

آخر هفته رو حسابی استراحت کردم و حالم خیلی خوب بود ولی شنبه که رفتم سر کار دوباره دردام زیاد شدن دیگه دوشنبه حالم خیلی بد بود و پندار نزاشت برم سرکار موندم تو خونه و سه شنبه رفتم تهران اول رفتم آرایشگاه ابروهامو مرتب کردم و بعدش رفتم مطب دکتر بعد از سونو دکتر گفت این چیزی که من میبینم خوبه ولی ضربان نمیبینم چطور میگی دکتر قبلی گفت ضربان دیده به نظر من تو 5 هفته ای و نباید ضربان داشته باشی ضربان تو هفته 8 مشخص میشه اگر اون واقعا دیده ممکنه مشکلی پیش اومده باشه و حالا ضربان نیست به نظر من تو تهران بمون که اگر مشکلی پیش اومد مستقیم بری بیمارستان لاله خیلی نگران شدیم من و پندار ولی گفتیم واقعا نمی تونم یه هفته تهران بمونم دیوونه میشم هیچ کجا هم که نمیتونم برم باید بشینم تو خونه خلاصه گفت با احتیاط زیاد برید ولی سه شنبه دیگه دوباره بیاید تا من ببینم اوضاعت چطوره خلاصه که الان حسابی نگرانم و امیدوارم مشکل خاصی نباشه ساغرم که کلا داره میمیره از نگرانی ولی مامانم میگه هیچی نیست نگران نباش

خلاصه که این نقطه ما داره یه خورده دلواپسمون میکنه

از تهران مستقیم رفتم خونه مامانم مامانم اصرار داشت کلا بمونم اونجا ولی من قبول نکردم آخه خونه راحتترم و به کارامم میرسم امشب هم مامانم و خاله هام اومدن خونمون آخه پندار طبق معمول نبود نامزدی داشتن دیگه ساعت 9 با با و مامان پندار هم اومدن و یه سری بهمون زدن و ساعت 12 رفتن

موریانه افتاده به جون میز بارم و بابام امشب کلی زحمت کشید و قرص مخصوص و نایلون کشید روش تا همشون بمیرن و بیشتر از این میزم خراب نشه همین الان رفتن من موندم و ساغر پندار تا بیاد 4 صبح میشه

دکتر یه کتابم داد بخونم تا حالا که نگرانتر شدم از خوندمش البته تا حالا

 بقیشو بخونم ببینم چی میگه

 

فعلا شب بخیر

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده و ساینا

وااااااااااااااااااااو سحر من نبودم چه خبر داغی رو منتشر کردی......... بهت تبریک میگم.. انشالله که مشکل خاصی نباشه........... فکر کنم نیازی به رمز پست قبلی نباشه..........ولی اگه حال داشتی بیا و پسورد بزار. کار خوبی کردی.........نی نی خیلی خوبه..........دیرتر نمیشههههههههه[ماچ] راستی داریم به 8 8 91 هم نزدیک میشیم...........مبارکککککککککککککککککککککککککککککک[هورا]

سودی مامان پندار

سسسسسسسسسسسلام سحر جونم راس میگی قربون اون نقطه کوچولو بشم نگران نباش خانمی ایشالا چیزی نیست الان ساعت 6 و نیم غروب یکشنبه اس و تو اداره نشستم که فهمیدم بارداری خیلی خوشحالم اینجا یه نمه بارون زده و هوا تاریکه همیشه تو ذهنم میمونه که خبر بارداریت رو تو این هوا فهمیدم رمز خیلی وقت پیشا رو زدم اما درست نبود تونستی بهم رمز رو بده ررررررررااااااااااااسسسسستی سالگرد ازدواجتون هم مبارک اینایی رو که میبینی تقدیم به اون نقطه خوشگل خاله [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] اینا هم واسه خودت و همسری [گل][گل][گل][گل][گل]

مامان اليانا

اي جانم عروس خوشگل يه نيني تو راهي داره هورااااااااااااااااا[هورا][بغل]عزيزم اميدوارم به سلامت وخير وبي دغدغه همه روزهاي بارداريت رو طي كني و هيچ نگراني نداشته باشي خوشگلم[قلب][ماچ]

مریم حسین زاده

سلام خانمی راستش دیشب خوابتو دیدم امروز به وبلاگت سری زدم خییییییییییلی خییییییییییییلی خوشحال شدم دلمم خیلی برلت تنگ شد مواظب خودتو فندق کوچولو باش به امید اینکه روزی عکس نینی تو اینجا ببینم[قلب]

گلی

عزیزم نگران نباش هر چی خیره پیش میاد ببین ما زنا همینجوری همیشه خودمون توی استرسیم چه برسه دیگه توی بارداری که هورمونا میزنه بالا[نیشخند] ایشالا که هیچی نیست چون زود رفتی [قلب]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام انشالله به سلامتی خدا خودش کمک می کنه واقعا چطور رمز نداری ؟ الان خصوصی می ذارم [خجالت]

مامان مهدیس و محمدراستین

سلام. من قبلا نظر داده بودم ولی الان نمیبینمش که بازم میگم اصلا نگران نباش و به خدا بسپار خودش بهتر از همه مواظبشه. هر روز هم براش آیت الکرسی بخون و بهش فوت کن.

سیما

زود زود با خبرهای خوب بیا[ماچ]

سیما

زود زود با خبرهای خوب بیا[ماچ]

سیدمهدی

سلام به سحر عزیز سالگرد ازدواجتون مبارک .رمز عبور اگه براتون مقدور بود برام بفرستید [لبخند]