هفته 38 و تولد

شنبه با خارش زیاد از خواب بیدار شدم واقعا نوبر این روزا هر روز یه برنامه جدید دارم اینقدر خاروندم خودمو بعضی از قسمتهای بدنم زخم شد دوبار رفتم حموم و تا غروب خیلی بهتر شدم غروب رفتم خونه مامانم براش کیک پختم آخه مامانبزرگم مهمون داشت و بهم گفت براش کیک درست کنم و شب هم رفتیم خونه یکی از دوستامون تا آخرین دیدار قبل زایمان رو هم با اونا داشته باشم دیگه دفعه بعد همه ما رو سه تایی میبینن

یکشنبه قرار بود داییم هم باهامون بیاد
تهران  ظهر باهم قرار داشتیم ساغر بهش گفته
بود 12 مامانم میگه من گفتم 1 خلاصه دایی جان (که حالش هم زیاد خوب نیست) ساعت 10
از خونه میره بیرون با موبایل خاموش حسابی عصبی شده بودیم و آخرش هم 1:10 راه
افتادیم به پلیس راه که رسیدیم مامانم زنگ زد و گفت دایی برگشته میگه من نمیرم
باهاشون خوب یه زنگ میزدی میگفتی

بعد که رسیدیم تهران اول رفتیم بیمارستان تا من
جواب آزمایشم رو بگیرم بعدش رفتیم مطب دکتر اون که گفت فعلا همه چیز خوب از همین
امروز غذای سبک بخور که اگر اتفاقی افتاد با شکم پر نبریمت اتاق عمل و چهارشنبه شب
و پنج شنبه صبح دوش بگیر و چهارشنبه از ساعت 12 شب هیچی نخور حتی آب و یه شام سبک
هک قبل ساعت 8 بخور فقط یه چیزی گفت که من دوباره کلافه شدم و اونم این که باید
بعد ترخیص از بیمارستان بمونی و من یکشنبه باید دوباره چکت کنم قبلا گفته بود بعد
ترخیص میتونی بری ولی ایندفعه اینطوری گفت و گفت که گواهی بیمت رو هم همون یکشنبه
بهت میدم وای که چقدر سخت شد البته هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد خودم
خواسته بودم که حتما زایمانم تهران باشه چون واقعا بیمارستان آمل ترسناکه

از اونطرف شبا نمیتونستم بخوابم و جام هم که عوض
شد و مهمتر اینکه مسلما تختخواب و مبل و ... به راحتی خونه خودم نبود خلاصه که
هرچی آرامش داشتم تو این 9 ماه این چند روز آخر عصبی بودم و استرس داشتم

دوشنبه کلا تو خونه بودم و استراحت میکردم و به
این فکر میکردم که سه روز بیشتر نمونده

خوابم خیلی کم شده 4 صبح میخوابم 6 بیدار میشم بزور
تا 8 میمونم تو رختخواب و بعدش دیگه نمیشه سه شنبه هم همینطور بود هیچی دیگه یه
خورده سرمو با اینترنت گرم کردم و برای یوسف خرید اینترنتی کردم و بعدش رفتم حموم
ساغر رفته بود یه سری لوازم آرایش بخره بعد که اومد ناهارم خریده بود بعدش رفتیم
سمت آرایشگاه ابروهای پاچه بزیمو درست کردم و ناخونامو درست کردم و موهامم براشینگ
کردم و خلاصه کلی روحیه گرفتم و برای ورود نی نی سعی کردم مامان خوشگلی باشم بعدش
رفتم خونه سپیده دختر داییم و شب اونجا موندم

چهارشنبه صبح ساعت 8 بیدار شدم دیدم بچه تکون
نمیخوره حالا دخترداییمم باردار و هفته دیگه زایمان داره هی شب قبلش برام تعریف
کرده بود فلانی بچش مرده به دنیا اومد فلانی بچش به دنیا اومد فلان مشکل داشت و
... منم هی فکر کردم و استرس گرفتم حالا تا ساعت یک بعدازظهر جز دوتا تکون کوچیک هیچ
حرکتی نداشت بالاخره رفتم بیمارستان صدای قلبش خوب بود ولی دکتر گفت اگر بزم حرکت
نداشت برو بیمارستانی که باید زایمان کنی و واسه یه روز خودتو بیچاره نکن ولی
ازهمون موقع تکوناش شروع شد و خیالم راحت شد

چون قرار شد بعد زایمان هم چند روز تهران بمونم
یکی از دقدقه هام تخت بچه بود تو کریر که نمیتونست بمونه گفتم برم براش یه گهواره
بگیرم دیدم خیلی گرون درمیاد برای چند روز استفاده بنابراین رفتم براش یه ساک حمل
خریدم که هم ارزون بود هم سبک

بعدازظهر ساغر اومد دنبالم و باهم رفتیم خرید
اینترنتی که کرده بودیم و تحویل گرفتیم و بعدش رفتیم وسایلی که مامان اینا اورده
بودن رو گزاشتیم خونه و بعد اون رفتیم دنبال پندار که با باباش اینا اومده بود و
چون تا قبل 8 باید شام میخوردم رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه

کل چهارشنبه به این فکر میکردم که فردا میبینمش
خدایا یعنی سالمه؟ چه شکلیه؟ چی میشه ؟ گریه او ؟ وووو

ساعت 6:15 پندار اومد بالاسرم از 5 صبح بیدار شده بود و خوابش نمیبرد دیگه یه خورده گفتیم و خندیدیم و من رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم و یه چندتا عکس گرفتیم و رفتیم بیمارستان خیلی زود کارای پذیرش انجام شد و منو بردن اتاق زایمان تا حاضرم کنن دکتر گفته بود که ظهر میاد بدیش این بود که تنها بودم و نمیزاشتن کسی بیاد پیشم اومدن صدای قلب بچه رو چک کردن و فشارمو گرفتن فرمها رو پر کردن و یه سرم بهم وصل کردن

من موندم و تنهایید یه خورده با گوشیم بازی میکردم و یه خورده زنگ میزدم به همراهام

مامانم بنده خدا خیلی استرس داشت و صداش میلرزید بابامم که کلا داشت گریه میکرد

منم یه خورده با پسرم خلوت کردم و یه چیزایی بهش میگفتم از جمله

عزیزکم تا چندساعت دیگه میبینمت و همه ما داریم لحظه شماری میکنیم فقط حسودیم میشه به بقیه که زودتر از من میبیننت

یه چیز دیگه سوشیانتم لطفا سالم باش و جیغ جیغو هم نباش

نمیدونم وقتی به هوش میام قراره با چه صحنه ای روبرو شم آیا همه چیز عالیه و همه خوشحالن یا ...

امیدوارم و راضیم به رضای خدا

 

خلاصه ساعت 11:20 دقیقه گفتن که باید برم اتاق
عمل پرستارا اومدن که ببرنم دیدم هی باهم پچ پچ میکن نگو از ساعت 9 که ولم کرده
بودن کلی کار مونده بود که انجام نشده بود و از اینطرف از دکتر میترسیدن و
نمیتونستن معطلش کنن منم به روی خودم نیاوردم و مخصوصا به پندار چیزی نگفتم چون
اگر میگفتم غوغا به پا میشد خلاصه یه جوری سنبلش کردن خلاصه خوابوندنم رو برانکارد
و بردنم دیدم ساغر و پندار دم در منتظرم با اینکه خیلی استرس داشتم لبخند به لب
باهاشون خداحافظی کردم و خیلی تلاش کردم که اشکم در نیاد واقعا احساساتی شده بودم
یه دکتر بیهوشی خیلی مهربون بالا سرم بود و هی باهام حرف میزد و میگفت تنبل چرا
طبیعی نمیزایی و منو عین تو فیلما سقف و چراغا رو نگاه میکردم تا رسیدیم به اتاق
عمل دکترم اومد بالاسرم و حالمو پرسید و باهام حرف زد بعدشم یهو احساس کردم دارم
میرم تو خلا و واقعا حس خوب و جالبی بود اولین بار بود که بیهوش میشدم و دیگه چیزی
نفهمیدم تا اینکه یه صداهایی میشنیدم و دردی حس میکردم کم کم دردم زیاد شده بود
اولش فکر کردم وسط عمل و من به هوش اومدم چون داشتن روی شکممو فشار میدادن ولی بعد
شنیدم که میگفتن بچه رو بردن بیرون و یه همچین چیزایی حالا دماغم کیپ بود و نفسم
در نمیومد و روی شکمم هم که فشار میداد ولی قادر نبودم حرکتی به خودم بدم و هرچی
تلاش میکردم صدام در نمیومد انگار بختک افتاده بود روم تا اینکه هی از دماغم یه
چیزایی اومده بود بیرون اولش فکر کردم چرک ولی میشنیدم که میگفتن خون و هی تمیزم
میکردن و صدام میزدن و یه خورده دسپاچه شده بودن و من بالاخره تونستم حرف بزنم و
گفتم میخوام به پهلو بخوابم چون نمیتونم نفس بکشم و اونا گفتن که نمیشه تا برسم دم
در هوشیار شده بودم و بازم دیدم ساغر و پندار دم درن و شکر خدا که لبخند رو لبشون
بود ازشون پرسیدم بچه چطوره و چه شکلیه و ... ساغر عکساشو بهم نشون میداد و
همینطور ازم فیلم میگرفت وقتی عکسشو دیدم احساس کردم قشنگترین موجود روی زمین رو
دارم نگاه میکنم وای که چه حس قشنگی بود البته هنوز خمار بودم رفتم تو اتاق خودم
مامانم و مامان پندار اونجا بودن و هی میگفتن وای چه بچه نازی عین خودته و تبریک
میگفتن ولی چون بچه رو برده بودن برای ختنه هنوز نیاورده بودن پیش خودمون خلاصه که
فهمیدم سوشیانت نازم ساعت 12:14 با وزن 3370 و با قد 48 سانتیمتر به دنیا اومد و
ظاهرا بچه آرومی هم بود منو ساعت 2 آوردن بیرون هر لحظه میگفتم عکساشو بهم نشون
بدین تا اینکه 3:20 آوردنش تو اتاقم و من باید بهش شیر میدادم خدای من خیلی خیلی
خیلی حس قشنگی بود تا اومدم بغلم شروع کرد به شیر خوردن و با قدرت هرچه تمامتر
فکشو تکون میداد و ملچ ملوچ راه انداخته بود و من که نگران شیر خوردنش بودم خیالم
راحت شد دیگه پیشم موند و من فقط بهش نگاه میکردم و لذت میبردم و البته پندار هم
همینطور همه میگفتن شبیه من ولی من چیزی نمیفهمیدمفقط یه پسر خوشگل لپ دار میدیدم

از بابام بگم که فقط گریه میکرد و تا شب صداش
گرفته بود و از طرفی عاشق بچه شده بود کلا پیشش و داره بهش نگاه میکنه و هی میگه
آروم حرف بزنید اینکارو بکنید و اونکارو نکنید

دیگه بقیش کارای روتین بیمارستان بود و درد و
بیحالی و منگی

یه مشکل دیگه این بود که من و مامانم طرز شیر
دادن رو بلد نبودیم ولی وقتی پرستار میومد عالی شیر میخورد دیگه دوبار صداشون
کردیم و اومدن ولی سومین بار نیومدن و گفتن بیارنیش بخش نوزادان بدون اینکه به ما
بگن بهش شیر خشک دادن وای دلم برای بچم کباب شد بعدشم همونجا نگهش داشتن که حومش
کنن ساعت 5 صبح که رفت 7:30 برگشت وای که تو این مدت دلم حسابی براش تنگ شده بود و
هی تو راهرو قدم میزدم تا بیارنش تحمل نداشتم تو اتاق منتظر بمونم پندار هم همون
موقع اومد و مامانش برام کاچی درست کرد و فرستاد و بالاخره اینکه ساعت 11:30 ترخیص
شدیم و رفتیم خونه

حالم تو خونه خیلی خوب نبود و تب کردم از طرفی
هم خوب بلد نیستم بهش شیر بدم بنابراین مجبور شدم از شیردوش استفاده کنم پسرم خیلی
پسر خوبیه ولی گاهی وقتا بد لج میکنه و خونه رو میزاره رو سرش چونش میلرزه و گریه
میکنه  ولی کلا همش آروم میخوابه

خدایا چرا اینقدر دوست داشتنیه

/ 6 نظر / 11 بازدید
دختری در مزرعه

سحر جونم بهت تبریک میگم. خیلی برات خوشحالم..امیدوارم سایتون همیشه عمر بالا سرش باشه

الهه

تبريك عزيزم اميدوارم هميشه سايه تو و همسرت بالا سرش باشه پس عكسش كو؟

نفس

سحرجون کدوم بیمارستان زایمان کردی؟؟

neda

سلا وب جالبی داری اگر دوست داری بیا با هم تبادل لینک کنیم[لبخند]

مریم

بازم تبریک میگم سحرم ارزوی بزرگم اینه که زیر سایه پدرو مادرش تو ارامش بزرگ بشه وانسانی مفید برای جامعه اش بشه [لبخند][لبخند][قلب]

ناعمه

عزیزممممممممممممممم با خوندنش اشک تو چشمام جمع شدش ایشالا خوش قدم باشههه زودی عسکشو بزار ببینیمش دیگه