پستونک

شنبه مهمونی بود خونه عموم سوشیانتو با مامانم فرستادم رفت خودم پیاده رفتم وقتی رسیدم سوشیانت خوابیده بود حالا کجا طبقه بالا پدرم در اومد هی من و ساغر و مامان به نوبت میرفتیم هر 5 دقیقه بهش سر میزدیم گفتم خوب تو کریرش همین پایین میخوابید دیگه

جدیدا جای شیر خوردنش باید فقط تو اتاق خودمون باشه هر کجای دیگه براش تازگی داره و بازیگوشی و فضولیش گل میکنه و شیر نمیخوره خودشو 360 درجه میچرخونه که مثلا ببینه دور و برش چه خبره حتی تو خونه خودمون

یکشنبه رفتیم قائمشهر مامان پندار برای پسرم آش دندونی پخته بود بعدشم منو بردن یه سیسمونی و برای سوشیانت کادو خریدن مامانبزرگ پندار هم داره براش لباس میبافه و علی الحساب دو تا توپ بهش داد

دوشنبه ستاره دخترخالم اومد خونمون دوتا دخترخاله هام خیلی شازده منو دوست دارن و خودشونو هلاک میکنن براش گل پسر منم که کلا تو بغل هیچکی گریه نمیکنه و با همه خوش انسی میکنه فقط جدیدنا بغل هرکی که باشه تا من بهش میگم بیا سریع دستاشو باز میکنه و میاد بغلم منم که ذوق مرگ میشم الهی قربون اون دستای کوچولوت برم من

یه چیز جالب دیگه بیدار شدنشه وقتی حسابی میخوابه مخصوصا بعدازظهرا موقعی که چشاشو باز میکنه اینقدر شیرینه که نگوووو با ناز به آدم نگاه میکنه و لبخند ملیحانه ای میزنه و هی چشاشو خیلی آروم باز و بسته میکنه و من که عاشق این رفتارشم و نمیخوام تموم شه و میخوام اون لحظه دنیا وایسته و من همینطوری تماشاش کنم مجبورم جلوی هیجان خودمو بگیرم و آروم فقط بخهش لبخند بزنم وایییی میخوام براش بمیرمممممممممم

سه شنبه بغل کرده بودم پسرمو و باهم خواب خواب بودیم مامانم در زد من بیدار شدم حالا هی میگفت حالتو گرفتم ببخشید دیگه بعدش سوشیانتم بیدار شد و باهم رفتیم خونه خاله نسرینم و اونجا هم کلی همه رو خندوند

 وای خیلی به باز کردن در علاقه داره هی با روروک میره سراغ کابینتا و میخواد درشون رو باز کنه ولی روروک مانع میشه

اینسری رفته بود صدای دی وی دی رو بلند کرده بود یعنی همینطور که رد میشد پیچشو پیچوند

نشسته بود داشت بازی میکرد دیدم پستونک تو دهنشه به ساغر گفتم تو گذاشتی گفت نه دیدم برعکسم گذاشته بعد عروسکشو فشار میده روی پستونک خنگ مامان

پنج شنبه یه مهمونی کوچیک دندون براش گرفتم با حضور مامان و خاله ها و دختر خاله و ساغر و مامان پندار که شب آقایون هم اومدن

جمعه هم رفتیم خونه عمم آخه پسرش نامزد کرده دارن میرن فرانسه برای زندگی از اونطرف چون چند ماه از فوت عموم میگذره عروسی نگرفتن عمم یه مهمونی گرفت رفتیم و کادوشونو هم بهشون دادیم سوشیانت ساعت 4 خوابید و من دیدم منتظرش بمونم به مهمونی نمیرسم گزاشتمش پیش پندار و رفتم گفتم بیدار شد بگو بیام دنبالش البته با خونه عمم یه کوچه فاصله دارم

گل پسرم صداهای بسیار کلفتی از خودش در ماره و بسیار خنده داره کاراش

خدایا شکرت که دارم بزرگ شدن پسرمو میبینم

/ 5 نظر / 4 بازدید
مامان آرنیکا

مبارک باشه دندونش. خیلی قدر این دوران را بدون

خواننده خاموش

مبارک سحر جون روزهای قشنگی داری قدرشو بدون راستی دستور رزیمتو برام نذاشتی ما یه ده نفری هستیم که اینجا منتظر دستورتیم راستی سحر سرکارتو چی کار کردی میخواستی حداقل بیمه بیکاری بگیری

...

چقد شبیه زاپنی ها هستی

رادمهر و مامان

نازی عزیزم دندونی مبارک[ماچ] خوبه از الان دوست داره حسابی آقا باشه که صداشو مردونه میکنه حسابی ماچش کن[ماچ]

...

با احساس پر عاطفه دقیق بچه دوست می دونین من یه دوست ژاپنی داشتم اونم نماد احساس بود شما هم برای من همین طوری هستین. اونم یه پسر داشت .دانشگاه فردوسی باهم اشنا شدیم رشتش ادبیات بود . همشم نگران پسرش. راستی منم اسم پسر نداشتمو گذاشتم سوشیانس