دو ماهگی و سه ماهگی شازده در گیلاس

شنبه حسابی خسته شدم آخه وقتی صبح ساعت حدود 6 بیدار میشم به سوشیانت شیر میدم دیگه تا ظهر خوابم نمیگیره بعدازظهر مامانم سوشیانتو نگه میداره من میخوابم ولی شنبه بچم دوباره دلپیچه وحشتناک گرفته بود و گریه میکرد و من نشد که بخوابم غروب با پندار بردمیش بیرون تو ماشین یه کم خوابید ولی شب دوباره وحشتناک گریه میکرد یعنی زار میزد طفلک کوچولو بدجوری به خودش میپیچید و شیر من رو هم نمیخورد ترجیح میداد با شیشه شیر بخوره دیگه منم بهش دادم کلا چون شیر خوردن با شیشه راحت تره دوست داره اونطوری بخوره و من با مکافات و گول زدن و ترفند شیر خودمو بهش میدم من که دیگه آروم شد ساعت 1:30 خوابیدم و مامانم تا 4 صبح نگهش داشت بالاخره خوابید

یه چیز باحال : بعضی وقتا که تو بغلمه بغل هیچکس دیگه نمیره چنگ میندازه و من و محکم میگیره وای که چه کیفی میده

سه شنبه رفتم واکسن دو ماهگیشو بزنم وای حسابی استرس داشتم یه روز زودتر رفتم اخه گفتم میخوره به اخر هفته دسترسی به دکتر سخت میشه خلاصه هی به گل پسرم نگاه میکردم که مثل فرشته ها خوابیدهد و از ایةکه باید میرفتم و گریشو در میاوردم نگران بودم مامان و ساغر هم استرس داشتن و هی غصه میخوردن خلاصه با پندار. فتیم فلج رو نداشتن دو تا دیگه رو به پاهاش زدن حسابی جیغ کشید. گریه کرد و بعد که اومد بغلم اروم شد اشک منم دراومده بود پندارم هی جای واکسنشو ماساژ میداد اومدیم خونه براش کمپرس سرد گذاشتم و بهش شیر دادم ولی بخاطر استامینوفن زود خوابید و من دعا میکردم تب نکنه ولی هم تب کرد هم گریه منم دیگه ساعت 5 بعدازظهر حسابی خسته شده بودم و مدام یا تو بغلم بود یا رو پاهام منتظر بودم کار مامانم تموم شه بگیرتش که من یه کم بخوابم زنداییم زنگ زد که افطاری میان و بنابراین کار مامان تمومی نداشت بالاخره تا خود صبح بالاسرش بودم نمیدونم چرا نمیخوابید میگن استامینوفن خواب آوره اولش خوب خوابید ولی دیگه کلا تا صبح دو ساعت هم نخوابید گریه هم نمیکرد البته شب تا صبح ولی خوابیدن هم وجود نداشت

وقتی رفتم واکسنشو بزنم قد و وزنشو گرفتن 5400
وزنش بود و قدش هم 56 سانت

چهارشنبه پسرم دو ماهه شد

عزیز دلم دو ماهگیت مبارک

پنج شنبه رفتیم گیلاس که چند هفته بمونیم با
مهمون رفتیم و حسابی شلوغ بود دوروبرمون ولی جمعه غروب همه رفتن و ما تنها شدیم

شنبه و یکشنبه من و مامان و سوشیانت تنها بودیم
و حسابی آرامش داشتیم دوشنبه بعدازظهر ساغر و بابا و پندار اومدن و سه شنبه غروب
رفتن ولی ساغر موند ساغر که هست خیلی بهم کمک میکنه آخه مامانم کمرش درد میکرد و
نمیتونست مثل قبل کمکم کنه چهارشنبه غروب هم داییم مامانبزرگم رو آورد و پنج شنبه
حسابی شلوغ شد خاله هام و داییم اومده بودن بابا مامان پندار هم اومدن ولی دوباره
جمعه غروب اکثرا رفتن ولی خاله هام موندن و یه هفته ای قرار بود بمونن

تو این هفته دو ا کار جدید یاد گرفته عزیز دلم
یکی اینکه با ملچ ملوچ زیاد دستاشو میخوره اولش وقتی دستش میرفت زیر دهنش شروع
میکرد به خوردن ولی الان دستشو میبره سمت دهنش و میخوره وای خیلی بامزست دستای
کوچولوشو مشت میکنه میزاره تو دهنش

دومیش هم اینکه وقتی باهاش حرف میزنی تلاش میکنه
تا جوابتو بده و دهنشو کوچیک و بزرگ میکنه و میکنه هو هو هو وای واقعا میخوام بخورمش

البته مدت کمی شنگوله بیشتر گریه میکنه و دل درد
داره

هفته دوم مرداد هم با خاله هام گیلاس بودیم و
روزای آرومی رو گذروندیم فقط بچه های دایی هامم اومده بودن که یه خورده شیطونی
میکردن

دوشنبه بچه ها رفتن و من و ساغر و یوسف با محمد
و لاله دختر خاله و پسر خالم رفتیم گردباد افطاری و دلی از عزا درآوردیم برگشتنی
هم کنار رستوران لوازم سیسمونی داشتن برای پسرم بی بی انیشتین خریدم دو تا خانوم
اونجا بودن خیلی تعریف میکردن منم براش گرفتم ببینم میتونم پسرمو انیشتین کنم یا
نه J

سه شنبه پندار اومد گیلاس و سوشیانت تا باباشو
دید شروع کرد به گریه کردن و تا 3:30 صبح بالاخره خوابیدالبته سر شب آروم بود به
اندازه ای که من و پندار رفتیم تو باغ و دل و جگر کباب کردیم و کلی با هم تنها
بودیم و حرف زدیم یهو شروع کرد به گریه کردن

ولی کلا هم نفخش بهتر شده هم رفلاکسش کم کم دارم
داروهاشو کم میکنم

آخر هفته هم که به تعطیلات عید فطر خورد و حسابی
دوروبرمون شلوغ بود

این پسر هم که دل هم رو برده هر روز که میگذره
صداهایی که از خودش در میاره بیشتر میشه و حرکات ساده صورت رو تقلید میکنه زبونتو
که در بیاری اونم همین کارو میکنه وای که دلم قیلی ویلی میره به خالم میگم باورم
نمیشه این پسر ناز و ملوس مال خود خودمهخخالم هم میگه حالشو ببر زن که بگیره دیگه
بهت نگاه هم نمیکنه L

هفته سوم مرداد هم برامون از یکشنبه شروع شد
بعازظهرش رفتیم خونه یکی از همسایه های قدیمی مادربزرگم مهمونی که یه خانم پیر بود
و برامون شیرینی های خوشمزه درست کرده بود شازده پسرم هم اونروز اینقدر شاد بود و
خندید و بامزه بود که نگووووووو

شبش هم یکی از دوستای قدیمی مامانم اومده بود
چند روز پیشمون بمونه جمع کاملا زنونه بود و مردمون آقا سوشیانت بود

وسط هفته دوباره سوشیانت شیر پرید سر گلوش و تا نفسش
دوباره بیاد سر جاش خیلی طول کشید و یه استرس شدید بهمون وارد شد یه شب دیدم یه
جوش سفید رو لثش زده صبحش زنگ زدم به پندار بیاد دنبالمون بریم دکتر تعریف دکتر
بیدار مغزو خیلی شنیده بودم بردمش اونجا گفت چیزی نیست هرچی پرسیدم پس این چیه گفت
هیچی !!!!!!!!!!!!!!  قد و وزنش رو گرفت
قدش 57 و وزنش 5700 بود خیلی تغییر نکرد ولی خوب طبیعی بود خیالمون راحت شد دیگه
رفتیم شهروند یه کم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم گیلاس

این باعث شد پسرم یه خورده بگرده هرچند که خسته
میشد و گریه میکرد ولی بازم خوب بود

وقتی تو کریر میشینه یه کم به اطرافش نگاه میکنه
و کم کم میخوابه ما که کاری به کارش نداشته باشیم اونم تحویلمون نمیگیره ولی من
برگشتم و شروع کردم به حرف زدن باهاش انگار دلش برام تنگ شده بود هی میخواست بخنده
ولی بغض میکرد یه کم میخندید یه کم لب و لوچش آویزوون میشد تا بالاخره ترکید وای
که دلم کباب شد سریع بازش کردم نشوندمش تو بغلم الهی قربونش برم

چشم زدم پسرمو چهارشنبه و پنج شنبه خیلی گریه
کرد

پنج شنبه و جمعه بابا و مامان پندار اومدن گیلاس
ولی خود پندار نتونست بیاد ماه رمضون تموم شد و عروسیا شروع شد و ما دیگه خیلی کم
پندارو میبینیم

هفته آخر مرداد دوباره تغییراتی داشت این پسر
بلا یکی اینکه خیلی به من خیره میشه و خنده هاش بیشتر مواقع صدا داره و دیگه اینکه
گریه او شده برای هر چیز گریه میکنه و لباشو ورمیچینه بعضی وقتها که واقعا کولی
بازی در میاره بیا و ببین شبا هم که دیگه کمتر از 3 نمیخوابه

عمه هام با مامانبزرگم اومدن چند روزی پیشمون
وسه شنبه رفتن ساغرم رفت تهران و از چهارشنبه من و مامان و سوشیانت تنها شدیم

پنج شنبه دو تا از دایی هام با زندایی همراه
بابام اومدن گیلاس و براشون جالب بود که من تمام وقتمو با سوشیانت میگذرونم

این روزا من و پسرم باهم میخوابیم وای که چه
لذتی داره با اینکه خوابیدن برام سخت میشه ولی عالیه

تازه پسرم غیر از اوووو خیلی صداهای دیگه از
خودش درمیاره

هفته اول شهریور هم شروع شد و ما همچنان در
گیلاس به سر میبریم و سه ماهگی پسرم اینجا هستیم بی بی انیشتین رو باهاش شروع کردم
ولی علاقه ای نشون نمیده و خیلی زود خسته میشه

یکشنبه پندار اومد گیلاس حسابی دلتنگ بود و داشت
برای سوشیانت پر پر میزد پسرمونم کلا خواب بود فقط موقع شام بیدار شده بود که ما
دیدیم هوا خیلی خوبه لباس تنش کردم رفتیم تو باغ کباب زدیم و عکس گرفتیم ولی طبق
معمول شازده پسر زود خسته شد

دوشنبه با غر غر بیدار شد و داروش تموم شده بود
و حسابی گریه کرد یوسف رو فرستادم داروشو بگیره شب بده به بابا برامون بیاره متعجب
شدم از اینکه یه روز دارو نخوره نفخ و کولیک میاد سراغش

بالاخره برگشتیم آمل حسابی من و پسرم رفتیم و
گشتیم وای خیلی تو کالسکه بامزه میشه با تعجب به همه چیز نگاه میکنه و کاملا ساکت
میشه دیگه باهم رفتیم خونه خاتم خالم و بعد مهمونی خونه پسرعموم و شب هم عروسی

ولی پشیمون شدم بردمش عروسی آخه سرو صدا خیلی
زیاد بود و آرامش پسرم از بین رفته بود برای همین خیلی زود برگشتم خونه

پنج شنبه خواستم با پسری برم پیاده روی دو ساعت
طول کشید جم و جور کنم بعدشم سوشیانت خوابش گرفت و شروع کرد به گریه کردن مجبور
شدم بخوابونمش بنابراین به این نتیجه رسیدم که یه مامان باید همیشه آماده بیرون
رفتن باشه وگرنه نمیشه یهو تصمیم بگیره

بعد که از خواب بیدار شد شروع کرد به گریه اونم
از نوع جیغ های بنفش سریع از خونه بردمش بیرون از پله ها که میره پایین ساکت میشه
ولی این دفعه افاقه نکرد بردمش تو خیابون دیگه شروع کرد به دست خوردن و خوابید
برگشتم طرف خونه بارون شروع شد دیگه تو کوچمون مجبور شدم روسریمو بندازم روش شکر
خدا کسی ندید منو

جمعه هم ناهار دختر دایی مامانم اومد پیشمون تا
شب موندن و بعدش رفتن

یه عادت جالب دیگه پرنس من که الان حدود یه هفته
است اینه که وقتی میزارمش رو پام که بخوابه پتوشو میکشه رو سرش و میخوابه

 

/ 13 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام سحر جون چشم بد ازش دور بزرگ شده انقدر دوران بارداریت با جمشیدی ها گذروندی احساس میکنم نگاه اول شبیه جمشیدی شده [زبان][خنده] برای هردوون ارزوی لحظات خوش دارم از این روزها از ساعتها ولحظه هاش با استفاده لذت ببر

h

ای جااااااانم پسل نازم.خداحفظش کنه.اسپند دودبده

ناعمه

سحر یعنی من تورو کشتماااااا معلوم هست کجاییییییییییییییییییییییییییی نگرانت شده بودم خداروشکر همش به مهمونی و تفریح گذشتههههه ووویییییییییییی چه بزرگ .و ناناس شدهههه فداش بشم من پیش منم بیا

ساراخاتون

عزیزم تازه باهات آشنا شدم. قربون آقا پسمل گل بشم.عززیییییییییزم.عاشقش شدم. حتما اسپند دود کن. راستس واسه پریدن شیر تو گلوش حتما به دکترش بگو[ماچ]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام داری برا 5 ماهگی آماده می شی یا شش ماهگی و غذای کمکی؟ بیا یه عکس تپل بذار

آزاده و ساینا

جانمممممممممممممممممم چه چشمهای نازی ماشالله[ماچ]

ربیعه

قربونش برم چقدر نازه ماشالا... وای چشم طوسی که تو داستانهای عشقی میگن اینجوریه ها... هزار ماشالا خدا حفظش کنه واقعا به خاطر صبوری ات بهت تبریک میگم. مانی تا 7 ماهگی همش گریه می کرد منم عصبی و استرسی شده بودم اصلا نوزادی پسرم را دوست نداشتم برای همین الان خیلی غصه از دست رفتن اون زمان را میخورم... آفرین به صبوری و متانتت

پونه

دوستت دارم

پونه

چه عجب من تونستم واستون کامنت بذارم فدای اون خوشگل خاله بشم من الهی

آزاده

قربون اون چشمای نازت سوشیانت خوشگل [بغل] خدا حفظش کنه [قلب]