دهمین سال آشنایی و گرفتن سوشیانت از ...

از چهارشنبه ٢۴ تیر سوشیانت دیگه م ی م ی نخورد نمیخواستم تو تابستون ازش بگیرم میخواستم پاییز بشه ساغر یه هفته بیاد پیشم که زیاد با من نباشه ولی یهویی شد و خودش تقریبا ول کرد دو سه روز نیومد سراغم دیگه همه گفتن بهترین موقعیت چون ممکنه بعدا اذیت بشه دو سال و دو ماه هم گذشت دیگه فایده نداره خدا رو شکر گریه و افسردگی نداشت تا میوند سراغم سرشو با یه چیز دیگه گرم میکردم ولی مطمئنا داره بهش فشار میاد و همینطور به من لحظه های خیلی قشنگی داشتم با گل پسرم که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه و رفت جزء خاطراتی که فقط من یادم میمونه مستی و خماری چشماش هیچوقت یادم نمیره عشق بی منت من میاد سراغم نازم میکنه میگه جان جان تا یه بچه میبینه میره طرفش میگه جان جان من مدام بغلش میکنم و نازش میکنم و حرفای قشنگ بهش میزنم یه وقتایی اگر نکنم میاد دستمو میگیره منو مینشونه رو مبل میشینه بغلم میگه جان جان بعد دستسو میکشه رو سرش میگه نازی یعنی نازم کن و بهم بگو جان جان عزیز دلم پرنس کوچولوی خونه عشقم کلی فلش کارت بلده و تمام اعضای بدن رو میشناسه عین طوطی شده و هم حرفها رو تکرار میکنه و هم ادا در میاره دخترداییم با شوهر و بچش اومدن خونموم بچش مریض بود سوشیانت هم مریض شد ولی شکر خدا در حد ابریزش بود یه روز داشتم براش نقاشی میکشیدم یه لب کشیدم گفتم این چیه نمیدونست گفتم لب بدو بدو رفت این دو تا ظرف رو اورد و هی میگه لب لب شکلی که من کشیده بودم اینو براش تداعی کرده بود مامانت فدات شه با اون نقاشی کج و کنجولش باید برم کلاس نقاشی ٣١ تیر دهمین سالگرد آشنایی من و پندار بود قرار بود یه برنامه بریزیم پندار گفت بریم دریا کنار جایی که اولین بار همو دیدیم من گفتم تو خونه یه بساط راه بندازیم آخرشم بخاطر سرماخوردگی سوشیانت به یه گل انار و یه کادو قرمز سرش هم اومد شنبه با دوستامون رفتیم یه رستوران سنتی به اسم هیمه تش خیلی باحال بود فقط هم ما بودیم و هیچکس دیگه نبود خیلی بهمون خوش گذشت یکشنبه مامانم ناهار مهمون داشت وای سوشیانت خیلی اذیت کرد هر کی وارد خونه میشد و این میدید کلی گریه و زاری میکرد که برم دد آخرش مجبور شدم ببرم یه کم بگرددونمش دوشنبه هم که مامانم اینا اومدن و سوشیانت بازم بداخلاق بود یه روز بردمش پارک مامانم اومد یه کم بعد البته نمیدونم سوشیانت چی فکر کرد که تا مامانمو دید دستشو گرفت و از پارک بیرونش کرد و هی تند تند میگفت بای بای احتمالا فک کرد مامانم میخواد ببرتش از اون طرف رفتیم خونه مامانم اینا میخواستم برگردم هرچی گفتم بیا بریم دد نیومد و با پررویی تمام باهام بای بای میکرد امروز با ساغر بردمیش دریا امسال اولین بار بود خیلی بهش خوش گذشت اینقدر آب بازی کرد و وروجک بازی در آورد نفس منو هم در آورد نمیزاشت آفتاب بگیرم فقط میخواست آب بازی کنه ولی شب یه اتفاق بد افتاد داشتیم شام میخوردیم در نوشابه رو کرد دهنش چسبید سر گلوش ساغر که اینقدر خودشو زد و گریه کرد ما نمیدونستیم کدومشونو بگیریم اخرشم بابا پندار قهرمان پرنس کوچولو رو نجات داد

/ 2 نظر / 26 بازدید
سحر

[گل][گل][گل][ماچ]

یاسمن

به سلامتی سوشیانت ایشالا وقت ات هم آزاد تر شه بیشتر پست بذاری