19 هفته

پنج شنبه رفتم و بقیه کاموا رو خریدم و تا جمعه شالگردنمو تموم کردم و کلی ذوق کردم جمعه مامانم مهمون داشت و هی به همه نشون دادم هنر دستموچشمک

شنبه خیلی خسته و بیحال بودم و نرفتم سرکار یه حس عجیبی دارم انگار یه چیزی توی دلم وول میزنه نمیدونم حرکت نینیگولو یا نه یا بعضی وقتها احساس میکنم اومده پایین بعضی وقتها مور مور میشه تنم بعضی وقتها لذت عجیبی دارم خلاصه که کلا نمیدونم چه جورایاست

یه جوراییم این روزا مامان بازی در میارم و پندار مسخرم میکنه میگه مثل مامانا غرغرو شدی و وسواس داری

رفتم تو خط بافتنی گفته بودم به مامان همکارم سفارش چند تا لباس دادم پانچمو برام بافت خوب شده ولی خوب چون خیلی چاقم زیاد بهم نمیاد ولی با این حال از پوشیدنش خوشم میاداز خود راضی

چهارشنبه رفتیم خونه مامان پندار و من یک کاموا خریدم و دادم مامانش برام یه شال بافت

پنج شنبه هم با اینکه تعطیل بود مثل بدبختا رفتیم سرکار بعدازظهر هم با یه اکیپ از دوستامون تو سرخرود ویلا گرفتیم و رفتیم اونجا هوا عالی بود و دریا صاف و آبی خیلی خوب بود جای همتون خالی بود حسابی گفتیم و خندیدیم

رفتم تو هفته 19 یعنی هفته دیگه نصف میشه

/ 2 نظر / 24 بازدید
ناعمه

نبینم سحری من غصه بخورهااااااا به خودت استرس وارد نکننننن عسیسمممممم قربونننن توپولیت بشمممم سحرییی یه عالمه واسه دوستی که همیشه بهم سر میزنه و تنهام نمیزاره

ملیکا

سلامممممم پس خوش گذشت حسابییییییییی[لبخند]