دی هم تموم شد

هفته ی دوم دی خبر خاصی
نبود و طبق معمول زندگی یه مامان پر از کار و کار و کار

واقعا از صبح که بیدار
میشم دارم دور خودم میچرخم تا بعدازظهر که برم موسسه و دوباره که بر میگردم به
همین منوال تا شب که بخوابم واقعا کارم زیاده

اصلا فرصت نمیکنم درسامو
بخونم

یه بگو مگو با پندار
داشتم  و طبق معمول شوهر جان ما نمیزاره یه
دور روز باهاش قهر باشم دلم خنک شه اینقدر به پروپام میپیچه تا مجبور شم آشتی کنم
البته دعوامون تقصیر من بود البته نه تقصیر من تقصیر پری بود که هر وقت میاد
اعصابمو میریزه به هم و دست خودم نیست و به همه چیز گیر میدم حتی سوشیانت رو هم
فرستادم خونه مامانم چون تو این دوره من خیلی کلافه میشم

شکر خدا کار جدید پندار
کم کم داره رونق میگیره و امیدوارم کیسه کیسه پول بیاره خونه J

فکر کنم سوشیانت داره به
حرف میاد دیگه خیلی  باباباباباب و
ماماماماما و ددددددددد و ل ل ل ل ل ل ل  و
جدیدا وووووو میگه و وقتی میگیم بگو هی تکرار میکنه و منتظر میمونه براش دست بزنیم
و تشویقش کنیم

الان سه چهار روزه که
یوسف و دوستش و ساغر خونه ما اطراق کردن و یوسف و دوستش درس میخونن و (دوستش خیلی
کمکش میکنه تو درسا) و من و ساغر ازشون پذیرایی میکنیم بابام بهش قول داده کاگر
معدل بالای 15 بگیره براش ماشین بخره اونم داره تمام تلاشش رو میکنه

هفته سوم

دوشنبه بعد سه ماه به هم
خوردن یه مهمونی با دوتا از دوستای دوران دانشجویی بالاخره قسمت شد که همدیگرو
ببینیم اما دختر دوستم یه روز از سوشیانت بزرگتره و بخاطر اما سوشیانت رو با خودم
بردم ولی طبق معمول پسرک هیچ توجهی بهش نکرد و به کار خودش مشغول بود دیوونه کرد
منو بسکه رفت سراغ ماشین لباسشویی و ظرفشویی و دکمه هاشونو روشن و خاموش کرد

سه شنبه ساغر مهمونی دعوت
بود و مامانم هم همینطور و منم باید میرفتم موسسه دیدم هوا خوبه گفتم سوشیانت رو
با خودم ببرم ولی ساغر گفت من با خودم میبرمش مهمونی و با خاله جان رفت ولی پدرشو
درآورد کلا ساغر مجبور بود دنبالش بدو

کلی ادوات موسیقی براش
خریدم بلز که داشت یه شیکر و سوت خریدم ساز دهنی و دایره زنگی و ارگ هم براش سفارش
دادم البته ارگ رو الان براش باز نمیکنم خیلی زود گزاشتم کادو تولدش باشه خیلی دور
اندیشم نه

سه شنبه داشتم آمادش
میکردم که بریم بیرون وقتی لباسشو عوض میکنم 
میفهمه قراره بریم بیرون و خیلی خوشحال میشه هی برای خودش سرحال بود بهش
گفتم عکس سوشیانت کو در کمال ناباوری دستشو سمت عکسش اشاره کرد و بعد برای خودش
دست زد وای که من مردم از ذوق و آبلمبوش کردم حسابی چلوندمش به این نتیجه رسیدم که
همه چیزو بلده فقط رو نمیده به ما

یه شب بابام خواب دید من
بیمارستانی شدم و این خبر رو یه مرده بهش داده بود منم همون شب خواب بدی دیده بودم
صبحش بابام به پندار زنگ زد که من همچین خوابی دیدم طفلی پندار نگران شده بود و
زنگ میزد به من منم که در خواب ناز بیدار نشدم و پندار دیگه داشت حسابی نگران میشد
که من بیدار شدم جریان رو برام گفت منم حسابی خودمو لوس کردم و تو این هاگیر واگیر
وصیتم رو بهش کردم بیچاره شوهرم اشکش در اومده بود و من ول کن ماجرا نبودم آخرش زد
تو سرم تا ول کردم

چهارشنبه هم دوباره بچم
سرگردون بود من و ساغر هر دو کلاس داشتیم و مامانم مهمونی دعوت بود بردمش خونه
خالم با اینکه با دختر خالم خیلی جوره و هنوز مامان وبابا نگفته میگه له یعنی لاله
ولی وقتی بیدار شد و دید اونجاست بغض کرده بود ولی گریه نکرد مرد کوچولوی من

وای هوا چقدر گرم و بهاری
بود انگار اردیبهشت شده

شازده کوچولوی من خیلی
بامزه شده و خیلی دلبری میکنه برامون دالی بازی میکنه که نگو و نپرس به طور خیلی
شیرینی سرشو برمیگردونه یا با دستای کوچولوش جلو چشمای خوشگلشو میگیره و دالی موشه
بازی میکنه پندارو مجبور میکنه بره پشت تخت و خودش میره انتهای تخت میشینه و عین
اینکه داره فیلم میبینه باید باهاش دالی بازی کنه و خودش ریسه میره از خنده وقتی
پندار خونه نیست منو مجبور میکنه باهاش بازی کنم و وقتی باباش میاد منو از اتاق
میندازه بیرون چون باباش بهتر بلده این بازی رو

یه کار دیگه که کرده یه
روز که من خونه نبودم می می مامانی رو خورده و بعد فوری دست کشیده و رفت یه گوشه
سرشو انداخت پایین و هرچی صداش میزدن به حالت خجالت سر به زیر بوده و نگاه نمیکرده
پسرک سر به زیر من

وای وقتی خودشو لوس میکنه
و گردنشو کج میکنه و با عشوه نگات میکنه دلت میخواد درسته قورتش بدی و زیر گلوش که
نگوووو وایییییییی

همه میگن به زودی حرف
میزنه وای خدا کنه مردم از انتظار بهش میگم بگو بابا میگه به میگم بگو مامان میگه
به بعضی وقتها هم مه بعد یهو جوش میاره میگه ب ب ب ب ب و ما باید تشویقش کنیم و
هرکی دست نزنه دستشو میگیره میزنه به هم و همه باید بشینیم و نباید گوشی یا چیزی دستمون
باشه گوشی رو از دست یوسف میگیره و میزاره زیر پاش و هی تلاش میکنه که کامل پنهونش
کنه یعنی همتون فقط و فقط باید به من توجه کنید

یه بار همه چیزو دست میزد
هی من ازش میگرفتم دستمو گرفت نشوندم رو مبل یعنی مزاحمم نشو

کارم شده جمع کردن ریخت و
پاش آقا تک تک کابینتها رو میریزه بیرون خصوصا مواد شوینده رو

یه بار که کاسه ها رو
ریخت بیرون و بعد دوباره جمع کرد قربونش برم من قشنگ همه رو از بزرگ به کوچیک چیده
بود رو هم بچم کدبانو هم هست خوش بحال زنش

وای در اتاق کار اگر باز
باشه و پرنس من ببینه بیچاره ام پدر جد کامپیوترو در میاره خاموش روشن ده هزار بار

درایو سی دی رو باز و
بسته با هل دادن صد هزار بار و ...

هفته چهارم دی هم تموم
شد  روزا چقدر سریع میگذرن دوماه دیگه عید
باورم نمیشه این هفته هفته دکتر بازی بود یه مشکل کوچولو داشتم رفتم دکتر و کلی
دارو و آمپول بهم داد و منم خیلی از آمپول میترسم و خلاصه مجبور شدم بزنم و خیلیم
درد داشت ولی از اونطرف هم هی خودمو برای همه خصوصا پندار و بابام لوس میکردم که
من دارم آمپول میزنم و اونا هم هی نازمو کشیدن و منم ته دل خوش و سرحال و تو ظاهر
ناراحت که باید روزی دوتا آمپول بزنم ولی خدایی درد هم داشت خیلی زیاد

یه شب هم سالگرد زندایی
مامانم دعوت بودیم بیچاره دختراش خیلی ناراحت بودن از دست دادن مادر خیلی سخت
سوشیانت حسابی آتیش سوزوند و بازی کرد و میوه جلو مهمونا رو برمیداشت که من شرمنده
میرفتم دوباره درستش میکردم سر شام هم همه ماستا رو جمع کرده بود پیش خودش و وقتی
همه فهمیدن ماست دوست داره هرکی بهش میگفت سوشیانت بیا ماست میدویید میرفت و ماست
میخورد غذا خوردن و جویدنش هم خوب شده و فکر کنم دیگه کم کم بتونم غذای میکس نشده
بهش بدم

دایره لغات پسرم

بگو مامان       با

بگو بابا        با

بگو لاله       له

بگو  نه      
ن ن ن ن ن

یه کار بد دیگه علاوه بر
باز کردن در یخچال تمام شاتای روی میز بار رو میزاره زمین و میچینه رو هم یه بار
هم دیدم خودش رفت اون بالا نشست پنار میگه چرا دعواش نمیکنی دلم نمیاد خوب تندی
رفتم ازش عکس گرفتم بچه ست دیگه  الان زود
برای دعوا شدن

تمام مگنتای کابینتا رو
در آوردیم و دیگه نمیتونه همه رو بریزه بیرون و از این مسئله خیلی شاکیه

ببخشید که ممکنه چیزای
تکراری تو نوشته هام باشه چون روز به روز مینویسم و بعد سر فرصت پست میزارم و دیگه
وقت ویرایش هم ندارم

عکس کریسمسی پسرم

یه صبح قشنگ با یه صبحانه مفصل تو کافه دومو

 

در اومد از حموم گل

خونه مامانی

ست کردن من و پسری

خونه خاله نسرین

سوشیانت ، اما و هستی

خونه رابعه جون

یه صبح خوب وقتی پسرم تازه از خواب بیدار میشه و وقعا خوردنیه

022 (132).JPG

/ 6 نظر / 28 بازدید
یاسمن

سحر جون عکس شازده پسر باز نشد بچه ها تو این سن خیلی شیرین میشن واقعا مثل هلو میمونن ببوس هلو رو.

سحر

سلام سحرجون پست رو کی گذاشتی که عکسا باز نمیشن[ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت] من عکس میخوام, راستی خیلی خوشحالم که همه چیز رو رواله و با پسرت عششقد میکنی میبوسمت

غزل

منم نتونستم عکسها رو ببینم[ناراحت]

آذی

سلام سحر جون عکسارو نتونستم ببینم

مادر

سلام چقدر خوب که دوباره وبلاگتون بدون رمز شد من از خیلی قبل اینجا رو میخوندم بعد دیگه رمز گذاشتید و نتونستم بخونمتون ماشاله خیلی ناز شده گل پسری خدا حفظش کنه

آذی

سحر جون علاوه بر دی,بهمن هم تموم شد و ما نتونستیم عکساتونو ببینیم[قهر]