پسر کوچولوی من و بلاهای نازل

مهمونام دوازدهم رفتن هر چی بهشون گفتم برای 13. بمونید گفتن که نمیشه ولی کاش 13 بدر نمیرفتم بیرون با بابام اینا باغ بابای پندار دعوت شدیم ولی با اینکه هوا خیلی خوب بود سوشیانت سرما خورد البته آمادگی هم داشت چون پندار سرما خورده بود و تا حالا که یه هفته میگذره هنوز خوب نشده البته بهتر شده ولی خوب نشده

تو این هفته سه تا ضربه کاری خورد با اسباب بازیش زد تو چشمش و و چشمش خون افتاد و دستشو گذاشت لای کشو آشپزخونه و آخریش که خودم باعثش شدم گذاشتمش رو تخت خودمون که پستونکشو از تو تخت خودش بگیرم تموم اینایی که میگم چند ثانیه طول کشید از تخت افتاد پایین بچم کبود شد الهی بمیرم که اینقدر بی توجه نباشم الهی قربونش برم کلی گریه کرد هرچی به پندار میگم ببریمش بیمارستان میگه رفلاکساش خوبه و چیزی نشده منم تا دم صبح بیدار موندم و چکش میکردم

بعد بگم از چهارشنبه هی دوست داشت بغلم باشه منم تو بغلم کارامو میکردم تو آشپزخونه داشت با کفگیر ور میرفت منم دادم دستش مردشور حواس پرت منو ببرن اومدم بزارمش تو روروک کفگیر دستش بود نمیدونم یهو چی شد این کفگیر به کجاش خورد که دوباره جیغش در اومد و خیلی گریه کرد دیگه خیلی بهم فشار اومده بود منم تا خود صبح گریه میکردم و فکرای بد به سرم میزد همش میترسیدم خورده باشه ته گلوش و گلو ورم کنه و راه نفسشو ببنده و بچم خفه بشه خلاصه که چشم رو هم نزاشتم و گریه میکردم پندارم صداش در اومده بود و هرچی از دهنش در میومد بهم میگفت که صد البته حقم بود

خودم چشمش زدم هی پیش خودم میگم خدایا این بچه چقدر خوبه واقعا یه فرشتست اصلا کاری به من نداره نه بیخود گریه میکنه نه سر و صدای الکی داره نه بهانه میگیره برای خودش میچرخه همون روز داشتم جارو میکشیدم دنبال جارو با روروک میدویید و لولشو میگرفت و سیمشو میگرفت و منم کیفور میشدم تا اینکه این بلاها سرش اومد خاک تو سرم با این دوست داشتنم مردشور این سق سیاهمو ببرن

البته اتفاقایی که افتاد همیشه ترس از افتادنشون داشتم نشستم از هرچیز دیگه ای که میترسم با پندار حرف زدم گفتم شاید حرف دلمو به زبون بیارم اتفاق نیفته الهی امین

مثلا ترس از افتادن از صندلی غذا (البته همیشه کمربندشو میبندم یه وقتایی که باهاش راهش میبرم تا بخوابه نمیبستم که از این به بعد میبندم) ترس از افتادن میله پرده روش وقتی با پرده بازی میکنه (عاشق اینکار) ترس از افتاد ساعت یا میز بار روش ترس از دست زدن به سیم یا پریز برق ترس از سر خوردن تو حموم ترس از اینکه وقتی بغلمه خودم سر بخورم آخه سابقه دارم و و و ......

خدایا خودت پسرمو حفظش کن خواهش میکنم میدونم که لیاقت داشتن چنین گلی رو ندارم ولی حالا که بهم دادیش کمکم کن تا بتونم به خوبی ازش مراقبت و محافظت کنم

 روز 13 سه تا خبر فوت شنیدیم خدا به خیر بگذرونه بچه پسرعموی مامانم که به دلیل نامعلومی خودکشی کرد نوه یه پسر عموی دیگه مامانم که به علت دل درد به بیمارستان رفت و اونجا بهش مورفین تزریق کردن و الکی الکی جوون نوزده ساله رو کشتن و آخریش هم دختر 6 ساله یه آشنا که مادرزادی نارسایی قلبی داشت خدایا خودت بهمون رحم کن

خدایا برای همه و همه و همه مسلمون و یهود و مسیحی و ..... فقط و فقط و فقط خوشی باشه و بس مراقب بچه ها و نوجوونا و جوونا باش بزار همه از زندگیشون لذت ببرن حالا که به دنیا میان خوش باشن و وقتی به پیری میرسن ببرشون پیش خودت الهی آمین

از طرفی پنج شنبه حنابندون پسر عمم بود حالا من تا صبح بیدار کی حال آماده شدن داشت خلاصه به هزوری بود حاضر شدم غروبش هم بابا و مامان پندار یه سر اومدن پیشمون و برگشتن

منم دیدم سوشیانت رو نبرم بهتر گزاشتمش پیش خالم هی زنگ میزدم میگفتن خوب بعد 1.5 ساعت خالم زنگ زد که بیا داره گریه میکنه حالا جشن تو همون کوچه خالم اینا بود سریع ودمو رسوندم دیدم وای صدای گریه بچم تا دم در میاد ضجه میزد تا بغلش کردم آروم شد و خوابید اصلا سابقه نداشت اتفاقا تو حنابندون ازم پرسیدن سوشیانت میمونه پیش خالت گفتم آره اصلا به من وابسته نیست آخه همیشه می موند ولی نمیدونم چی شد دیگهبه یوسف گفتم خودت برو من نمیام دیگه دلم نمیومد برم دیگه اینکارو نمیکنم هیچوقت به غلط کردن افتادم

یه قربونی کوچولو هم کردیم برای دفع بلا خیلی پشت سر هم شد همه چیز

امشبم عروسی پسر عمم سوشیانت رو میبرم کالسکشم میبرم اگر دیدم داره اذیت میشه سریع برمیگردم

حالا از پیشرفتشم بگم

یه چند روزی بود خودش می ایستاد و یه کم لبه تخت رو میگرفت و حرکت میکرد ولی دیروز تو پارکش نشسته بود یهو دیدم ایستاده اصلا نفهمیدم چطوری ایستاد آخه ارتفاع خیلی زیاده و جای دست هم نداره ذوقی کردم که خدا میدونه

میخواستم برای تولدش دیزاینر بیارم دیدم تولدش مختصره و نمی ارزه اینهمه هزینه کنم خودم دیزاینر شدم و از الان شروع کردم به طراحی

البته به قشنگی اونها که نمیشه ولی از هیچی بهتره

ایشاله تو تولد مفصلی که قرار توسن بالاتر براش بگیرم آخه بچه های کوچیک زود خسته میشن و گریه میکنن سوشیانت هم که اصلا حوصله شلوغی رو نداره ترجیح میدم تا 3 سالگی تولد مختصر براش بگیرم

عزیزم تولدش نزدیک شده پارسال این موقع شمارش معکوس رو شروع کرده بودم مامان فدات بشه عزیز دلم

/ 6 نظر / 141 بازدید
فرناز

عزیزم خودت رو اذیت نکن. همه ما و البته خودت کلی از این اتفاقا وقتی بچه بودیم برامون افتاده دیگه! این چیزا پیش میاد. خدا پسر ماهتو حفظ کنه واست <3 . این گریه کردن ها و نگرانی هات خیلی خیلی طبیعیه. دختردایی منم یه دختر یه سال و نیمه داره تا کوچیک ترین مشکلی(مشکل که نه! مثلا زمین خوردن معمولی!) واسه دخترش پیش میاد تا چند روز گریه می کنه. مراقب خودت باش مامان مهربون و خوش قلب

مامان سام

عزیزم خوب کاری کردی برای قربونی منم اعتقاد دارم بعضی وقتها آدم توچشم میاد و رو زبونها بخاطر همین یه اتفاقهایی ممکنه بیفته که خوشایند نباشه ایشالا که بلای سوشیانت گلم دور باشه و فرشته ها خودشون از این فرشته های معصوم حفاظت کنه ، راستی عزیزم هر روز سعی کن صدقه بدی و مواظب کوچولوی ناز ما باشی.

ماهنوش

عزیزم خیلی هم لیاقتش رو داری و داشتی که خدا بهت داده . ی خورده بیشتر مراقب باش بچه تو این سن خیلی شیطون میشه و باید 4 چشی مواظبش باشی . وسیله های خطر ناکم از خونه جمع کن سلامتیه بچه ت مهم تره . و دیگه اینکه از این بلاها هم سر همه بچه ها میاد نگران نباش . هر روز و یا زود بزود صدقه بزار و اسپند دود کن سحر جان .

آرام

خدا بهتون سلامتی و شادی بده عزیزم. سال نو با تاخیر مبارک. انشالله زد به زود دیگه میام مزاحم می شم. ببوس عسلت رو. انشالله که خوب و خوش باشه و از سرماخوردگی های بهاری به دور.

آرام

دیدن مراحل رشد بچه ها واقعا شیرین و هیجان انگیزه. انشالله تند تند سورپرایزت کنه مامانی

لبخند

اصلا نگران این فکرا نباش منم دخترم 1 سال و یک ماهشه همش از این فکرا دارم ولی ظاهرا اپیدمی هست بین مامانا