اولین یلدا و هفت ماهگی پسرم

برای شب یلدا هیچ برنامه ای نداشتیم از اونجایی که هنوز شنوایی سنجی شش ماهگی نبردمش و پسرم هفت ماه شده قرار شد شنبه ببرمش که گفتن ما نداریم و از اونجایی که جای دیگه ای رو نمیشناختم دوباره موکول شد به بعد تا ببرمش بابل که جاشو میشناختم

دیگه رفتم خونه مامانم اینا شب به طور اتفاقی داییم اومد اونجا و مامانبزرگم هم که دو ماهی میشه خونه مامانم ایناست و اینطوری شد که شب یلدا اونجا موندیم بعد یکی از دوستای پندار خواست بیاد خونمون ساعت 11 از خونه مامان اینا اومدیم خونه خودمون و سریع بساط یلدا درست کردم و بالاخره ما دو تا شب یلدا داشتیم

گل پسرم تو خونه مامانی

گل پسرم تو خونه خودمون

سوشیانت با تعجب به شمعهایی که روشن کرده بودم نگاه میکرد و میخواست بگیردتشون

از همه باحال تر فال حافظم بود که به یمن وجود گل پسرم یوسف گمگشته برام دراومد

یکشنبه خیلی کار داشتم از طرفی چون پسرم هفت ماهش تموم شده باید روزی 5 وعده غذا بخوره و خودمون هم که باید یه چیزی بخوریم یعنی من کلا یا در حال پخت و پزم یا شستشو حالا ظرفای کلی رو میزارم تو ظرفشویی که همونم دردسر خودشو داره ولی بازم هی هر سری خودمم در حال شستن و سابیدنم یعنی اینطوری بگم ه از وقتی بیدار شدم تا بخوابم 1 ساعت ننشستم حتی وقت نکردم به پسرم غذا بدم و همش ساغر اینکارو میکرد دیگه شامشو با یه میان وعدشو خودم بهش دادم وای برای اولین بار بهش ماست دادم اولش خوب خورد و بعد نخورد و هی قیافشو جمع میکرد اینقدر بانمک میشد که نگوووو دو ساعت تمام تو بغلم گرفتمش رو پام گزاشتمش نخوابید آخرش گذاشتم تو تختش خودش خوابید

 یه کار دیگه که جدید اینه که خودشو عقب جلو میکنه پندار میگه انگاری داره قرآن میخونه

یه تیکه نون دادم دستش شروع کرد به ملچ ملوچ کردن و خوردن بعد یهو دیدم یه تیکه بزرگ رو جدا کرد و رفت تو دهنش سریع خواستم از دهنش بکشم بیرون قورت داده بود خدا بهم رحم کرد دیگه بهش نمیدم

دوشنبه پسرم هفت ماهه شد و من خدا رو شکرگزارم که دارم مرحله به مرحله رشد پسرم رو میبینم و هر روز شاهد کارای جدیدش هستم و هر روز پیشرفتشو میبینم خدایا شکرت

پسرم هفت ماه شدنت مبارک

 

سه شنبه رو نگو چه روزی بود

بیدار که شدیم بعد از دادن صبحانه سوشیانت خواستم خودم صبحانه بخورم یه یخچال کوچیک دارم کنار گاز که عسل روی اون بود اومدم برش دارم درش باز بود ریخت بین گاز و یخچال یخچال رو کشیدم جلو عسل رو پاک کردم دیدم آب یخچال خونه رو برداشته شروع کردم به جمع کردن آب دستم خورد به شیشه قهوه و اونم شکست و پخش زمین شد دیگه اشکم داشت در میومد زنگ زدم به مامان گفتم ساغرو بفرست اینجا که اگر سوشیانت بغل خواست اون باشه بچم طفلکی انگار فهمیده بود مامانش خیلی کار داره 2 ساعت یا شایدم بیشتر کامل خوابید و من تا ساعت 8 شب مشغول آشپزخونه بودم ولی دیگه حسابی برق انداختم همه جا رو سبب خیر شد دیگه کارم تموم شده بودحدود ساعت 9 بود که یاد ادویه آویشنی افتادم که از یک خانم مطمئن گیاه خشک شدشو خریده بودم و خودم آسیابش کرده بودم و واقعا خیلی ادویه نابی شده بود اومدم با ذوق به ساغر نشونش بدم از دستم افتاد و شیشش خورد شد و دوباره ....

دیگه ساغر بهم گفت تو دست نزن و من درستش میکنم اینقدر عصبی بودم که گرفتم خوابیدم

چهارشنبه مامانم مهمون داشت بهم گفت براش کیک درست کنم منم از صبح تا ظهر مشغول بودم و بعدازظهر رفتم اونجا

سوشیانت جدیدا خیلی جیغ میکشه و وقتی خوابش میاد با ساعد دستش ساز دهنی میزنه خیلی باحال خدایا شکرت

پنج شنبه دیدم سوشیانت ا س ه ا لی شده زنگ زدم به دکترش گفت اگر تب هم داره باید آزمایش بدی در غیر اینصورت ببین بهش چی میدی بخوره خوب منم کلا سبزیجات بهش زیاد میدم پوره کدو هویچ تو سوپشم جعفری و گشنیز میریزم گفت نه اینا چیه بهش میدی فقط گوشت و برنج لعابشو بهش بده من که دیگه گیج شدم تو کارتی کهبیمارستان بهمون داد نوشته شده بود تو سایت دکتر سلطانزاده هم نوشته شده بود یه کتاب خریدم تو اونم نوشته تازه دکتر تغذیه هم بردم گفت بده حالا نمیدونم چکار کنم فعلا همه رو قطع کردم فقط بهش سوپ برنج و گوشت میدم با ماست

با دکترش رفت و آمد خانوادگی داریم پنج شنبه دیگه دعوتشون کردم که حسابی مخشو بخورم ببینم قضیه از چه قرار اگر واقعا اینطوریه الان میلیونها نفر دارن به بچه هاشون از روی کارتای بیمارستان و خانه بهداشت غذا میدن پس چه جوری میشه

حالا پنج شنبه شب مهمون هم داشتم مامان و بابای پندار قرار بود بیان وقتی دیدم بچه مریض شده همه حس و حالم رفت یهو سست شدم دیگه دست و دلم به هیچکاری نمیرفت حتی پیاده روی هم نرفتم بنده خدا مامانم اومد همه کارامو انجام داد حالا هی مادرشوهرم میگفت احتمالا بخاطر دندونش اینطوری خودتو از بین میبری ولی دست خودم نیست وقتی مریض میشه منم کرخ میشم

جمعه دیدم سوشیانت خیلی بهتر شده خدا رو شکر یه سر رفتیم به خونمون سر زدیم الان سه ماه گذشته از زمانی که باید تحویل میگرفتیم خودش میگه اردیبهشت آماده میشه ولی بابام و پندار میگن بیشتر از این حرفا طول میکشه خسته شدم از دست مورچه های این خونه و اجاره ای که ماه به ماه میدیم دلم میخواد زودتر برم خونه خودم

هرچی بیشتر ساخت خونه جلو میره بیشتر بهم میچسبه از پله ها و شکستگیهایی که بهش دادن خوشم میاد

/ 7 نظر / 69 بازدید
مامان سام

سلام عزیزم من از خواننده های قدیمی وبلاگتون هستم قبل از اینکه بچه دار بشید . ماشالله به گل پسرتون خیلی نازه خدا حفظش کنه اگه دوست داشتید به وبلاگ پسر منم سر بزنید و لینک کنید اگه اجازه بدید منم شما رو لینک کنم خوشحال میشم. پسرتون رو ببوسید.اینم آدرس وبلاگ سام کوچولوhttp://samkocholo.blogfa.com )[قلب]

مامان آرنیکا

مبارک باشه هفت ماهگی پسرت منم مثل شما هستم تا آنی تب می کنه خودم بدتر می شم وقتی آنی کوچیک بود اینجوری که می شد بهش ماهیچه می دادم با کته بی نهایت نرم که توش هویجم رنده می کردم اینجوری زود بهتر می شد .

آزاده و ساینا

مبارکههههههههههههه 7 ماهه شدنت آبنبااااات خدددددددددا با اون صندلهای توی پاش....پاهاش خوردنی شده[خوشمزه][ماچ] چه میکنی با خودت.........چه بشکن بشکنی راه انداختی مادرر[چشمک] اییییییییییینهمه فعالیت بی وقفه بعد از اونهمه آسایش........آدم رو هول میکنه......ولی به عشق گل پسرت سعی کن آرامشت رو حفظ کنی و بهت خوش بگذره.......بازم شکر خونوادت کنارتن.....[چشمک]

عسل اشیانه عشق

چه پسری شده ماشالله.. خدا حفظش کنه

arezo

عسیسمی ماشاا...خداحفظش کنه انشاا... صدوبیست ساله بشه