سال 1393 مبارک و اولین تلاش برای ایستادن

سلام به دوستای گلم

سال نوتون مبارک

امیدوارم تو سال جدید بهترینها رو داشته باشید

امسال قرار شد لحظه تحویل سال سوشیانت وارد خونه بشه چون مطمئنم قدمش خیر و مبارک از همون لحظه اول هم رد سینی هفت سین رو داغون کرد و لباس نوشو با سرکه مزین کرد بعد تحویل سال یه سر رفتیم خونه مامانم اینا و عیدیها رو رد و بدل کردیم و بعدش رفتیم قائمشهر اول رفتیم خونه مامانبزرگ پدری پندار و بعدش خونه باباش و بعد شام هم خونه اون یکی مامانبزرگش

جمعه هم تا بیدار شم ساعت 11 شده بود و باید خونه سه نفر میرفتیم که امسال فوت کرده بودن و اولین عید بعد از فوت بود عموم و مادر شوهر خالم و زندایی مامانم

ناهار رفتیم خونه مامانم اینا و غروب رفتیم عید دیدنی و پسرم از همه عیدی گرفت و جالبه قشنگ میگیره از همه رد نمیکنه

شنبه هم تولد من بود و هم گل پسرم 10 ماهه شد تولدمو خونه مامانم گرفتیم و شبش هم مامانم دختر عمومهامو دعوت کرده بود و تو این مهمونی یه عده چپی و یه عده راستی بودن و حسابی با هم بحث کردن و سرمونو درد آوردن

یکشنبه یکی از دوستام با مامانش اومدن خونه من و بیچاره ها تو جاده تصادف هم کردن و سه شنبه برگشتن

سوشیانت یاد گرفته لباشو مثل ماهی جمع میکنه اینقدر بانمک میشه که نگو تا میرم عکس بگیرم خراب میکنه

وای روز به روز شیرین تر میشه

سه شنبه رفتیم خونه عمه پندار وای مهد کودکی بود از بچه 20 روز بود تا 6 ساله حدود 6 تا بچه بودن عمع های پندار با نوه هاشون خیلی باحال بود

چهارشنبه دختر دایی مامانم سپیده با دو تا وروجکش اومدن خونه ما پسرش 6 سالشه و دخترش 6 روز از سوشیانت کوچیکتره ولی خیلی زبرو زرنگ تر همه چیز میخوره که البته من خودم نمیدم سوشیانت بخوره چهار دست و پا میره و مفهوم خیلی چیزا رو بیشتر میفهمه و اما پسرش که من فکر میکردم حالا که بزرگ شده آروم شده ولی خیلی شیطونه و مثل بچه های 4 ساله رفتار میکنه

خلاصه که بساطی داریم با این بچه ها یکی میخوابه اون یکی سر و صدا میکنه بیدار میشه و بالاعکس هر کاریم میکنیم نمیتونیم خوابشونو با هم تنظیم کنیم

امروز پگاه و ستاره خواهرای سپیده هم اومدن اونا هم هر کدوم یه بچه بچه پگاه بسیار شیطون بلا و 2.5 ساله که میرفت تو روروک و بچه ستاره هم 25 روزش بود و ساکت و آروم

خلاصه که امروزم مهد کودکی بود خونمون ولی خوب خیلی زود رفتن و ما موندیم و سپیده که قراره فردا شوهرشم بیاد

امسال عیدم با مهمونداری شروع شد و دیگه تا آخر سال مهمون بازی منم که عاشق این کارا

چهارشنبه 6 فروردین گل پسرم تو خونه مامانم اینا نشسته بود رو زمین یهو دیدم دستشو گرفته به مبل و با تلاش زیاد خودشو بلند کرد و ایستاد و من و بابام کاملا شاهد ماجرا بودیم و کلی خوشحال شدیم

بیچاره بچم بسکه تو خونمون یا تو بغل یا تو روروک یا تو ارکش نمیتونه شیرین کاری کنه

بازم سال نو مبارک

/ 5 نظر / 40 بازدید
زری

سلام سال نو مبارک ایشالله دومادیش

آذی

سلام سحر جون خوبی عزیزم؟خیلی وقت بود فرصت نکردم بیام بهت سر بزنم.یادته گفتم منتظر نی نی ام؟الان هفت ماهمه این چندوقت خیلی درگیر خونه تکونی و خرید سیسمونی و تکمیل اتاق خواب بودم.ولی از این به بعد تند تند میخوام بهت سربزنم دوست دارم از تجربیاتت استفاده کنم.از طرف من گل پسرتم ببوس.اینقدرم پست خصوصی ننویس ما پسورد نداریم بخونیم حالمون گرفته میشه[ماچ][نیشخند][نیشخند][خداحافظ]

دنياي كوجيك ما

ايشالله ساليان سال كناره هم خوش باشين عزيزمممممممم سحر جون رمزه قبليت جي بود ؟؟؟

زندگی از آ...تا...ی

سلام مامان خوب و نازنین دوست داری برای کوچولو داستان های قشنگ قشنگ تعریف کنی؟ دوست داری روش تهیه انواع غذاها و شیرینی های ایرانی و خارجی و محلی رو یاد بگیری؟ اهل هنر های دستی هستی و دنبال نقشه های قلاب بافی می گردی؟ دوست داری نکات مربوط به رشد و پرورش کودک و درمان های خانگی رو یاد بگیری؟ کاری نداره وبسایت زندگی از آ...تا...ی رو لینک کن تا هر روز از مطالب جالب و مفیدش لذت ببری.