فک کنم این نوشته ها برای یکی دو ماه اخیر ویرایش هم نشده ببخشید

این روزا خیلی خسته ام هم
فاینال دارم و روزی چند ساعت درس میخونم و هم مهمون پشت مهمون هر شب تا ساعت 4 صبح
بیدارمدوشنبه بابا و مامان پندار اومدن پیشمون

سه شنبه هم دوستای یوسف
خونمون دعوت بودن و یه پارتی داشتیم با جوونای امروز

دیگه دیسکو راه انداخته
بودن و زدن و رقصیدن خارجی ایرانی شمالی جنوبی و ...سوشیانت هم حسابی باهاشون حال
میکرد و یکی یکی میرفت تو بغل همه و با تعجب نگاشون میکرد و میخندید

پسرم دایره لغاتش زیاد
شده با هر چیزی که مخالف سریع میگه نه نه نه وای خیلی بامزست مثلا میخوام بهش غذا
بدم اگر دوست نداشته باشه دستاشو بالا و پایین میزنه و میگه نه نه نه

د د و می می هم میگه اب
اب اب هم میگه قربونش بره مامانش

تو بالا رفتن از صندلی و
رفتن رو میز هم کاملا استاد شده

خیلی حساس شده و اصلا
نباید بهش بگی بالای چشمت ابرو همچین لباشو جمع میکنه و بغض میکنه آدم عذاب وجدان
میگیره بابام بهش گفت غذاتو بخور کاری کرد بابام ازش عذرخواهی کرد با پندار که
کاملا دهن جوابی میکنه فسقلی البته اونم خیلی سر به سرش میزاره مثلا یه بار نباتو
میگرفت پخش میکرد هی پندار بهش میگفت نکن اونم میرفت جلوش و داد میزد من بهش گفتم
کاری بهش نداشته باش ببینیم چیکار میکنه نبات رو گرفت دستش یه نگاه به باباش کرد
بعد دید اون عکس العمل نشون نمیده رفت جلوش که دقیقا ببینه اینقدر حرکتش جالب بود
که نگو پسره 80 سانتی حسابی سرکار میزاره ما رو

هر چقدر میگذره علاقش به
ماست بیشتر میشه و ماست میبینه لرزه به اندامش میفته مهمونی بودیم دیدم رفته جلو
یکی از مهمونا (دختر عمه مامانم) و جیغ و داد میکنه دیدم اون داره ماست میخوره و
آقا میخواد و اون بنده خدا نمیدونسته جریان چیه

پنج شنبه شام خونه داییم
دعوت بودیم و جمعه هم ساعت 6 غروب خاله هام اومدن خونه ما و بعدش مامان و بابام و
شوهرخالم هم اومدن و من برای اولین بار شامی درست کردم البته موادشو مامانم آماده
کرده بود و من فقط سرخشون کردم ولی همه تشویقم کردن و گفتن کارم عالی بود

از جمعه مشغول تدارکات یه
مهمونی بودم دوشنبه 40 تا مهمون داشتم مهمونی زنونه با خونواده بابام برای عصرونه
دیگه واقعا خسته شدم ولی شکر خدا خوب پیش رفت

سه شنبه 21 بهمن پسرم ی
کلمه دیگه به دایره لغاتش اضافه شد داشتم بهش میگفتم داریم میریم خونه مامانی بری
حموم دیدم میگه حووو حووو  بعد هی من گفتم
حموم هی سوشیانت تکرار کرد و من جیغ میکشیدم و ذوق میکردم و اونم خوشحال هی بیشتر
میگفت خلاصه که خوردمش

جیز رو هم تکرار میکنه
تیس تیس تیس

موی بلند روی سیاه رو هم
نشون میده و دست  رو سرش میکشه

با گفتن 1 2 3 4 شروع
میکنه به رژه رفتن

چقدر این روزا هوا خوبه
یه روز میخواستم برم خرید کالسکه رو برداشتم با سوشیانت رفتیم عاشق کالسکه سواریه
دم فروشگاه مگه پیاده میشد آخرش رفتم یه سبد خرید آوردم وقتی دید از ذوق اینکه بره
اون تو پیاده شد و سوار یبد شد وقتی هم تو فروشگاه هستیم فقط باید راه بره یه
دقیقه واستیم غر میزنه دیگه پندار میگردوندش من خرید میکردم

پرنس کوچولوی من هر روز
یه چیز تازه یاد میگیره پنج شنبه صبح که بیدار شدیم بهش گفتم سوشیانت بوسم کن وای
چه خوشگل بوسید یه بوس صدا دار البته هنوز آدمو نمیبوسه و فقط از دور

ساغر خونمون بود بهش گفتم
برو خاله رو بیدار کرد طبق معمول رفت و انگشتشو فرو کرد تو چشم خاله ساغر بیچاره
البته جدیدا زیاد محکم انگشتشو فرو نمیبره انگار فهمیده نباید اینکارو بکنه

ناهار دیدم پندار با
دوستش اومد خونه میگه هرچی داریم باهم میخوریم خوبه این روزا من کدبانو شدم همیشه
یه چیز برا خوردن دارم تو خونه

پنج شنبه شام خونه خالم
دعوت بودیم دختر داییم رو پاگشا کرده بود سوشیانت خونه این
خالم خیلی اذیت میکنه تمام کابیناتشو میریزه بیرون میره بالای مبلش چراغارو خاموش
روشن میکنه برای همین من یه خورده دیرتر رفتم ولی کلا شب خوبی بود

جمعه تولد یکی از
دوستامون بود که تو خونه ما برگزار شد و ما جشن تولد رو با جشن ولنتاین باهم
برگزار کردیم و بسیار عالی بود

خوبه تولد آدم مصادف با
روز عشق باشه البته تولد منم خیلی روز خوبیه دومین روز بهار یعنی من اولین روز و
دومین روز عید غرق کادو میشم و برای همین عاشق نوروزم

شنبه با مامانم و خاله
هام و یکی از زندایی ها رفتیم خونه مامانبزرگم و دور هم جمع شدیم

یکشنبه هم موسسه خیلی
شلوغ بود و بچه ها فاینال داشتن و من و ساغر دوتایی اونجا بودیم

دوشنبه 28 بهمن در کمال
شگفتی دیدم که سوشیانت لگوهای بزرگ رو میتونه بچینه روهم و من طبق معمول حسابی
چلوندمش با دستای کوچولو و نازش میگردونه لگوها رو تا قشنگ فیت شن و بعد
واییییییییی با اون دستای خوشگلش یه فشار بهشون وارد میکنه تا چفت شن خدایا ازت
متشکرم که بهم فرصت میدی تا بزرگ شدن و پیشرفت پسرم رو ببینم

تا یه چیز جدید از
سوشیانت میبینم زنگ میزنم به همسری و جیغ میکشم اون بنده خدا اولش میترسه ولی بعدش
کلی ذوق میکنه بعد هعمین پروسه رو با خونه مامانم اینا دارم

ماشین بازی رو هم یاد
گرفته و خیلی قشنگ بازی میکنه عاشق دستاشم

فوت کردن رو هم بالاخره
یاد گرفت البته شمع و فندک رو میترسه فوت کنه و فقط تو هوا فوت میکنه

جیز رو هم تا ما میگیم
پشت سرمون تکرار میکنه

همسری تا میاد خونه بهش
میگه لباساتو در بیار که من بزارم رو دسته مبل بسکه  این همسری جان ما شلخته تشریف داره بچم عادت
کرده لباسای باباش رو مبل باشه صبحها هم که من تخت رو جمع میکنم گل پسرم کوسن ها
رو میاره و مبیزاره رو تخت و به مامانش کمک میکنه

از چهارشنبه شروع کردم به
آماده کردن خونه برای مهمونی پنج شنبه از طرفی هم شنیدم که بابای زنداییم فوت شد
دیگه یه سر رفتیم اونجا

کلی کار بود برای انجام
دادن آخه همه فامیل بابام قرار بود بیان که حدود 40 نفر بودن از طرفی دیدم حراج
پری مامان داره تموم میشه به ساغر گفتم بیا جمعه صبح زود بریم و برگردیم و دوباره
از طرفی شب عروسی دعوت بودیم که باید میرفتیم و خلاصه این چند روز بسیار فعال بودم
و همچین خسته

خلاصه که به همه کارام
رسیدم و پسرم هم اصلا اذیت نکرد وقتی نبودم و منم کلی چیزای خوشگل براش خریدم
پندار هم یه سری کار داشت که براش انجام دادمکلاس زبان سوشیانت شده 12 تا1 صبح و
خیلی خوب شد دیگه بیدار که میشه مستقیم با هم میریم موسسه و کلاسش که تموم شد
میریم خونه مامانی و ناهار نوش جان میکنیم و بعدش من دوباره میرم موسسه و سوشیانت
اونجا میمونه

پسرم یاد گرفته بادکنک
بازی کنه شمع فوت کنه ماشین بازی کنه

تازه از خودش محافظت هم
میکنه یه بار نشسته بود رو کابینت یهو شیشه گاز داشت میفتاد با دست محکم گرفتش و
بعدش کلی گریه کرد آخه ترسیده بود

یه روز هم که میخواست از
صندلی بره بالا رو صندلی لباس بود و چون سنگین شده بود داشت میفتاد که پسرم نگهش
داشت و نزاشت بیفته

صندلی رو میکشه میاره دم
ماکروفر بعد ازش بالا میره و دکمه ها رو دست کاری میکنه یعنی عقل جن بهش نمیرسه
وروجک من

دیروزم که آخرین مهمونی
سال 93 با این سری از دوستام بود و خیلی هم خوب بود آخه یکی از دوستامون که ایران
زندگی نمیکنه هم اومده بود و خیلی دلمون براش تنگ شده بود

بی اینترنتی پدرمو در
آورده باعث میشه خیلی دیر به دیر بیام و پستامم طولانی میشه

همین الان تلفن زنگ خورد من و ساغر حال نداشتیم جواب بدیم سوشیانت دویید رفت گوشی رو آورد داد به ساغر

 

/ 7 نظر / 53 بازدید
یاسمن

ماشالا به گل پسر، ماشالا به خودت با این همه انرژی و مهمون داری کدبانویی با سلیقه ای ؛ سحر جون شما چه رشته ای خوندی؟

آذی

آفرین سحر جون.هم سر کار میری هم به کارخونه و مهمونات میرسی هم بچه داری و شوهر داری هم درس. واقعا آفرین که اینقدر فعال و پر انرژیی ارشد داری میخونی؟ متاسفانه من یک سال شرکت کردم قبول نشدم بعدشم که باردارشدم نشد دیگه بخونم.ولی ماشاالله خوب به همه کارات میرسی انشاالله همیشه موفق باشی

آذی

آفرین سحر جون.هم سر کار میری هم به کارخونه و مهمونات میرسی هم بچه داری و شوهر داری هم درس. واقعا آفرین که اینقدر فعال و پر انرژیی ارشد داری میخونی؟ متاسفانه من یک سال شرکت کردم قبول نشدم بعدشم که باردارشدم نشد دیگه بخونم.ولی ماشاالله خوب به همه کارات میرسی انشاالله همیشه موفق باشی

دوست

آخه خانمی شماها که نمیدونین چه خبره؟ ایشون خودش تو نوشته هاش نوشته تا ظهر که میخوابه ناهارم که به همسری نمیده غروبم گاهی میره موسسه [قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] ارشد کجا بود آخه ... نخود مغز لیسانسشم به زور گرفته ترشیده بود اگه همسری نمیگرفتش سرکه میشد داره کتابای زبان بچه های 7-8 ساله رو میخونه ازشون کم نیاره[سبز]

نونوش

[ماچ][قلب]

سارا

قربونت بشم كه هميشه فعال و پر انرژي هستي بعدشم شما دوست محترم كه چرت و پرت مينويسي مدرك خودتون چيه؟ اين سحر خانم ما كه همه فاميل عاشقشن پدر دايي و زندايي منو تو ٣ سال در اورد تا راضي شدن بدنش به پندار جان اونم انقد پندارو باباش اومدن مغازه داييم و شركت عموم كه خلاصه رضايت گرفتن بري برا سالهاي قبل رو بخوني متوجه ميشي حسود جان

سارا

[ماچ][دست]