این گل پسر شیطون که جدیا خیلی لجباز و شیطون شده و داره منو به مرز جنون میرسونه هنوز ما رو صدا نمیکنه ولی برامون شعر و آواز میخونه

پریا

چشم من

بارون میاد جر جر

یکی بود یکی نبود

شالاپ شلوپ یه اردک

یه شب مهتاب

سر میخوره پنگوئن همه رو کامل حفظه

یه روز تعطیل هم که بابا پندار بیکار بود پسری رو با ماشینش برد تو خیابون و حسابی باهم بازی کردیم

استخرش رو هم پر آب کردیم و گذاشتیم رو پشت بوم و عاشق آب بازی کردن

صبح که بیدار میشه میگه الوم الوم یعنی سلام کلا هرقت بخوایم بخوابونیمش و نخواد بخوابه تا ما یه حرکتی بکنیم که شازده بفهمه خواب نیستیم میگه الون الوم انموقع دیگه من دلم نمیاد و میگیرمش کلی خوشحال میشه وروجک من

یه بارم رفتیم پیش بابا پندار از تو ماشین تا همسری رو دید داد میزد الوم اوم الوم جای اینکه صداش کنه داد میزد و سلام میکرد

یه روزم با پندار رفتیم تهران تو راه برگشت با این منظره شگفت انگیز مواجه شدیم

من و همسری این سفرهای یه روزه دونفره رو خیلی دوست داریم

بعضی روزا سوشیانت واقعا اذیت میکنه احساس میکنم از بس حرص میخورم دارم پیر میشم مثلا میبرمش پارک یه ربع اول عالیه ولی بعدش شروع میکنه میپره جلو تاب و اصلا نمیفهمه خطرناکه یا میخواد به جای پله از خود سرسره بره بالا و آب بازی که نگو از این به بعد باید دو دست لباس براش ببرم چون موقع برگشت از پارک خیس خیس میشه تازه با مکافات و کلی گریه وزاری باید از پارک بیاریمش بیرون

بازار مهمونی هم گرم بود دوتا مهمونی زنونه یکیش با دوستام بود که رفتیم سرخرود و خیلی بهمون خوش گذشت یکی هم با فامیلای بابام از طرفی هم پسرعمم از فرانسه اومده و دوتا مهمونی هم به افتخار اون رفتیم که عالی بود ولی سوشیانت تا جمعیت زیاد میبینه گریه میکنه و خیلی بداخلاق میشه بابام بردش بیرون و من و پندار از فرصت استفاده کردیم و به رقص و پایکوبی پرداختیم ولی کلا فکر کنم باید ببرمش مهد تا یه کم اجتماعی بشه

یه اتفاق دیگه که افتاد یه روز میخواستم ببرمش پارک بماند که روزه هم بودم و و تو این گرما کلی هم پیاده روی کرده بودم یه سامسونت کوچیک داشتم که توش لباسای سوشیانت رو میزاشتم کلی لباس توش گذاشتم وای خدای من چه لباسایی دلم میسوزه وقتی یادشون میفتم با کالسکه رفتیم سمت پارک تو بلوار وسط خیابون وقتی کالسکه رو بلند کردم چمدون از توش افتاد رفتم اونطرف خیابون تو این گیرو دار بودم که با وجود سوشیانت و شلوغی خیابون چطوری برم و چمدون رو بردارم و داشتم به همسری زنگ میزدم که چیکار کنم و خلاصه ...... تمام اینها 4 دقیقه هم نشد که بله ساک رو بردن و من خیلی ناراحت شدم با این وجود بردمش پارک تو پارک هم جشنواره نقاشی بود و خیلی شلوغ بود سوشیانت حسابی بازی کرد و تا دلش خواست آب بازی کرد و در واقع هر کاری دلش خواست کرد و خیس خالی شد موقع برگشتن هم ساغر بلوز خودش رو پوشوند تنش و آوردمیش خونه

بعد افطار پیاده روی خیلی میچسبه چقدرم خیابون شلوغ میشه دم بستنی فروشیا که غلغله میشه بعضی وقتها سوشیانت رو با ماشینش میبریم بیرون خیلی خوشحال میشه و مدام میگه بیب بیب

آخر هفته رفتیم گیلاس به اتفاق بابا و مامان پندار سوشیانت ترکوند واقعا مدام گریه میکرد که ببریمش بیرون یا بره تو ماشین و بیب بیب کنه همه رو خسته کرد به نوبت میبردمیش گردش موقع برگشت هم رفتیم قائمشهر و دو روز مهمون مامانجون و باباجون بودیم سوشیانت خیلی بهش گذشت بساط باغ و آب بازی به راه بود عموش هم که مدام میبردش گردش و کلی جوجه هم تو خونه داشت که سوشیانت هی میگفت اواه اواه یعنی جوجه و میرفت پیششون یه بوقلمون هم دید و میگفت ممموون وای خیلی بانمک حرف میزنه ولی اینروزا واقعا لجباز شده فقط میخواد بره دد من بیچاره

یه چند روزی با ساغر و سوشیانت رفتیم تهران خیلی خیلی به سوشیانت خوش گذشت و از اینکه مرتب دد بود کاملا خرسند

تو جاده تا ورودی تونل رو میدید میگفت 1 2 3 هورا و خروجی رو تا میدید 123 یوهو خیلی خوشحال بود و اصلا اذیت نکرد منم کلی اسباب بازی براش خریدم که البته بعدش پولشو مامانی و خاله ساغر پرداخت کردن و گفتن از طرف ما باشه دستشون درد نکنه مثل همیشه زحمت کشیدن

تو خونه هی عکس منو نشون میده میگه ماا اهر یعنی مامان سحر

تا بهش میگی سوشیانت رو باید میگه خوووورد بعد خوب ما هم میخوریمش و میگه حمله یعنی به من حمله کردید

فقط روز آخر رفتیم هایپر استار اونجا یه کم اذیت کرد و سرلاک براش درست کرده بود ریخت رو زمین و خلاصه کلی آبرو ریزی شد

یه بارم بردمش پارک و طبق معمول آب بازی و ریسه رفتن از خنده

شب خوابیده بودیم حدود 4 صبح آرتینا گریه کرد سوشیانت یه تکونی خورد و بعد تو خواب گفت جان جان الهی قربون پسر مهربونم برم من

 

 

/ 7 نظر / 24 بازدید
خاموش

سلام خانمی همش میخونمت پسرت چه بزرگ شده خیلی شبیه خودته خونه میمونی یعنی دیگه به فکرکار نیستی؟

آذی

هزار ماشاالله پسرت مردی شده واسه خودش خیلی خواستنیه. خدا حفظش کنه

آرام

وای خدای من. بچه ها چقدر زود بزرگ میشن. خدا حفظش کنه. ما هم با شروعی تازه برگشتیم خانومی. به ما سر بزن.خوشحال میشیم.

مهر

سلام من از کنار شما در خیابان هراز گذشتم[نیشخند]

فاطمه

سلم سحری خوبی خانوده گلت خوبن خخییییییییییلی خوشحال شدم اپ کردی ماشالا پسری بزرگ شده چه عکسای باحالی هم گذاشتی حرص نخور بچه همین دیگه . ﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ … ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮ ﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ ﯾﮏ ﺳﺮﺂﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ؛ ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ؛ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ؛ ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ … ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ … ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ … مواظب خودت باش سحری

سینا

روزهایتان به لطافت گلبرگهای پونه پر از مهر و به زیبایی پروانه هایش رنگارنگ باد. چه مهمانی زیبایی خدا اینجا تااوج ریاحین کشیده سفره اش را ، همواره به کامتان شیرین باد . جاری لاشید و مانا

دنیایی به رنگ یاسی

عزیزم ماشالله چقدر پسرت خوش گل و خوش چهره است مثل خودت هزار ماشالله