خلاص از زردی و مهمونی سوشیانت

شنبه رفتیم برای چک کردن زردی دوباره آزمایش و گریه سوزناک پسرم ولی شکر خدا به 7 رسیده و گوش شیطون کر رفته تو سرازیری

بعدازظهرش رفتم خونه یکی از دوستامون مهمونی همه دوستام اعتراض کردن که چرا نی نی رو نیاوردی خوب نمیشه بچه به این کوچیکی رو با خودم ببرم ولی کلا فکرم پیشش بود و خیلی زود برگشتم خونه

یکشنبه مهمونی که قرار بود روز دهم تولد سوشیانت بگیریم و بدلیل زردی نشد رو گرفتیم حدود 100 نفر مهمون داشتیم به صرف ناهار تو تالاری که پندار کار میکنه

وای تا برسم تالار ساعت 1 شده بود و همه مهمونا اومده بودن ما هم مثل عروسار رسیدیم مهمونی خیلی خوب پیش رفت فقط یه خورده گرم بود سوشیانتم حسابی همکاری کرد و کلا اونجا خواب بود ولی بعد ناهار مثل عروسک همه تو بغل گرفتنش و هی ازش عکس گرفتن و همین باعث شد بچم خسته و کلافه بشه و وقتی رفتیم سمت ماشین شروع کرد به گریه کردن و تا 2:30 صبح این گریه ادامه داشت و فقط تو بغلمون بود و منم دوباره آبسه کرده بودم و وقتی شیر میخورد از درد اشک میریختم و بچه هم مدام شیر میخواست حتما دردی داشت که میخواست با خوردن آروم شه نمیدونم ولی مطمئنم یه دردی داشت چون تا حالا ندیده بودم اینطوری گریه کنه و از اینکه نمیتونستم کاری براش انجام بدم کلافه بودم مامان و ساغر هم که پا به پای من ایستادن بیخوابی میکشن نمیدونم چه جوری باید محبتاشونو جبران کنم

دوشنبه سوگل و مامانش که نیومده بودن مهمونی اومدن خونمون و سه شنبه هم زنداییم که نیومده بود اومد ما مهمونی گرفتیم که دیگه تیکه تیکه مهمون نداشته باشیم ولی نشد

سه شنبه بچم حسابی نفخ کرده بود و به خودش میپیچید دیگه زنگ زدیم به دکترش گفت یه قطره براش بگیریم دادیم خورد خیلی بهتر شد ولی کلا این روزا خیلی نفخ داره منم اصلا چیزای نفاخ نمیخورم نمیدونم چرا اینطوریه

پنج شنبه پسر خیلی خوبی بود و خیلی خوب هم خوابید تا 8 شب که اتفاقا بابا و مامان پندار هم اومده بودن و دوباره به خودش میپیچید و فقط میگفت بدید من بخورم تا بعد از خوردن کلی دارو یه خورده آروم شد و آقای پدر افتخار دادن پیشمون موندن که آقا پسر گل تا 6 صبح یه سره بیدار بود یا شیر میخواست یا بغل آخرش گریم که دراومد مامانم بردش پیش خودش و دیگه تا ساعت 10 خوابیدیم به مامانم گفتم اگر یک ساعت دیگه بیدار شد پیش من نیارش که خیلی عصبیم با شیشه بهش شیر بده

جمعه هم دوباره تا 8 شب خوب خوابید دیگه نخوابید فک کنم بغلی شده چون تا میزاشتیم تو جاش گریه میکرد و کلا تو بغل من و مامان و بابام بود تازه میگفت راهم ببرید نشسته قبول نیست تا بالاخره الان که ساعت 2 نیمه شب گذاشتمش تو کریر اینقدر تکونش دادم تا خوابید منم برم بخوابم که یک ساعت دیگه بیدار میشه

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

ای ول ای ول...مامان سحرو ای ول [بغل] دیگه راست راستی مامان شدیا [نیشخند] یادته با چه ذوقی از دوران بارداری میگفتی این روزا لذتش بیشتره ها سوشیانت جون زوده زود بزرگ میشه ودلت برا الانش میتنگه [ماچ] دستای پسرکمونو ببوس

ملینا

اتفاقا مادرشوهرم 2روز درهفته بیمارستان لاله و آتیه ست. منم چون باردارم پرسیدم از زایمانت.ولی اگه بشه احتمال زیـــاد"طبیعی" زایمان کنم.

ناعمه

ایشالا همیشه خوب خوش باشه 10 روزگیش مبارک عزیزممم ایشالا تولد 120سالگیش

ملینا

سحرجان من به مادر شوهرم گفتم دکتر اخوان آذری عملت کرده. گفت:دکتر محمد محسن اخوان آذری؟؟؟

ملینا

پس مادرشوهرم درست گفت.. من فکر میکردم دکترت زن باشه،همش به مادرشوهرم میگفتم نه این نیست! اونم هی میگفت تو لاله فقط اخوان آذری همینــــــــــه[تایید]

h

سحرجون تبریک تبریک .الهی که سه تایی شادو سلامت باشید .خدارو شکر که زردی سوشیانت کم شده.اکثر بچه ها توو این فصل میگیرن.تا یه مدت ادویه نریزید توو غذا. هندونه خیارماست چیزای خنک بخور.واسه بهبود بخیه هاتم اناناس.واسه نفخش هم شکمشو ماساژ بدید.سیرپیاز نخور.مامانی شیرخودنو بده شیرخشک نده.بوس.

میترا

خوشحالم که سوشیانت زردیش بهتر شده.ایشالا دیگه هیچ وقت واسه نی نی بیمارستان نری و همش تو جشن و عروسی ببری این پسره دوست داشتنیو [قلب] سحر یکی ازدوستام ماه دیگه زایمانشه.خواست بپرسم هزینه زایمانت چقدشده؟؟

سایه

شناسنامشو تهران گرفتی؟؟

ملینا

سحرجون یه عکسم از خودت با سوشیانت بذار. اینجا بغل باباشه یه دونه ام باید بغل مامانیش باشه[بغل]