هفته 33

جمعه غروب یوسف با دوستش اومد خونه ما من و پندارم برای اینکه راحت باشن رفتیم خونه مامانم جاتون خالی مامانم ازگیل و گوجه سبز داشت با کاهو منم تا رفتم شروع کردم به خوردن با این دندون ناقصم همشو خوردم تا رسیدم به کله کاهو گازرو که زدم چشمتون روز بد نبینه دادم رفت هوا اینقدر دندونم درد گرفته بود که نگو تازه پندار مال خودشم داده بود به من ولی من نتونستم هیچکدومشو بخورم و قسمت مامانم شد بعدش ساغر موهامو سشوار کرد و بعد برای شام رفتیم خونه خالم و اونجا هم کلی خوردم

خالم اینا میگفتن دیگه شکمت افتاده پایین

دلم برای نی نی میسوزه آخه چرا سرو ته بیچاره سرش پایین و پاهاش بالا تازه چون بزرگ شده فقط میتونه دست و پاشو تکون بده و دیگه نمیتونه معلق بزنه باید بیاد بیرون تا راحت شه جاش دیگه تنگ شده

شنبه هم از ظهر رفتم خونه مامانم و غروب برگشتم خونه

یکشنبه هم یه سر رفتم سرکار تا کارای پایانی رو انجام بدم و کارامو تحویل بدم و با همکارا خداحافظی کنم و یه سری جلسات هم برگزار شد و من خداحافظی کردم غروب هم رفتیم خونه بابای پندار

دندون درد همچنان اذیتم میکنه و یه خورده هم ورم داره اگر چرکی بشه نمیدونم چکار باید بکنم

دوشنبه هم مهمونی عصرونه با دوستام دعوت بود و هم شام خونه دختر داییم که غذاهاشو زنداییم میپخت که بسیار خوشمزست دستپختش به پندار میگم ناراحتم اونجا عصرونه میخورم نمیتونم شام بخورم پندار میگه ناراحت نباش تو الان قابلیت خوردنت زیاد شدهنیشخند

خلاصه به هردو مهمونی رسیدم و هر دو جا هم خوردم جدیدا حرکت پسرم بیشتر شده و بلافاصله بعد خوردن غذا عکس العمل نشون میده

دوستم تو مهمونی بهم میگه چه حوصله ای داری با اینکه بارداری لنز میزاری (رنگی و طبی) و یا گوشواره جینگول میندازی گفتم من که مریض نیستم ضمنا چرا نباید حوصله داشته باشم وقتی یه انسان داره تو وجود من رشد میکنه و قرار به دنیا بیاد و عزیزترین موجود روی زمین باشه برام من از وقتی باردار شدم تصمیم داشتم از این دوران لذت ببرم و سعی ام رو هم میکنم با اینکه بعضی وقتها خیلی اذیت میشم ولی بازم سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم به آینده شیرین فکر میکنم تازه کلی هم همه لوسم میکنن و نمیزارن آب تو دلم تکون بخوره دوستم میگفت نمیدونم شاید من برای بچه دار شدن خیلی جوون بودم و اینطوری فکر نمیکردم و فقط اذیت میشدم

ولی من فک میکنم حتی اگر مریضی خیلی بدی هم بگیرم روحیمو از دست ندم چون بالاخره آدم یه بار میمیره دیگه پس بهتره تا وقتی زنده هست زندگی کنه مخصوصا الان که دیگه مشغله کاری هم ندارم و کلا آسوده ام

سه شنبه خیلی درگیر بودم از 9 صبح هی تلفنم زنگ میخورد تا مشکل یه بنده خدا حل بشه و حسابی عصبی شده بودم پندار هم میخواد ماشینشو بفروشه رفته خلافی گرفته 120 تومن خلافی داره اعصابش بهم ریختس ولی مقصر خودشه و نمیدونم کی میخواد قوانین رو رعایت کنه تا ما هر دفعه اینهمه پول برای جریمه ندیم اونم تو این اوضاع مملکت که واقعا نمیشه پول اضافی خرج کرد

چهارشنبه حسابی از دست پندار حرص خوردم قراره ماشینمونو عوض کنیم و اصلا باهم تفاهم نداریم من میگم پیش خرید کنیم درسته که چند وقت بی ماشین میمونیم عوضش هم میتونیم ماشین بهتری بخریم هم ارزونتر در میاد ولی پندار مثل بچه ها میگه من یه لحظه نمیتونم بدون ماشین بمونم و برام سخته باید بلافاصله یکی دیگه بخرم آخرش هم من کوتاه اومدم و گفتم هر کاری دوست داری بکن و دیگه در این مورد بحث نکنیم فقط من سوار ماشینت نمیشم اونم خیلی راحت میگه نشو ما همیشه دو تا ماشین داشتیم چون تو نگهداریشم باهم تفاهم نداریم ولی خوب من که ماشینمو فروختم بعدش یهو خوردیم به گرونی و نتونستم چیز دیگه ای بخرم باید یه کم صبر کنم و برای خودم ماشین بخرم اینطوری نمیشه

از روزی که کارو تعطیل کردم یه روز نتونستم با آرامش خواب صبح داشته باشم روزی دو سه بار داییم زنگ میزنه از کله سحر و یه سری کار داره که دیگه کم کم داره دیوونم میکنه پنج شنبه هم طبق معمول همین اتفاق افتاد و مجبور شدم برم بانک و یه سری کار انجام بدم که اصلا ربطی به من نداره ولی بس که تو خانواده افراد بیخیال زیادن منم که دلم طاقت نمیاورد بزارم کارا همینطور بمونه خودم رفتم انجام دادم البته کلا با آژانس رفتم و جالب اینجاست که زیادم طول نکشید غروبش هم یه سر رفتم خونه مامانبزرگم و با مامانم و خالم برگشتیم خونه مامانم و پندار هم که تو تالار عروسی داشتن و سرکار بود ما هم طبق معمول تا نصف شب بیدار بودیم و اون یکی خالم بچه خواهرشوهرشو پاگشا کرده بود و بعد اینکه مهموناش رفتن اومد خونه مامانم و بعد به خودش فحش میداد که چرا با این خستگی اومده اونجا از وقتی هم اومد حرف میزد و ما مثل سینما دورش نشسته بودیم و به حرفاش گوش میدادیم

پندار هم چند دقیقه پیش رفت سرکار برای ناهار ولیمه دارن و شب هم همایش دارن بنابراین تا آخر شب ندارم منم برنامه خاصی ندارم ولی ممکنه ساغر و دوستش شام بیان اینجا که اگه اینطوری بشه باید لازانیا درست کنم فعلا که تازه میخوام برم صبحانه بخورم

نی نی جان تنبل هم که کلا خوابه یه خورده لگد نمیزنه دلمون خوش شه

صبحها تا لگد نزنه دلم آروم نمیشه میگم نکنه تو خواب یه جوری بد خوابیدم بچم یه چیزیش شده

فعلا بای

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

واااااااااااااییی دلم رفت با این همه احساسای قشنگ [ماچ] ایشالله سوشیانت جون سره موقع دنیا میاد و مامانیش این احساسای خوبو قشنگتر تجربه کنه[بغل] بیصبرانه منتظریم عکس کوچولو زودتر برامون بزاری الهی فدااااااااااااااااااااااااش شم [بغل][ماچ]

ناعمه

عاشق این روحیه قویت هستم عزیزمم ایشالا نینی هم صحیح و سالم دنیا بیاد واییییی انقدر دلم میخواد زودتر بیاد ببینمششش [نیشخند][نیشخند]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام ما هم دیگه دلمون تاپ تاپ می کنه برا اومدنش می گم وقتی لگد می زنه روی شکمت همون نقطه رو تلنگر بزن واکنش نشون بده [خجالت]

مرد كوچك من

اي جااانم روزهاي خوبي در پيش داري عزيزمم ايشالا كه زودتر بياد من كه خيلي دلم ميخواد زودتر ببينمش [ماچ]

آزاده و ساینا

سلام سحر جونم......خوشحالم که خوبی و سرحال.......کلی از پستت انرژی گرفتم......چرا آدم روحیه اش رو ببازه؟ مگه باردارییییییی به قول شما مریضیه؟؟؟؟؟ ای ولللللللل به اینهمه لطافتتتتتتتت...... ارزوی سلامتی کامل دارم و بیصبرانه منتظر به دنیا اومدن نی نیییییییییی خوشگلمممممممم هستم[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

راحله

انشااله كه زايمان خوبي داشته باشي و قند نبات به سلامتي به دنيا بياد! ديگه چيزي نمونده!! مراقب خودت باش عزيزم[ماچ]

ارشیا

سیلام گوگولیتونو از طرف من ببوسین شوشششششششششش بگذره

نازی

وای از دندون درد دوران بارداری نگو که من خیلی کشیدم. امیدوارم تجربش نکنی و وضعیت دندونات بدتر نشه.چون محدودیت دارئییت خیلی زیاده تو این دوران. دیگه چیزی تا اومدن نینیت نمونده. حسابی خوش بگذرون [ماچ] وای تا میتونی بخواب که دیگه خواب برات حرام میشه وقتی پسملی بیاد

برای تو

سلام حرف دوستت رو برای بارداری درک نمی کنم من با اینکه ویار بدی داشتم از بودن دخترم و داشتنش لذت می بردم

دختری در مزرعه

وای عزیزم چقدر زود داره میگذره انگار همین دیروز بود که گفتی بارداری امیدوارم برات زودتر و بهتر بگذره تا پایان