ترخیص و مشکلات بعدی

یکشنبه زردیش کم شد 9.7 شد دکتر خودم گفت اگر به
5 برسه و مرخصت کنن خوبه ولی بیمارستان زیر 10 رو مرخص میکردن چون تخت کم داشتن
ولی گفتن دوباره باید چک بشه خلاصه بدون خوشحالی مرخص شدیم ولی از اونطرف از اینکه
بچم از دست اون دستگاه لعنتی خلاص شده بود خوشحال بودم

دوشنبه صبح رفتیم برای تست زردی بازم موقع خون
گرفتن حسابی گریه کرد 1.1 بالا رفته بود و دوباره حالمون گرفته شد دست از پا
درازتر برگشتیم خونه شبش داییم اینا اومدن دیدنمون

شیر خوردنش خیلی طولانی شده تقریبا 2 ساعت طول
میکشه خیلی هم با نمک وقتی ول میکنه سرش با سرعت اینطرف و اونطرف میره و دنبال شیر
میگرده

سه شنبه دوباره رفتیم پیش دکترش گفت امروز نیاز
به آزمایش نیست فردا دوباره بیاریدش بعدازظهر عمه هام اومدن دیدنمون و خیلی سرو
صدا زیاد بود تازه یه خورده هم زیاد باهاش ور رفتن نمیشه هم که چیزی گفت ولی دل تو
دلم نبود آخه هنوز خیلی کوچولو و پوستش مثل برگ گل میمونه

پندار سر یوسف حسابی اعصابمو به هم ریخت من خودم
داغون بخاطر بچم اینم اذیتم میکنه شب بهم میگه تو هیچ توجهی به من نداری و همه
حواست به سوشیانت و به طور جدی از دستم ناراحت بود

چهارشنبه دوباره رفتیم دکتر ببینتش گفت خیلی
بهتره البته آزمایشش دوباره بالا رفته بود و 12 شده بود ولی دکتر راضی بود فقط دعا
میکردم دیگه بیاد پایین

موقع آزمایش گرفتن هم در رفتم که صدای گریشو
نشنوم میگفتن امروز کمتر گریه کرد نمیدونم بخاطر دل من بود یا واقعا اینطوری بود

تمام وقتم برای سوشیانت میره اصلا نمیتونم به
خودم برسم خودمو تو آینه نگاه میکردم وحشتناک شدم صورتم لک آورده چاق و زشت شدم
حالم از خودم به هم میخوره نمیدونم شوهرم چه جوری تحملم میکنه اگر بهم خیانت کنه
بهش حق میدم به پندار میگم چرا این شکلی شدم میگه چون تماما خودتو وقف بچه کردی و
اصلا به خودت نمیرسی باید تحمل کنی یکی دوماه بگذره پسرمون بزرگتر بشه و بعد بری
سراغ خودت

البته زردیش خوب شه حداقل حوصله آرایش کردنو
دارم تا یه خورده بهتر شم

وقت نمیکنم حداقل برم دندونامو درست کنم چند ماه
مثل پیرزنا غذا میخورم

پنج شنبه و جمعه هم طبق معمول رفتیم دکتر و
دوباره آزمایش و اعصاب خورد کنی و بازم زردیش کم نشده بود که هیچ یه کمی هم بالا
رفته بود خدایا کمکمون کن همه میگن زردی چیزی نیست ولی خیلی طولانی شده

یه کار جالبی که سوشیانت کرد اینه که موهای
خودشو میکشید اونم محکم بعدشم گریه میکرد و جیغ میکشید و مامانم هرکاری میکرد
دستشو باز کنه نمیتونست جالبه چقدر قدرت بچه ها اینطور مواقع اینقدر زیاد میشه

/ 0 نظر / 8 بازدید