هفته 36

شنبه صبح ساعت 8:30 راه افتادیم طرف تهران جاتون خالی تو راه تو رستوران کاچیلا صبحانه خیلی خوبی خوردیم هوا عالی بود زیر یه درخت نشستیم و حسابی سرحال شدیم

 

حدود ساعت 11 رسیدیدم تهران و مستقیم رفتیم اسکان اونجا از لگو برای گل پسر دو تا اسباب بازی خریدیم و بعد رفتیم تیراژه اونجا هم دوتا چیز کوچولو خریدیم و بعدش رفتیم میلاد نور و اسباب بازیای اصلی رو از اونجا خریدیم کلی چیز خریدیم و خودمون کیفور شدیم چرا خریدن اسباب بازی آدمو سر شوق میاره اونم برای سیسمونی باشه و هرچی دلت خواست بخری خیلی باحال بود ماشین هلی کوپتر قطار بلز لگو بازیای فکری و آموزشی و چوبی و ....

ساعت 5:30 وقت دکتر داشتم و شکر خدا دکتر از همه چیز راضی بود و وقت زایمان رو گذاشت پنج شنبه 2 خرداد که دیگه فک نکنم تغییر کنه پول رو هم واریز کردیم و پذیرش بیمارستان رو گرفتیم یه آزمایشم داد که بگیرم آخه قرار بود شبو تهران بمونیم چون یکشنبه صبح پندار بازار کار داشت که غروب بهش زنگ زدن گفتن کار کنسل شد برای همین شب برگشتیم آمل ولی حسابی خسته شده بودم و تو ماشین خوابیدم رسیدیم رفتیم خونه مامانم و شام رو اونجا خوردیم و بعد برگشتیم خونه

یه چیز جالب موقع برگشت از مطب دکتر یکی از دوستای فیسبوکی رو دیدیم و خیلی تعجب کردیم و جالب اینجا بود با اینکه اولین بار بود همدیگرو میدیدیم دو طرف همو شناختیم

یکشنبه با پندار نشستیم یه بار دیگه اسباب بازیا رو وارسی کردیم و همشونو امتحان کردیم و یه خورده بازی کردیم غروب هم هوا خیلی خوب بود و یه سر رفتیم باغ بابام و ازگیل و گوجه سبز چیدیم

دوشنبه بعدازظهر مهمونی ماهیانه با دوستام بود و مهشاد جون کلی زحمت کشیده بود و چیزای خوشمزه درست کرده بود شب هم مامان و بابای پندار اومدن خونمون و خودشون غذاشونو با خودشون آوردن مامان و بابای منم اومدن من که دیگه اینقدر خونه مهشاد خورده بودم نتونستم شام بخورم

ساغر هم با دوستش اومدن خونه ما و شب رو موندن و صبح اینا رفتن ظهر یوسف و دوستش ناهار اومدن پیشم البته اینا که میان من کاری نمیکنم خودشون کاراشونو میکنن من که دیگه خیلی تنبل شدم حوصله هیچ کاری رو ندارم و همش دلم میخواد یه جا ولو شم عوضش پسرکم بیشتر حرکت میکنه و بلافاصله بعد غذا خوردن عکس العمل نشون میده مثل خودم شیکمو

غروب همون روز هم ساک بیمارستانمو بستم هم برای خودم هم برای نی نی هرچند که همه میگن لازم نیست چیزی با خودت ببری و همه چیز بیمارستان بهت میده با اینحال دوست داشتم اینکارو بکنم

سرمای بدی خوردم و دکتر هم نرفتم ولی هر روز حالم بدتر از قبل میشه حسابی کلافه ام و پندار هم خیلی عصبی شده بخاطر این سرماخوردگی در حدی که بهم میگه خودت به درک بچه یه چیزیش میشه منم بهش گفتم خیلی ممنون از محبتت البته عصبی بودنش بخاطر اینه که من خیلی کمکاری کردم و سرما خوردم هرچی بهم گفت گوش ندادم و مریض شدم

دیگه خالم برام سوپ درست کرد و مامانم برام به دونه دم کرد و افاقه نکرد که نکرد بالاخره پنج شنبه ظهر زنگ زدم به دکترم و بهم آنتی بیوتیک و شربت سرفه داد بعد زنگ زدم به این دکترم (زنان) گفت اشکال ناره میتونی مصرف کنی آب رو آتیش بود به محض اینکه قرص رو خوردم بهبودی رو احساس کردم فقط خدا کنه برای نی نی مشکلی پیش نیاد نه ماه مریض نشدم همین دوهفته آخر ...

همچنان سرفه می کنم ولی حال عمومیم خیلی بهتر دندونامم که اگر مواظب نباشم واویلا میشه ولی کلا حسابی سنگین شدم امروز رفتم خونه مامانم اینا و از اونجا یه سر رفتیم مغازه بابام آخه ساغر داره میره کیش و یه چیزایی میخواست از مغازه برداره  بعدشم یه سر رفتیم خونه خالم

فردا صبح زود باید برم تهرام هم وقت دکتر دارم و هم باید آخرین آزمایشم رو بدم و فردا وارد هفته 37 هم میشم دیگه خیالم راحت حداقل هر وقت نی نی به دنیا بیاد نارس نیست و کامل شده هرچند که دکترم گفته اگر اورژانسی بخواد بیاد 800 تومن دیگه ازمون میگیره بنابراین بهتره تا 2 خرداد صبر کنه که بیشتر از این خرج نزاره رو دست مامان و باباش ولی خوب اگر اومد خوش اومد دیگه نگرانی ندارم

فقط 13 روز موندههوراقلب

به شب قبل از زایمان فکر میکنم استرس تمام وجودمو میگیره

/ 28 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازی

[مبارک باشه همه اسباب بازیها و خریدای گل پسری. وای آلوچه و ازگیل. دهنم اب افتاد[ماچ] دیگه چیزی نمونده هاا. لذت ببر از این دوران که دیگه رنگ آرامش نخواهی دید[نیشخند]

عسل اشیانه عشق

عزیزم پس دیگه چیزی نمونده. به سلامتی ایشالله. میدونم هیجان داری برای خرید ولی سعی کن زیاد اسباب بازی نخری. به مرور وقتی علایق بچه ات رو شناختی میتونی اسباب بازیهای بهتر و ÷رکاربردتری بخری

برای تو

سلام اسباب بازی کاش عکسش رو می گذاشتی ما هم کیفور شیم[نیشخند] انشالله به سلامتی به دنیا بیاد

محدثه

سحر جان! ديگه چيزي نمونده كه پسر تپل مپلت رو بغل بگيري.ايشالله به سلامت بدنيا بياد و خستگيه اين ماههاي آخر از تنت بيرون بياد. راستي يكي از دوستهاي منم توي همين تاريخ زايمان داره. يه چيز ديگه مي دونستي منم اول خرداد بدنيا اومدم؟[چشمک] توي اين روزهاي آخر مراقب خوراكت باش و بيشتر چيزهاي سردي بخور.[قلب]

ربیعه

استرس نداشته باش عزیزم من بیشتر ناراحت این همه تو جاده بودن تو هستم. یک چیزی بی رودربایستی بگم؟ بیا یک هفته قبلش خونه ما بمون اینجوری هم تو استرست کم میشه هم بیمارستان دم دسته منم پیشتم. میای؟[بغل]

آبجی

سلام مامانی سحر خوبی عزیزه دلم پسر گلت چطوره ؟؟؟؟؟ ای جانم .... دیگه چیزی نمونده ها تو رو خدا هر روز این روزا رو بیا و ثبت کن برای خودت بمونه یادگاری هیچ وقت دیگه این 9 ماه و این روزا نمی شه بارداری خیلی شیرین تر از بعد از دنیا اومدن نی نیه ..... الان همه هوای شما رو دارن بعد همه هوای نی نی ... و شب بیداریا تا می تونی استراحت کن الان و خودتو برای اون موقع اماده کن عزیزه دلم ... بیا و بگو از خودن یه کوچولو استرس دارم ....

مامان امیررضا

عزززززیزم دیگه چیزی نمونده . خیلی مواظب خودت باش عزیزم . کوچولوهای این دوره زمونه میخوان زودتر بیان ببینند چه خبره . کاری داشتی بگو دریغ نمیکنم گلم [ماچ]

ساناز

وای عجب عکسی گذشتی دهنم آب افتاد ، به سلامتی عزیزم نی نی رو به دنیا بیاری من هم زود عکسش رو ببینم بوس

ملیسا

سلام مامان خوشگله... ایشالا ی گل پسر تپل مپل خوشگل و شیطون ن ن ن. ب سلامتی بیاد تو آغوشت...خودتو ب خدا بسپار..خودش هواتو داره...[ماچ]