8 ماهگی

روزایی که میبرمش حموم از بهترین روزای زندگیمه شنبه هم همینطور کلی آب بازی کرد و بیشتر به کتابش علاقه نشون میداد و طبق معمول کوشش میکرد تا آب رو با دستای کوچولوش بگیره وای که چه کیفی کردم ناگفته نمونه که بسیار سر و صدا از خودش در آورد و هر از چند گاهی برمیگشت به من نگاه میکرد و لبخند میزد مهربون مامان و البته ورجه وورجش خیلی زیاد شده و باید خیلی مراقب باشم که از دستم در نرهconnie_36.gif

یکشنبه رفتیم بازار ماهی فروشا فریدونکنار ماهی هم خریدیم ولی خیلی گرون بود کیلویی 30 تومن یعنی از گوشت هم گرون تر شده گل پسر من برای اولین بار اومده بود بازار ماهی فروشا و با تعجب به ماهیها نگاه میکرد و خیلی راضی و خوشحال بود ولی چون هوا سرد بود من و پرنسم سریع برگشتیم تو ماشین بعدشم رفتیم یه کم لب دریا و پسرم دریا رو هم دید و برگشتیم خونه نمیدونم چرا یکشنبه اینقدر بیحال بودم انگار فشارم افتاده بود دیگه اومدم خونه با سوشیانت دو تایی خوابیدیم تا 11 شب خوب معلومه دیگه بعدشم تا بخوابیم 4 صبح شدفک کنم بخاطر شب قبل هم بود نمیدونم چرا سوشیانت تا 5 صبح هر 10 دقیقه با گریه از خواب بیدار میشد و من بغلش میکردم آروم میشد احتمالا بخاطر همین روز بعد من اینقدر بیحال بودم

دوشنبه بردمش شبکه بهداشت قدش 71.5 و وزنش 8 کیلو شده دقیقا یه بچه متوسط و خط رشدش وسط ولی من دلم میخواد تپل شه هر کاری میکنم نمیشه البته زیادم بهش غذا نمیدم میترسم مثل خودم معدش گشاد شه و بزرگم که شد چاق بمونه

بعدازظهر دوشنبه با ساغر و سوشیانت رفتیم قائمشهر که من برم دندونپزشکی آخرین جلسه بود و بدترین جلسه چون آخر وقت بود شارژ یه دستگاه تموم شده بود و اونا نمیدونستن و وسط کار من فهمیدن و دوباره کاری شد واقعا حالم بد شده بود حتی چند بار فکم دیگه بسته نمیشد و خیلی سخت بستمش گوشه لبم زخم شد بسکه این دکتره کشید دهنمو خلاصه پدرم در اومد

سه شنبه خونه پسرخالم دعوت بودیم و بدون اینکه خودم بخوام رژیمم شکسته شد آخه خانمش دستپختش عالیه منم هیچی نخوردم که اونجا بتونم راحت بخورم ولی وقتی برگشتم خونه دیدم هی وای من خیلی بیشتر از اونچه که باید خوردم حدود 400کالری بیشتر ولی وقتی برگشتیم تا 3 صبح مشغول تمیزکاری خونه بودم چون بابا و مامان پندار زنگ زدن که میان خونمون امیدوارم سوزونده باشم حالا تو این هیر و ویر خاله پری جون هم بعد 17 ماه تشریف فرما شدن و حسابی کلافه بودم کارم که تموم شد سوشیانت تا 4 صبح طول کشید تا بخوابه از طرفی پندار سر درد وحشتناکی داشت و تا 5 صبح با پندار بیدار بودم آخرش دیدم به هیچکدوم از حرفام برای بهبودی گوش نمیده خوابیدم یعنی خوابم برد و پندار بیچاره 6 صبح خوابید و 7 رفت سر کار یعنی از درد خودش به در و دیوار میزد خیلی بد مریض هرچی بهش میگم برات وقت میگیرم برو دکتر یا آزمایش کامل بده قبل نمیکنه منم بعضی وقتا واقعا حرصم میگیره و دلم براش نمیسوزه خوب انگار خودش نمیخواد خوب شه

چهارشنبه هشتمین ماه تولد گل پسرم بود ولی اصلا روز خوبی رو شروع نکردیم چون سوشیانت با تب بیدار شد دلیلش رو نمیدونستم ولی همه میگفتن بخاطر دندون چون لثه های بالایی حسابی ورم کردن و بمیرم الهی که نمیدونم پسرم چی میکشه از طرفی خودم درد داشتم و پندار بخاطر بیخوابی شب گذشته خیلی داغون بود سوشیانتم وقتی مریض میشه دیگه اون پسربچه آرومی نیست که با خودش سرگرم و البته صد در صد بهش حق میدم فقط موقعی آروم میشه که تو بغلم راش ببرم و من با کمر درد شدید دیگه تا بابا و مامان پندار شب برسن سوشیانت تو بغلم بود و باهم آشپزی کردیم و باهم تمیز کاری کردیم الهی بمیرم با تعجب به همه چیز نگاه میکرد

مامانش اینا که اومدن یه خورده بغل عمو پدرام خوش گذروند و بعدش خوابید هی میرفتم بهش سر میزدم و دمای بدنش رو چک میکرد یه بار که رفتم دیدم بیدار شده و صداشم در نمیاد و عروسک تمساحشو بغل کرده وای که هلاک شدم وقتی اون صحه رو دیدم هر چقدرم بچم مریض باشه از خواب که بیدار میشه یه لبخند قشنگی میزنه که نگو

شبم خیلی بد خوابید هر 10 دقیقه گریه میکرد و من راش میبردم تا آروم شه یه بارم تبش رفت بالا و دوباره با استامینوفن پایین اومد

البته از اول بهش مسکن ندادم لباساشو کم کردم و خونه رو خنک ولی دیدم فایده نداره و مجبور شدم بهش دارو بدم

پنج شنبه و جمعه هم با تب گذشت البته خونه مامان اینا یه بار که تبش به 39 درجه رسید و دکتر گفت شیاف بزارید براش که شکر خدا سریع جواب داد دیگه این چند شب من کامل بیدار بودم و روزا که مامانم بیدار بود چرت میزدم خیلی از تب میترسم

سوشیانت خیلی بیقرار بود و کلافه چیزی هم نمیخورد اصلا

/ 5 نظر / 8 بازدید
سایت فروشگاه اینترنتی آوش

نوشته های روی شن مهمان اولین موج دریا هستند ، اما حکاکی های روی سنگ مهمان همیشگی تاریخند و دوستان خوب حک شدگان روی قلبند و ماندگارانی ابدی دوست گلم اگه لینک کنی ممنون میشم فروشگاه اینرنتی آوشwww.avashshop.ir سایت تفریحی آوشwww.avashnema.ir

مامان آرنیکا

عزیزم ان شاالله بلا دور باشه فقط مراقب باش که گوشش یه وقتی عقونت نکنه آخه آنی یکبار اینجوری شد که من دیر فهمیدم .

ماهنوش

وای عزیزم خسته نباشی چقدر بهت فشار اومده اونروز .. الان بهتری ؟ هم دندونت هم کمرت؟ سوشیانت عزیزم چطوره ؟ منم از بچه تپل خوشم میاد اما این ممکنه بدن بچه عادت کنه و چاق بشه در بزرگسالی اینه که دلم میسوزه که ی همچین چیزی رو دلم میخواد توام خوبه که حواست به این موضوع هست سحر جون

آرام

سلام ‘ماشالله به گل پسرت ‘عکسهای قشنگش روچندبارنگاه کردم[گل][قلب][گل][قلب]

ana

سلام . یکی دو روز میشه که با وبلاگتون آشنا شدم و تا حدودی داستان زندگیتونو خوندم و قصد دارم به مرور زمان بیام و بقیشو بخونم چون از نوشتنتون خوشم میاد. در ضمن گل پسر نازی ام دارید!! دوست داشتید شما ام به من سر بزن،خوشحال میشم.[گل][ماچ]