اولین پارک تو روز یازده ماهگی

شنبه ناهار رفتم خونه مامانم اینا همونجا موندم شب برگشتیم خونه سوشیانت تا تونست آتیش سوزوند کل خونه رو میره بعدازظهر خوابیده بود (خونه مامانم اینا رو زمین میخوابونمش) یهو دیدم از اتاقش صدا میاد رفتم دیدم اومده دم در با پشت دری بازی میکنه وای دیگه من و مامانم خوردیمش صداش در نیومده بود تا اون موقع اصلا نفهمیدیم کی بیدار شد

یکشنبه مهمونی دوستام بود تنها جایی که سوشیانت رو با خودم نمیبرم اینجاست دیگه ساغر اومد پیشش موند خوابوندمش و رفتم وای خیلی دلم براش تنگ میشه به ساغر گفتم بیدار شد عکسشو برام بفرست اونم فرستاد و به دوستام نشون دادم و کلی همه قربون صدقش رفتن

دوستام کلی برام دست زدن و سوت کشیدن و جیغ کشیدن بخاطر لاغر شدنم

دوشنبه با مامانم و ساغر و ستاره دختر خالم و صد البته مصدر سوشیانت رفتیم تهران هفته دیگه عروسی دختر داییم مامانم میخواست لباس بخره منم رفتم برای سوشیانت هم لباس خریدم هم صندلی ماشین خریدم آخه کریر دیگه براش کوچیک شده شب رفتیم خونه دختر دایی مامانم وای خونشون خیلی خیلی گرم بود سوشیانت یه تیکه سرامیک پیدا کرده بود گوشه خونه میرفت اونجا مینشست که خنکتر بود قربون اون عقلت برم من

روبروی خونشون پارک بود صبح قبل از برگشتن پسرمو بردم پارک و شازده کوچولوی من اولین پارک زندگیش رو تجربه کرد ولی عکس العملی نشون نمیداد و براش اهمیت نداشت

و البته درست روز 2 اردیبهشت یعنی 11 ماهگی پسرم بود

گل نازم یازده ماه شدنت مبارکقلبقلبقلبهوراهوراهورا

سه شنبه برگشتیم خونه و مستقیم بردمش حموم حسابی آب بازی کرد هر چی میگذره بیشتر به آب بازی علاقمند میشه

چهارشنبه به مامانم اینا گفتم شام بیان خونمون یه بسته خمیر پیراشکی داشتم گفتم همونو درست میکنم یهو دو تا خاله هامم رسیدن ولی نزاشتن غذای دیگه ای بپزم با همون همشون خودشونو سیر کردن عوضش آخر شب یه شیر موز توپ دادم خوردن

سوشیانت دیگه دوست نداره زیاد تو روروک بمونه ترجیح میده همه جا چهار دست و پا بره ولی من وقتی کار دارم میترسم بزارمش چون یه لحظه میبینی یه بلایی سر خودش میاره حالا وقتی دارم کار میکنم مثلا ظرف میشورم میاد با روروک از پشت پاهامو میگیره یعنی منو از این تو بیار بیرون الهی فدات بشم پسر خوبم

پنج شنبه رفتیم قائمشهر دیگه تا میره اونجا مستقیم میره سراغ پله ها و ازشون بالا میره بعد جالبه دیدم داره برمیگرده به طرف پایین من مثل خنگا داشتم با سر کمک میکردم بیاد پایین بعد بابای پندار گفت باید کمک کنی دنده عقب بیاد پایین هم خندم گرفته بود هم از خنگی خودم خجالت کشیدم خوب چکار کنم اولین تجربمه دیگه

دیگه اونجا هی میرفت سراغ تلویزیون تو خونه خودمون راهشو بستم نمیزارم بره جاهای دیگه دلی از عزا در میاره

جدیدا علاقه پیدا کرده به گاز گرفتن تو روروک بود هی میرفت یه دور میزد بعد میومد پای مامانمو گاز میگرفت تا میاد بغلم گازم میگیره بدم میگیره هر چیم بهش میگم بد بوس کن جواب نمیده

جمعه تولد بابام بود رفتم اونجا شب هم خالم گفت بریم خونه خالم ساعت 1 برگشتم خونه و تا الان که ساعت 4:30 صبح داشتم یه سری طراحی برای جشن تولدش انجام میدادم

کی 11 ماه گذشت خیلی زمان زود میگذره پارسال این موقع برای بغل کردنش داشتم دیوونه میشم

خدایا شکرت

/ 4 نظر / 17 بازدید
Hasti

با رژیــم تونستی انقد وزن کم کنی؟؟؟

آذی

سحر جون من قبل بارداریم58 کیلو بودم الان هشت ماهمه شدم 74کیلو!!!به نظرت بخوام بعدش رژیم بگیرم دوماهه میتونم 10,11کیلو کم کنم؟شما قبل بارداری چند کیلو بودی؟ما آخر تابستون یه عروسی مهم داریم باید حسابی رو فرم باشم.چیکار کنم من؟

....

چقدر خوبه که امل در کنار خانوادتی