یه اتفاق مهم

خدایا چی میتونه از این قشنگتر باشه یه شب که سوشیانت داشت میخوابید و منم کنارش دراز کشیده بودم اومد و از من به عنوان تخت استفاده کرد و همونطوری خوابید دوست داشتم زمان ثابت بمونه غرق شادی بودم و هی به پندار فخر میفروختم قربونت برم عزیز دلم راه میره میگه جان عزیزم (تکیه کلام من) بازار دریا رفتن داغ بود و تا میگفتم بریم دریا تیوپشو برمیداشت د برو از سه شنبه رفتیم ییلاق خونه عمم خیلی بهمون خوش گذشت با اینکه سوشیانت اذیت میکرد و همش میخواست تو حیاط و تو خیابون باشه ولی کلا خوب بود چهارشنبه با دخترا رفتیم لب رودخونه که سوشیانت خیلی اذیت کرد و تموم راه تو بغلم بود و یه قدم راه نیومد واقعا نفسم دیگه در نمیومد بالاخره با هر مکافاتی که بود رسیدیم به ماشین یه سوپر اونجا داشت تا یه خورده خرید کنیم و لب چشمه آب بخوریم یهو یه پیکان احمق انگار که اینهمه آدمو ندیده دنده عقب با سرعت نور اومد و من فقط بهت رده داشتم نگاه میکردم و هیچ عکس العملی نداشتم و سوشیانت خودشو نجات داد و با سرعت ناباوری خودشو از ماشین دور کرد بعد که رفتیم خونه و صدقه هم گذاشتیم بعد ناهار داشتم به سوشیانت ناهار میدادم چندتا بچه و دختر عموم کنارم بودن عمم اومد رد شه یهو غش کرد افتاد تو بغل دختر عموم وای اولش فکر کردیم پاهاش گرفته بعد دیدیم نه از حال رفته و کاملا بیهوش حالا بیهوشیش طولانی شد دختراش جیغ میکشیدن دیگه حالی ازمون گرفته شد اساسی خلاصه به خیر گذشت و به هوش اومد صدوپونزده اومد و گفت که افت فشار و افت قند باهم بود سومی هم که به خیر گذشت تو راه برگشت ماشینمىن خراب شد سوشیانت به پرستار مردی که اومده بود میگفت سلام خاله بعدشم که رفتیم گیلاس اونجا هم که کلا منو میکشوند تو کوچه و هر کی رد میشد بهش سلام میکرد و دوتا دوست هم پیدا کرد یه روزم چندتا مهمون اومد که پسرم جعبه شکلات رو برداشت و بهشون تعارف میکرد خیلی بهمون خوش گذشت البته یه کار خطر ناک هم کرد صبح همه بیدار شده بودیم ولی هنوز تو رختخواب بودیم و حرف میزدیم صدای سوشیانت از تو تراس میومد که میگفت ددها ددها من از اینکه در تراس بسته خیالم راحت بود بعد چند دقیقه دیدیم صداش نمیاد بله دو تراس باز بود و آقا حدود بیست تا پله رو بالا و پایین رفته بود و خودشو رسوند به کوچه من میدونستم کجا رفته دوییدم رفتم دیدم ایستاده ماشینا رو میشمره همینموقع یه ماشین رد شد میگم اینجا چیکار میکنی خیلی بیتفاوت میگه رفت سعنی ماشین رد شد شب آخرم همه رفتیم تو باغ هوا هم خنک رو به سرد بود بابا پندارم یه کباب حسابی زد فقط برگشتن یه خورده تو ترافیک موندیم که خسته کننده بود حرف زدن سرشیانت خیلی بهتر شده و کلمات رو درست تر میگه سرعت یادگیرش به سرعت نور رسیده حدود پونزده حرف انگلیسی رو بلده و خیلی بانمک تلفظ میکنه به w میگه دجلو کلا هر چیز رو کافیه دو بار بهش بگم میره تو ذهنش اسمش رو هم میتونه بخونه اینم از این هفته ما بعضیا چقدر بدبختن دلم به حالشون میسوزه واقعا قابل ترحمن از حسادت فقط بلدن جرفهای رکیک بزنن حرفهایی که من تو تصورم هم نمیگنجه بیچاره

/ 1 نظر / 34 بازدید
یاسمن

ایشالا همیشه به گردش سحر جون