واکسن 18 ماهگی

بالاخره زمان واکسن 18 ماهگی رسید و من که الان 6 ماه استرس این واکسن رو دارم چون سر قبلی خیلی بچم اذیت شد و همینطور من

صبح زود دوشنبه 3 خرداد بیدار شدیم و سوشیانت به هیچ عنوان بیدار نمیشد خواب خواب بود ماساژش میدادم که بیدار شه تو خواب میخندید

مامانت فدات بشه پسر خوبم

بالاخره تو خواب لباس تنش کردم و وقتی رفتم بیرون و صدای آسانسورو شنید بیدار شد اینقدرم ماه که وقتی از خواب ناز بیدارش میکنی و تو چشمای خوشگلش کاسه خون میبینی بازم غر نمیزنه و بدخلقی نمیکنه

بالاخره کابوس من به واقعیت تبدیل شد و گل پسرم دو تا آمپول خورد یکی بازو و یکی رون و کلی گریه کرد و جیغ کشید و اشک منو در آورد باز خوبه که پندار منطقی تر از من و از پسش بر میاد من به تنهایی اصلا نمیتونم

قدش 79.5 و وزنش 12700 بود

پسر گلم خیلی زود دیگه گریه نکرد و البته لبخند هم تا چند دقیقه دیگه نمیزد فک کنم ازمون متنفر شده بود

تو خوردن استامینوفن هم خیلی همکاری میکرد و با اینکه خیلی تلخ با صبوری تمام قورتش میداد و موقع کمپرس سرد گذاشتن اذیت میشد و من اینقدر دلقک بازی در میاوردم تا چند ثانیه تحمل کنه

تب سنج جدید براش خریدم از این تو گوشیا راحت شدم از تب سنج قبلی متنفر بود چون باید یک دقیقه زیر بغلش میموند ولی اینو دوست داره و قشنگ گوششو میاره جلو و اینم سریع دما رو نشون میده

دو روز تب کرد و روز سوم خوب بود حالا نگران ده روز بعدم و چی پیش میاد خدا کنه ایندفعه دیگه بد مریض نشه دفعه قبل که خیلی خیلی بد بود

حالا بریم سراغ قبل واکسن

بالاخره بخت خرید پرده و یه سری دیگه وسایل باز شد و فرصت کردیم بریم تهران سه روز موندیم و عین سه روز تو فروشگاهها ول میچرخیدیم هم خسته کننده بود و هم خوشحال کننده

کلا من خرید که میکنم انرژی میگیرم سوشیانت هم مثل یه مرد باهامون همه جا میومد و جیکش در نمیومد ولی تو مغازه ها آتیش میسوزوند مخصوصا همینکه رسیدیم تهران از اونجا که دو ساعت تو ماشین بود سر راه به پندار گفتم نان سحر نگه دار من نون بخرم سوشیانت رو هم با خودم بردم یه خورده راه بره و خستگی از تنش بیرون بره چون مستقیم میخواستیم بریم پرده ببینیم چشمتون روز بد نبینه انگار از بند گسیخته بود دستاش تو هوا میدویید اینطرف و اونطرف و برای خودش شمعهایی که دستش بهش میرسید و میگرفت و من مجبور شدم براش بخرم جای پارک هم نبود و پندار تو ماشین بود من دست تنها با خرید و این وروجک روسریم که کلا سرم نبود از دستش

همه بهش نگاه میکردن و میگفتن این چقدر شیطون بلاست

ولی بازم خریدم تموم نشد و یه سری دیگه موند برای بعد

از وروجک بازیای این پسر بگم

از پله ها دیگه خیلی خوب بالا و پایین میره

روزی دویست بار میاد دستمو میگیره و میبره تو اتاقش میگه پیشم بمون که من بازی کنم وقتی چیزی میخواد دستاشو میگیره بالا یعنی بغلم کن و بعد خودشو میکشه طرف چیزی که میخواد

تقریبا شکلای ساده هندسی  رو سر جاهاشون قرار میده

میره تو چادر بازیش و با چادر اینطرف و اونطرف میکنه و آخرش واژگونش میکنه

همسری هم که دیگه وقت آزادش برای ما خیلی بیشتر شده حسابی با پسری بازی میکنه و من کیف میکنم از صدای خنده و بازیهاشون

دوستتون دارم عشقهای جاوید من

/ 9 نظر / 47 بازدید
.

حالا خوبه هرکی ندونه ما که میدونیم چه خبره عشقای جاوید من[خنده]راستی جای کتکش رو تنت خوب شد؟ کمردرد خیلی چیز بدیه [ناراحت]

آذی

سحر جون خواستم یچیزی واست بنویسم الان تا این نظر آخرو دیدم همه چیز از سرم پرید[ناراحت] واقعا متاسفم واسه آدمایی که دخالت میکنن توزندگی مردم و چشم دیدن خوشی دیگرانو ندارن[کلافه]

نینا

مردا واقعا چی فکر میکنن که دست رو زنشون بلند میکنن.فکر کردن چیکارن که دختر دسته گل مردمو میزنن و تازه طلب کارم هستن:-(

مهوش

خدارو شکر که حال پسر گلت خوبه مواظبش باش[ماچ] سحر مزاحم اینترنتی زیاد داریا!!!!کین اینا میان نظرای عجیب میدن؟ فقط امیدوارم حرفش درست نباشه[نگران][ناراحت][ناراحت]

مریم

18 ماهگی پسرکوچولوت مبارک باشه عزیزم.خوبی سحری؟خبری ازت نیست!لیست نظرارو خوندم نگرانت شدم.اتفاقی افتاده سحری؟

سحر

عزییییزم چقدر خوب شد اومدی,ذ خیلی دیربه دیر میای سر میزنی خانومی مواظب خودت باش لباتون خندووون

دنیای کوچیک ما

عزیزممممممممممم .....خریدات مبارک باشه ایشالله سالیان سال عشقتون پابرجا باشه و چشم ادمای بخیل و بد جنس بترکه....

آذی

آخه سحرجون نمیگی دلمون تنگ میشه واست؟زوزود بیا سر بزن:-* راستی پسرم5ماهه شده میخوام کم کم به فکر رژیم باشم واسه همین رفتم سایت دکتر کرمانی ثبت نام کردم ولی خبری نشد¿¿!شما چطوری رژیم گرفتی ازش؟ممنون میشم اگه راهنماییم کنی عزیزم