هفته 31

جمعه رفتیم خونه داییم و بعدش خونه خاله جان و شام رو هم اونجا موندیم تا بخوابم ساعت 3 صبح شده بود شنبه با بدبختی از خواب بیدار شدم تا رسیدم سرکار ساغر زنگ زده میگم چرا خواب نیستی میگه دیشب 4 صبح با بچه ها رفتیم نور کله پاچه خوردیم و قلیون کشیدیم و الان برگشتیم تازه میخوایم بخوابیم تو کار کنعینک

شنبه هم دایی مامانم از مکه برگشته بود و شام اونجا دعوت بودیم البته پندار باز هم نبود چون تو تالار برنامه داشتن و من تنها رفتم

این روزا هر روز یه مشکل جدید دارم یه روز سر درد یه روز مچ درد یه روز پا درد و ...

ورم پاهام اذیتم میکنه و تپش قلبم هم همینطور

یکشنبه رفتیم قائمشهر و ساری هم به خاله و دختر خاله پندار سر زدیم  که از هر دوشون عیدی گرفتم خالش بهم یه تاپ حاملگی داد و هم رفتیم عیادت داییش که تازه از بیمارستان مرخص شده بود

خونه خالش نون برنجی داشتن من شکمو صبر نکردم یه خورده نرم شه تازه از یخچال بیرون اومده بود گاز که زدم دندونم لق شد اون طرف هم که درد میکرد الان کلا دندونام درد میکنه و مچ دستم هم مچ بند بستم وقتی بسته ست دردش خیلی کمتر

سیزده بدر هم باغ خاله پندار دعوت شدیم با خونوادم و خیلی خیلی خوش گذشت فضای خیلی قشنگی داشت و حسابی لذت بردیم

پنج شنبه قرار بود مامان اینای پندار بیان خونمون بنابراین چهارشنبه مشغول درست کردن لازانیا بودم پنج شنبه هم اومدن ولی خیلی دیر آخه حال بابای پندار بد شده بود و رفته بودن دکتر بنده خدا وقتی رسید صورتش کاملا قرمز بود و معلوم بود حالش زیاد خوب نیست

جمعه که بیدار شدم حالم خوب بود ولی بعد صبحانه دندون دردی گرفتم که نگوووووووو واقعا حالم گرفته بود و هیچی نمی تونستم بخورم هنوزم درد میکنه به دکتر زنگ زدم میگه کاریش نمیشه کرد فقط مواظب باش چرک نکنه و من نمیدونم چطور مواظب باشم دردش رو میتونم تحمل کنم نگرانیم از اینه که چیزی نمیتونم بخورم و الان دقیقا موقع رشد بچه هست و میترسم کوچیک بمونه

پندار دیروز برام سیب رنده کرد خوردم و پسته و بادوم آسیاب کرد که بخورم خیلی مزش مسخره میشه ولی مجبورم دیگه

بعدشم رفت یه عالم نون لواش خرید تا بتونم بخورم

طفلکی پندار خیلی هوامو داره منم که خودم خندم میگیره عین پیرزنا شدم مچم درد میکنه دندونام هر دو طرف درد میکنه پاهام ورم کرده و جوشای ریز زده و میخواره بی حوصله ام و فقط منتظرم تا این سی و چند روز تموم شه و با بغل کردن نی نی ماهم آروم بشم

حالا خدا کنه نی نی وزن بگیره از امروزم که وارد هفته 32 شدم

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرد كوچك من

سلام سحر جون ديگه چيزي به اومدن ني ني نمونده [ماچ]

بيتا

الهيييييييييي! عيبي نداره ديگه خيلي كم مونده! اما خداييش خيلي به روحيت حسوديم ميشه با اين حال اينهمه مهموني ميري تازه برات مهمون هم مياد! [چشمک]

ناعمه

واییییی دندون درد بدچیزیههه ایشالا زودتر خوب بشی عزیزمممممم ماچ واسه خودت و نینی

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام سال نو مبارک 4 صبح قلیون [متفکر] ایشالله به موقع نی نی ت بیاد و بغلش کنی دلت وا شه [قلب]

آرام

عزیزم یه کم آخراش آدم کلا کلافه می شه ولی بعدش انصافا خستگی در می کنی. بعدم معمولا ماه آخر درسته که سنگینی ولی چون مقدار هورمون ها خیلی بالاست خصوصا حالام که فصل بهاره باید نسبت به همیشه شادتر و سرحال تر باشی. از زمانت لذت ببر که دیگه تکرار شدنی نیست. برای ورم باید یه سری غذاهارو کمتر کنی و بخصوص نمک. بهتر می شه. از دکترت حتما کمک بخواه. دردام طبیعیه موقع بارداری معمولا همش می آد سراغ آدم ولی بعدش آب رو آتیش خیلی هاشون دیگه برای همیشه تموم می شن. بوس بوس. شاد باشی. سال نو هم مبارک.

مامان شایان و پرنیا

سلام عسیسسسسسسسسسسسسسم خوبی سحر جون؟ خدایا من امروز تو هر وبلاگی میرم یا نی نی جدید دارن یا نی نی تو راهی! خیلی خیلی بهت تبریک میگم ..ایشالله نی نی نازت به سلامتی بدنیا بیاد

محدثه

خوبي سحر جان؟ ني ني خوبه؟ ديگه خيلي نمونده تا اومدن ني ني. سعي كن توي اين ماههاي آخر بيشتر خنكي بخوري و غذاهاي نفخ دار هم نخور. مواظب خودت باش[قلب]

عاطفه

سلام عزیزم سال نوتون مبارک میگم نینی کوشولو خردادی میشه عایا؟ مثل مننننننننننن مبارک قدمش از حالااااا

ناعمه

☻♥☻ \█/.\█/ .||. .||. . . . من اپم

باران

سلام امیدوارم سال خوبی داشته باشی تا میتونستم پستای که گذاشتی رو خوندم دستت دردنکنه بازم بهت سر میزنم