پنج شنبه تا 6 غروب خواب بودم بیدار شدم کلی کار داشتم یه عالم ظرف نشسته داشتم که ریختم تو ظرفشویی لباسهای شرکت رو شستم و یه دستی به سر و روی خونه کشیدم شب هم پندار قرار نبود بیاد خونه دختر عموم زنگ زد به ساغر که شب بیاین پیش ما من و روزبه تنهاییم و مامان اینا نیستن که من گفتم پندار نیست اونم گفت بیاین روزبه رو زود می خوابونیم بعدشم سه تایی نخود چی خورون و از این حرفاو کلی هم همینطور شداز خود راضی

جمعه از ظهر رفتیم قائمشهر و از اونجا که پدرام اومده بود مرخصی یوسف هم باهامون اومد تو راه رفتیم و از نزدیک دانشگاه یوسف رو هم دیدیم  امروز اولین کلاسشو باید بره اونم ریاضی بغل

دیگه شب هم بابام اینا اومدن اونجا و حدود 12 شب برگشتیم آمل

یکشنبه سر کار بودم یوسف زنگ زدم گفت تصادف کردم تو ترافیک زده بود به یه پیکان اونم زد به یه پاترول حالا پیکانیه خسارت جلو ماشین رو هم می خواست بچه گیر آورده بود داداشمو و از اونجایی که یوسف هنوز گواهینامش نرسیده ترسیده بود همون لحظه کارشناس بیمه شرکتمون پیشمون بود و گفت اصلا اینکارو نکنه فوقش جریمه بده به خاطر گواهینامه منم بهش گفتم هر چقدر جریمه بدی می ارزه به اینکه باج به کسی بدی و خلاصه ختم به خیر شدآخ

شب هم که عمه هام با خونوادشون خونمون دعوت بودن و حدود 40 نفر با اینکه همه غذاها رو مامانم درست کرده بود و از صبح کارگر داشتم اونم دوتا بازم خیلی خسته شدم و خودم فقط سالاد مکارونی و دسر و سالاد و سوپ درست کردم ولی بازم هلاک شدم

فرداشم که مهمونی خونواده پدری بود و رفتم خونه عمه کوچیکه

یوسف هم رفت خونمون و صندلی هایی که کرایه کرده بودیم رو برد داداشی دستت درد نکنهبغل

سه شنبه شب هم زنگ زدم به مامان پندار گفتم براتون لازانیا درست می کنم بیاید پیش ما آخه پدرام اومده مرخصی و خواستم تا نرفته یه بار براش درست کنم آخه خیلی دوست داره ولی چون یهویی شد حسابی خسته شدم

بالاخره امروز گواهینامه یوسف رسید خیلی طول کشید بعد از 45 روز رسیدهورا

/ 6 نظر / 26 بازدید
پونه

چه عجبااااااااااااااااااااااااااا خانوم چاق دست به نوشنتشون اومد

ابجی

سلام اجویی بیا کلی عکسسسسسسسس

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام من هنوز موندم از چند خوابیدی تا 6 غروب[متفکر] خوش به حال مهمونات [چشمک] مبارک گواهینامه خدارو شکر ختم بهه خیر شد [گل]

ناعمه

مال منم خیلی طول کشید تا امد کلا دق مرگ میکنتت تا بیاد

مرد کوچک من

مبارکه گواهینامه یوسف خان جان خدا رو شکر ختم به خیر شد همیشه مهمونی بری و مهمونی بدی سحر جوون[ماچ]

مریم مامان کیارش

خسته نباشی سحر جان از مهمون داری![لبخند] راستی از این لازانیا های نیمه پخت استفاده کردی؟ دیگه احتیاج به ابکش کردن نداره ! خیلی راحته!