سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

دهمین سال آشنایی و گرفتن سوشیانت از ...
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢
 
از چهارشنبه ٢۴ تیر سوشیانت دیگه م ی م ی نخورد نمیخواستم تو تابستون ازش بگیرم میخواستم پاییز بشه ساغر یه هفته بیاد پیشم که زیاد با من نباشه ولی یهویی شد و خودش تقریبا ول کرد دو سه روز نیومد سراغم دیگه همه گفتن بهترین موقعیت چون ممکنه بعدا اذیت بشه دو سال و دو ماه هم گذشت دیگه فایده نداره خدا رو شکر گریه و افسردگی نداشت تا میوند سراغم سرشو با یه چیز دیگه گرم میکردم ولی مطمئنا داره بهش فشار میاد و همینطور به من لحظه های خیلی قشنگی داشتم با گل پسرم که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه و رفت جزء خاطراتی که فقط من یادم میمونه مستی و خماری چشماش هیچوقت یادم نمیره عشق بی منت من میاد سراغم نازم میکنه میگه جان جان تا یه بچه میبینه میره طرفش میگه جان جان من مدام بغلش میکنم و نازش میکنم و حرفای قشنگ بهش میزنم یه وقتایی اگر نکنم میاد دستمو میگیره منو مینشونه رو مبل میشینه بغلم میگه جان جان بعد دستسو میکشه رو سرش میگه نازی یعنی نازم کن و بهم بگو جان جان عزیز دلم پرنس کوچولوی خونه عشقم کلی فلش کارت بلده و تمام اعضای بدن رو میشناسه عین طوطی شده و هم حرفها رو تکرار میکنه و هم ادا در میاره دخترداییم با شوهر و بچش اومدن خونموم بچش مریض بود سوشیانت هم مریض شد ولی شکر خدا در حد ابریزش بود یه روز داشتم براش نقاشی میکشیدم یه لب کشیدم گفتم این چیه نمیدونست گفتم لب بدو بدو رفت این دو تا ظرف رو اورد و هی میگه لب لب شکلی که من کشیده بودم اینو براش تداعی کرده بود مامانت فدات شه با اون نقاشی کج و کنجولش باید برم کلاس نقاشی ٣١ تیر دهمین سالگرد آشنایی من و پندار بود قرار بود یه برنامه بریزیم پندار گفت بریم دریا کنار جایی که اولین بار همو دیدیم من گفتم تو خونه یه بساط راه بندازیم آخرشم بخاطر سرماخوردگی سوشیانت به یه گل انار و یه کادو قرمز سرش هم اومد شنبه با دوستامون رفتیم یه رستوران سنتی به اسم هیمه تش خیلی باحال بود فقط هم ما بودیم و هیچکس دیگه نبود خیلی بهمون خوش گذشت یکشنبه مامانم ناهار مهمون داشت وای سوشیانت خیلی اذیت کرد هر کی وارد خونه میشد و این میدید کلی گریه و زاری میکرد که برم دد آخرش مجبور شدم ببرم یه کم بگرددونمش دوشنبه هم که مامانم اینا اومدن و سوشیانت بازم بداخلاق بود یه روز بردمش پارک مامانم اومد یه کم بعد البته نمیدونم سوشیانت چی فکر کرد که تا مامانمو دید دستشو گرفت و از پارک بیرونش کرد و هی تند تند میگفت بای بای احتمالا فک کرد مامانم میخواد ببرتش از اون طرف رفتیم خونه مامانم اینا میخواستم برگردم هرچی گفتم بیا بریم دد نیومد و با پررویی تمام باهام بای بای میکرد امروز با ساغر بردمیش دریا امسال اولین بار بود خیلی بهش خوش گذشت اینقدر آب بازی کرد و وروجک بازی در آورد نفس منو هم در آورد نمیزاشت آفتاب بگیرم فقط میخواست آب بازی کنه ولی شب یه اتفاق بد افتاد داشتیم شام میخوردیم در نوشابه رو کرد دهنش چسبید سر گلوش ساغر که اینقدر خودشو زد و گریه کرد ما نمیدونستیم کدومشونو بگیریم اخرشم بابا پندار قهرمان پرنس کوچولو رو نجات داد
 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۱
 

 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

این گل پسر شیطون که جدیا خیلی لجباز و شیطون شده و داره منو به مرز جنون میرسونه هنوز ما رو صدا نمیکنه ولی برامون شعر و آواز میخونه

پریا

چشم من

بارون میاد جر جر

یکی بود یکی نبود

شالاپ شلوپ یه اردک

یه شب مهتاب

سر میخوره پنگوئن همه رو کامل حفظه

یه روز تعطیل هم که بابا پندار بیکار بود پسری رو با ماشینش برد تو خیابون و حسابی باهم بازی کردیم

استخرش رو هم پر آب کردیم و گذاشتیم رو پشت بوم و عاشق آب بازی کردن

صبح که بیدار میشه میگه الوم الوم یعنی سلام کلا هرقت بخوایم بخوابونیمش و نخواد بخوابه تا ما یه حرکتی بکنیم که شازده بفهمه خواب نیستیم میگه الون الوم انموقع دیگه من دلم نمیاد و میگیرمش کلی خوشحال میشه وروجک من

یه بارم رفتیم پیش بابا پندار از تو ماشین تا همسری رو دید داد میزد الوم اوم الوم جای اینکه صداش کنه داد میزد و سلام میکرد

یه روزم با پندار رفتیم تهران تو راه برگشت با این منظره شگفت انگیز مواجه شدیم

من و همسری این سفرهای یه روزه دونفره رو خیلی دوست داریم

بعضی روزا سوشیانت واقعا اذیت میکنه احساس میکنم از بس حرص میخورم دارم پیر میشم مثلا میبرمش پارک یه ربع اول عالیه ولی بعدش شروع میکنه میپره جلو تاب و اصلا نمیفهمه خطرناکه یا میخواد به جای پله از خود سرسره بره بالا و آب بازی که نگو از این به بعد باید دو دست لباس براش ببرم چون موقع برگشت از پارک خیس خیس میشه تازه با مکافات و کلی گریه وزاری باید از پارک بیاریمش بیرون

بازار مهمونی هم گرم بود دوتا مهمونی زنونه یکیش با دوستام بود که رفتیم سرخرود و خیلی بهمون خوش گذشت یکی هم با فامیلای بابام از طرفی هم پسرعمم از فرانسه اومده و دوتا مهمونی هم به افتخار اون رفتیم که عالی بود ولی سوشیانت تا جمعیت زیاد میبینه گریه میکنه و خیلی بداخلاق میشه بابام بردش بیرون و من و پندار از فرصت استفاده کردیم و به رقص و پایکوبی پرداختیم ولی کلا فکر کنم باید ببرمش مهد تا یه کم اجتماعی بشه

یه اتفاق دیگه که افتاد یه روز میخواستم ببرمش پارک بماند که روزه هم بودم و و تو این گرما کلی هم پیاده روی کرده بودم یه سامسونت کوچیک داشتم که توش لباسای سوشیانت رو میزاشتم کلی لباس توش گذاشتم وای خدای من چه لباسایی دلم میسوزه وقتی یادشون میفتم با کالسکه رفتیم سمت پارک تو بلوار وسط خیابون وقتی کالسکه رو بلند کردم چمدون از توش افتاد رفتم اونطرف خیابون تو این گیرو دار بودم که با وجود سوشیانت و شلوغی خیابون چطوری برم و چمدون رو بردارم و داشتم به همسری زنگ میزدم که چیکار کنم و خلاصه ...... تمام اینها 4 دقیقه هم نشد که بله ساک رو بردن و من خیلی ناراحت شدم با این وجود بردمش پارک تو پارک هم جشنواره نقاشی بود و خیلی شلوغ بود سوشیانت حسابی بازی کرد و تا دلش خواست آب بازی کرد و در واقع هر کاری دلش خواست کرد و خیس خالی شد موقع برگشتن هم ساغر بلوز خودش رو پوشوند تنش و آوردمیش خونه

بعد افطار پیاده روی خیلی میچسبه چقدرم خیابون شلوغ میشه دم بستنی فروشیا که غلغله میشه بعضی وقتها سوشیانت رو با ماشینش میبریم بیرون خیلی خوشحال میشه و مدام میگه بیب بیب

آخر هفته رفتیم گیلاس به اتفاق بابا و مامان پندار سوشیانت ترکوند واقعا مدام گریه میکرد که ببریمش بیرون یا بره تو ماشین و بیب بیب کنه همه رو خسته کرد به نوبت میبردمیش گردش موقع برگشت هم رفتیم قائمشهر و دو روز مهمون مامانجون و باباجون بودیم سوشیانت خیلی بهش گذشت بساط باغ و آب بازی به راه بود عموش هم که مدام میبردش گردش و کلی جوجه هم تو خونه داشت که سوشیانت هی میگفت اواه اواه یعنی جوجه و میرفت پیششون یه بوقلمون هم دید و میگفت ممموون وای خیلی بانمک حرف میزنه ولی اینروزا واقعا لجباز شده فقط میخواد بره دد من بیچاره

یه چند روزی با ساغر و سوشیانت رفتیم تهران خیلی خیلی به سوشیانت خوش گذشت و از اینکه مرتب دد بود کاملا خرسند

تو جاده تا ورودی تونل رو میدید میگفت 1 2 3 هورا و خروجی رو تا میدید 123 یوهو خیلی خوشحال بود و اصلا اذیت نکرد منم کلی اسباب بازی براش خریدم که البته بعدش پولشو مامانی و خاله ساغر پرداخت کردن و گفتن از طرف ما باشه دستشون درد نکنه مثل همیشه زحمت کشیدن

تو خونه هی عکس منو نشون میده میگه ماا اهر یعنی مامان سحر

تا بهش میگی سوشیانت رو باید میگه خوووورد بعد خوب ما هم میخوریمش و میگه حمله یعنی به من حمله کردید

فقط روز آخر رفتیم هایپر استار اونجا یه کم اذیت کرد و سرلاک براش درست کرده بود ریخت رو زمین و خلاصه کلی آبرو ریزی شد

یه بارم بردمش پارک و طبق معمول آب بازی و ریسه رفتن از خنده

شب خوابیده بودیم حدود 4 صبح آرتینا گریه کرد سوشیانت یه تکونی خورد و بعد تو خواب گفت جان جان الهی قربون پسر مهربونم برم من

 

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
پسرم دو ساله شد باباش سی و هفت ساله
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٢
 

ماه ماه کادو بازی بود و
البته خوش بحال همسری حسابی کادو بارون شد سه تا مناسبت به نفع آقا سالگرد عقد و
روز پدر و تولدش

آقا سوشیانت هم که در فوت
کردن شمع استاد شد و ایشاله برای تولدش مشکل نداریم فقط میگه هی روشن کنید من
خاموش کنم

روز به روز پیشرفتاش بهتر
میشه تمام پازلهایی که داشت  و من باهاش
بازی میکردم اسناشون رو هم بهش میگفتم همه رو میگه 1 تا 10 رو بلده رنگها و اشکال
هندسی رو میشناسه کتابهایی که براش میخوندم رو حفظ و همه شعرهایی که موقع لالایی
براش میخوندم رو کامل بلده زحمتهام هدر نرفن و گل پسرم تا زبونش باز شد تمام علمشو
ریخت بیرون البته زبونشو فقط من میفهمم و باباش

پروژه پوشک رو هم شروع
کردم که بسیار کار سختیه امیدوارم موفق بشم تا ج ی ش میکنه سریع میگه هورااااا و
برای خودش دست میزنه کلا که روزی صد بار میگه هواااااااااا ر رو نمیگه

تراس رو خیلی دوست داره و
ما رو میندازه تو تراس و درو میبنده بعد هی محکم درو باز و بسته میکنه و غش میکنه
از خنده بعضی قتها که در تراس رو باز میزارم وایمیسته دم در و بیرون رو نگاه میکنه
ولی جرات نمیکنه پاشو بزاره اونطرف یه روز بغلش کردم بردمش تو تراس انگار دنیا رو
بهش دادن اینقدر خوشحال بود که نگو الهی قربونت برم من که با یه چیز کوچیک اینهمه
خوشحال میشی

تو این مدت حسابی هم مریض
شده بود و ویروسش رو به من و همسری هم داد و سه تایی مریض شدیم اونم از کجا؟ یه
روز که مهمون داشتم دوتا از دوستام با بچه هاشون بچه یکیشون مریض بود و ماها رو
مریض کرد سرما خوردگی وحشتناکی بود که حالا تقریبا تموم شده و باعث شد سوشیانت
خیلی لجباز بشه و مدام کارتون نگاه میکرد و شیر میخواست خیلی اذیت کرد گریه های
شبانه و روزانه و تو خونه هم حوصلش سر رفته بود کفشش رو برمیداشت و میرفت دم در عزاداری
میکرد و هی میگفت دد اینقدر هم این دد رو قشنگ میگه که میخوای بچلونیش

حتی کارتونی که همیشه
دوست داشت رو نگاه نمیکرد و تا تیتراژش میومد گریه میکرد فقط نیوتن کوچولو رو دوست
داشت ولی الان خوب شد

اینقدر که به هوای ماست
بهش استامینوفن خوروندم از ماست بدش اومده بود ولی الان دوباره خوب شد نصف شب
بیدارش میکردم کارتون میزاشتم بهش ماست میدادم خوب که محو میشد استامینوفن طفلکی
بچم نمیفهمید چی شده اگر تو خواب بهش میدادم بالا میاورد همینطوری هم خیلی بالا
آورده از اون بچه هایی که گریه میکنه برمیگردونه

جدیدا به تام و جری هم
علاقه پیدا کرده و جیغ میکشه و میپره اینطرف و اونطرف با حرکات موش و گربه

دوست نداره رو تخت خودش
بخوابه و میخواد پیش ما باشه و پندار خیلی مخالفت میکنه میگه برای همین یه بالش
میندازیم رو زمین اینقدر اینطرف و اونطرف میکنه تا میخوابه وقتی خوابید میبریمش تو
تختش بعضی وقتها بیدار میشه و گریه میکنه دیگه مجبوریم بزاریمش پیش خودمون یه بارم
که ما هم خوابمون برد تا 7 صبح رو زمین خوابیده بود بچم پندار میگه بره تو اتاق
خودش من دلم نمیاد گناه داره خیلی زوده

یه شب هم رفتیم خونه
پسرخالم دخترش 6 ماهشه از این صندلیهای شبیه روروک داره سوشیانت رفته بود توش
نشسته بود مثل این می مونه که من برم تو یه ماشین بچه خیلی خنده دار شده بود تازه
اسباب بازیهای تامای رو هم میگرفت و نمیداد بهش اون وروجک هم گریه میکرد میگفت
سوشیانت به وسایل من دست نزنه

روز معلم هم برای استادای
موسسه کادو گرفتیم خیلی خوشحال شدن 

یه دو روزی هم رفتم تهران
و ما بقی خریدهای تولد سو.شیانت رو انجام دادم و مامانم و ساغر هم برای سوشیانت یه
ماشین شارژی خوشگل خریدن که تولدش بهش بدن تو این دو روز سوشیانت خیلی خوشحال بود
و چون همش تو دد بود اونم با تیشرت و شلوارک از خوشحال نه چیزی میخورد نه میخوابیدمیدویید
اینطرف و اونرف من و ساغر هم دنبالش

یه روز هم رفتیم بابلسر
همینطور که میگشتیم رفتیم تو یه فروشگاه که اسباب بازی داشت سوشیانت یه جعبه لگو
دید نشست کف زمین درشو باز کرد شروع کرد به بازی کردن حالا مگه بلند میشد آخرش
موبایل دادیم دستش بیخیال شد

از تهران که برگشتم رفتم
خونه دیدم برق نداریم اشتباهی برق خونه رو قطع کرده بودن از طرفی سوشیانت بخاطر
برگشتن به خونه گریه میکرد و منم عصبی به همراه همسر عصبانی تر رفتیم اداره برق و
دیگه کاری کردیم نصف شب اومدن برقمون رو وصل کردن خیلی بی شعورن کارشون حساب و
کتاب نداره

برنامه پوشک گیری خیلی
خوب داره پیش میره پسرم تو خواب بعدازظهر حتی یکبارهم جاشو خیس نکرد و تو خواب
شبانه فقط شب اول یه بار خیس کرد اونم بخاطر بی احتیاطی خودم بود و از شب دوم اصلا
جاشو خیس نکرده تا حالا

حسابی درگیر کارای تولد
پرنس کوچولو هستیم و کارا کم کم داره روبراه میشه

سوشیانت خیلی با نمک شده
ادا اطواراش دیگه داره مارو میکشه هر روز یه کار جدید و یه حرکت جدید داره برامون
صدای حیوونا رو اینقدر قشنگ در میاره که دلت میخواد یه سره قورتش بدیبه من که کلا
میگه می می شانس منه واله کلا منو به شکل غذا میبینه

و اما بالاخره روز تولد
گل پسرم هم رسید ولی بر عکس پارسال اصلا پسر خوبی نبود و همش گریه میکرد ولی به
مهمونها خیلی خوش گذشت و میگفتن واقعا شب به یاد موندنی شد براشون تم تولد هم
زنبور بود که همه خیلی تعریف کردن و میگفتن خیلی قشنگ شده دست خودم درد نکنه

کارت دعوت

گیفت

کادو من و همسری

پروژه پوشک با موفقیت
تموم شد و گل پسرم دیگه غیر از توالت جای دیگه کاری نمیکنه و از روز تولدش هم شروع
شد روز تولدش براش پوشک گذاشتم گفتم از دستم در میره دو سه ساعت بعد دیدم خیلی
گریه میکنه بازش کردم دیدم پوشکش خشک خشک وای بردمش دستشویی بچم داشت میترکید
بمیرم الهی پسر وروجک من ولی پ ی پ ی رو هنوز گاهی تو شلوارش میکنه بعد خودش میگه
آخ آخ آخ آخ وای وای وای

میره کل کتابخونه رو
میاره پایین بعد من دعواش میکنم بعد مثل بز تو چشم من نگاه میکنه من که حرفام تموم
شد یه چشمک بهم میزنه منم مثل همیشه گوشام دراز میشه

آتلیه هم بردمش و اونجا
هم خیلی بد قلقی میکرد کلا این روزا تو مود بد اخلاقیه همش میگه دددددد نمیدونم تو
این دد چی دیده  بعد ساعتها هم که میاد
خونه گریه میکنه دوباره غذا خوردنش بد شده مجبور میشم براش میکس کنم که همه میگن
نکن اینکارو آخه آهن و ویتامینش رو هم قطع کردم میترسم غذا بهش ندم کمبود آهنی
چیزی بگیره

یه سری مهمون رسمی دیگه
هم داشتیم هفته بعد تولد سوشیانت که اونم چون یه سری دوستامون بودن خیلی بهمون خوش
گذشت ولی این مدت خیلی خسته شدم

دیگه هوا حسابی گرم شد و
منم عاشق تابستونم حالا دیگه با خیال راحت پرنس کوچولو رو میبرم گردش کلاس زبانم
میبرمش البته کلاسش از 4 سال شروع میشه سوشیانت اشانتیون کلاسه بعضی وقتها کامل
میمونه بعضی وقتها هم هی میاد هی میره کلا هم که اونجا بجای من مدیریت میکنه و به
همه دستور میده همه هم اطاعت میکنن بعضی روزها هم میبرمش خانه بازی دیگه کم کم
میتونم تنهاش بزارم چون قشنگ یاد گرفته با هر وسیله چه چجوری بازی کنه و خودش از
یه بازی که خسته میشه میره سراغ یکی دیگه ولی من همچنان دنبالش میرم و مربی های
اونجا بهم میگفتن که نباید اینقدر دنبالش باشی و بزار به حال خودش باشه ولی من
نمیتونم چون هنوز خیلی کوچیکه و میترسم بهش آسیب برسهپ ندارم مدام میگه خیلی لی لی
به لالاش میزاری و دوباره گیر داده به جدا کردن اتاقش و من اصلا نمیتونم قبول کنم گناه
داره بچم

استخر وروجک رو هم باد
کردیم و گذاشتیم پشت بوم وای که چه حالی میکنه وقتی میره توش هی بهش میگم شالاپ
شلوپ دستاشو محکم میکوبه تو آب و میگه اردک

مامانم اینا برای تولدش
براش ماشین خریدن میترسید سوار شه بالاخره بعد دو هفته خودش رفت هی بوقشو زد هی
آهنگشو زد و خلاصه رفت توش نشست منم از فرصت استفاده کردم و با کنترل راش بردم و
خوشش اومد حالا دیگه بیرون نمیاد از توش و پندارو مجبور میکنه مدام راش ببره

حرفهای شازده کوچولو

هپو = هاپو

پیسی=پیشی

ادک=اردک

هواااا=هورا

یوهو

دمپی=دمپایی

دههویی=دستشویی

ا اغر=خاله ساغر

چبش=چشم

موغ=دماغ

اوش=گوش

مو

دندن=دهن

گدو=گردو

ابو=ابرو

سی=شیر

اپو=پتو و ......

اگر در برهم ببخشید طی یک ماه نوشته شدهچشمک

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفتمین سالگرد عشقمون و کلی پیشرفت برای سوشیانت
نویسنده : سحر - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
 

هشت فروردین دختر داییهام
اومدن خونمون با سه تا بچه شیطون بلا سوشیانت نمیرفت تو جمعشون و دو بارم یکیشون
موهاشو کشید و سوشیانت کلی گریه کرد چون همش تنهاست و بچه ای دوروبرمون نیست دعوا
کردن و دفاع کردن از خودش رو بلد نیست شاید هوا گرم شه بفرستمش مهد روزی یکی دو
ساعت شاید اینطوری زبونشم باز شه یعنی آرزوم شده که صدام کنه

ساغر و یوسف هم ساعت 2:45
9 فروردین به سلامتی برگشتن مردم از استرس تا برگردن مامانم بیشتر بهم استرس وارد
میکرد

و صد البته که کلی
لباسهای خوشگل نصیب من و پندار و سوشیانت شد مخصوصا سوشیانت که نگوووووو چه
لباسایی خالش براش آورد

علی هم به دایره لغات گل
پسرم اضافه شده بابام بهش یاد داد تو ماشین طی مسیر تنکابن خیلی هم قشنگ میگه ع
تشدید دار با یییی کشیده

تا آهنگ پخش میشه شروع
میکنه به رقصیدن از نوع بشین پاشو

با پا هم ارگ میزنه و
همچین پاهاشو فشار میده و ده تا دکمه رو با هم صداشونو در میاره و رو ارگش راه هم
میره چقدر دووم بیاره خدا میدونه

از 16 فروردین پسرم طوطی
شد هر چی که بگیم تکرار میکنه حتی کلملتی مثل قسطنطنیه ولی هنوز خدش حرف نمیزنه
ولی فهم و درکش تو مسائل خیلی خیلی بیشتر شده و خیلی بیشتر میفهمه

از بی انترنتی دارم
میمیرم دیگه خیلی روزهای خوب و شادی رو پشت سر گذاشتیم انشاله برای همه همینطور
بوده باشه اینقدر مهمونی رفتیم و مهمونی دادیم و شام بیرون رفتیم و یک کیلو وزنم
اضافه شده حالا کی بتونم دوباره برش گردونم خدا میدونه تو ماه بعد هم که کلا تولد
بازی و روز پدر و و مهمونی های متفرقه دیگه و بازم بخور بخور داریم حالا میزارم
بعد تولد سوشیانت که دیگه ماه رمضون میاد آخه امسال میخوام روزه بگیرم عاشق لحظه
افطارم البته سحرم خیلی دوست دارم ولی همیشه از تنبلی نمیرسم بهش

برای روز زن کادو نگرفتم
و ولی در عوضش دو روز بعدش پندار یه صنایع دستی خوشگل برام خرید و داد برام خیلی
خوشگل تزئینش کردن و برام آورد دستت درد نکنه عزیزم

تو این ماه هوا دو سه
روزی خیلی خوب بود و منم از فرصت استفاده کردم و سوشیانت رو حسابی بردم گردوندمش

اردیبهشت هم اومد یکی از
ماههایی که خیلی دوست دارم تولد دو تا مرد که عاشقشونم و همچنین سالگرد عقدمون تو
این ماه سالگرد عقدمون مصادف با تولد بابام که امسال تو خونه من برگزار شد و خیلی
هم خوش گذشت بابام 65 ساله شد و میگه شروع کهنسالی از 65 سالگیه و هر سال ما یه
تولد خونوادگی براش میگرفتیم ولی امسال یه کم پر آب و رنگ تر بود تولدش بنابراین
سالگرد عقد ما هم قشنگتر از همیشه برگزار شد

اینم کیک یه ولنتاین دیگه  یعنی سالگرد عقدمون

چقدر حس خوبی داشتم هفت سال پیش و هنوز هم همونطور شاید هم بیشتر

 از هاکوپیان همیشه روز عقدمون کارت
پستال بیاد به مناسبت سالگرد ازدواج امسال شعرش خیلی قشنگ بود پندار راه میره تو
خونه برام میخونه

بریم سر آقا سوشیانت که
خیلی شیطون بلا شده نمیزاره یه لحظه چشمم تمیزی ببینه کشوها رو میریزه به هم
کابینتها رو و .... منم که اینقدر خرت و پرت دارم اینم قشنگ میره سرشون

شعرهایی که به عنوان
لالایی براش میخوندم رو کامل حفظه و همرو میخونه البته به زبون خودش که فقط من و
پندار میفهمیم چی میگه کتاب پارچه ای رو هم که همش براش میخوندم حالا میخونه و وای
واقعا خوردنی شده

یه خورده هم لجباز شده و
میگه هرچی من میگم همون باید بشه

2
اردیبهشت هم 23 ماهش شده گل پسرم دیگه چیزی به تولد شازده کوچولو نمونده

دیروز صبح که بیدار شد و
شیرشو خورد و سرحال شد دیدم انگشتشو گذاشته کف دستش و میگه لی لی لی حودک وای
چلوندنمش اول به پندار خبر دادم و بعدش مامان و خواهرم حالا هی پندار زنگ میزد که
دارم لحظه شماری میکنم ظهر بیام خونه برام بخونه

دیروز مهمون هم داشتم دو
تا از دوستای دوران دانشجویی با بچه هاشون که دختر یکیشون اما که یه روز از
سوشیانت بزرگتره و همش میخواست سوشیانت رو بغل کنه و ببوسه و دنبال پرنس من راه
افتاده بود و پرنس کوچولوی من به این راحتیا دم به تله نمیده و فرار میکرد و اون
دنبالش میدویید بعد سوشیانت غش میکرد از خنده و اما حرص میخورد

اینم از این دوره ما دعا
کنید زودتر تلفن و اینترنتمون راه اندازی شه دلم لک زده برای خوندن وبلاگاتون

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
سال نو مبارک
نویسنده : سحر - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٥
 

سال نو مبارک دوستای گلم

بهترینها رو تو سال جدید براتون آرزو میکنم

 

از 5 اسفند دیگه ناهاراشو
میکس نمیکنم و پرنس من مثل خودمون غدا میخوره و فقط خیلی روند غذا خوردنش طولانی
شده یه کار دیگه که جدیدا انجام میده گل پسرم اینه که دستشو میزاره تو چاه
آشپزخونه و نمیتونه بیرون بیاره و گریه میکنه و من مجبورم کمکش کنم درپوش چاه رو
با چسب چسبوندم سه سوت بازش کرد

داشتم تمیز کاری میکردم
رافونه رو برداشت درش باز کرد همش ریخت رو زمین اولش یه خورده نگاه کرد بعد برا
خودش دست زد و خودشو تشویق کرد

هفته دوم اسفند کلا نرفتم
موسسه هم مهمون داشتم (پسرخالم و خانمش) و هم مهمونی دعوت بودم (سمانه) و هم یه
حال اساسی به خودم دادم و موهامو هایلایت کردم خودم که خوشم اومد بقیه هم تعریف
کردن و همینکه همسر خان خوشش امده کافیه 
چون اگر خوشش نمیومد فوری میزد تو ذوقم ولی خدا رو شکر خیلی خوشش اومد

هفته سوم اسفند سوشیانت
مریض شد اساسی سرماخوردگی شدی همراه با تب پدرم در اومد شب تا صبح بیداری که هیچ
استرس که تبش بالا نره لحظه به لحظه دمای بدنشو چک میکردم خودشم خیلی اذیت شد بچم
خیلی گریه میکرد و کلا در حال تماشای تلویزیون بود هرچی رشتم پنبه شد هم شیرشو کم
کرده بودم و هم کارتون ولی بخاطر اینکه آروم باشه و بیشتر از این اذیت نشه مجبور
شدم هر دوتاشو دوباره زیاد کنم شبها کلا در حال گریه و نق زدن بود و آروم و قرار
نداشت بمیرم الهی بچم بدنش کوفته بود تو این هیرو ویر هم یه مهمونی داشتم و هم
خونه تکونی امسال مادرشوهرم کارگر خودشو برام آورد آخه میگفت خیلی خوبه و منم
کارگر خاصی ندارم و از این موسسه ها هر دفعه یکی رو میارم و از هیچکدومشونم راضی
نیستم

خلاصه که سرماخوردگی
سوشیانت خیلی طولانی شد از استامینوفن هم متنفر بود و همش بالا میاورد طفلکی شوشو
همه شهرو گشت دنبال استامینوفن خارجی پیدا نکرد 
ما هم بزور همینو بهش میدادیم وقتی میبینه گریه میکنه رنگشو میشناسه و شروع
میکنه به عزاداری

از بچگی چند تا شعرو آهنگ
هست که موقع خواب براش میخونم و خیلی دوست داره یکیش یه شب مهتاب فهاد بعد من اینو
مثل دکلمه با حرکات دست و صورت براش میخونم تو مریضی داشتم براش میخوندم دیگه رو
پام بود من حرکتی نمیکردم دیدم با اون حال نزار و خواب آلود داره دستاشو میبره
بالا و مباره پایین وای دیگه من خوردمش

بالاخره بعد 6 روز تبش
قطع شد ولی سرفه و آبریزش ادامه داره خودمم مریض شدم وحشتناک و بخاطر شیر نمیتونم
آنتی بیوتیک بخورم و فقط سرماخوردگی میخورم و اصلا بهتر نمیشم با این حال تهران هم
کار داشتم هم برای پرنسم وقت آرایشگاه داشتم و هم برای خودم و هم خرید داشتم زیاد
خلاصه که با خاله ساغر و دایی یوسف رفتیم و به کارامون رسیدیم پسرم دومین
آرایشگاهش رو هم رفت و ایندفعه بر خلاف دفعه پیش خیلی آقا بود و اصلا اذیت نکرد و
خیلی هم خوشگل شد با اون موهای گوگولیش

یه اتفاق جالب تو
آرایشگاه افتاد یه خانمی اومده بود موهای بلند پسرشو کوتاه کرده بود بعد پشیمون
شده بود و زار زار گریه میکرد که من چرا موهاشو کوتاه کردم و به خودش بدوبیرا
میگفت من خندم گرفته بود ملت برای چه چیزایی گریه میکنن خلاصه کلی دلداریش دادیم و
رفت ناگفته نمونه هم خودش خیلی خوشگل بود هم پسر کوچولوش

بعدش رفتیم آتلیه و برای
پسرم عکس گرفتم ژستایی گرفت که نگو عکساش عالی شدن شوشو جون هم هی دلش داشت ضعف
میرفت برای دیدن تغییرات مادر و پسر ما هم هی تند و تند براش عکس میفرستادیم و دلشو
میبردیم

یه کار جدید پسرم اینه که
وقتی میگی سوشیانت بیا ببوسمت صورتشو میچسبونه رو لبات خونه دختر داییم بودیم
دخترش همسن سوشیانت لباش و تا غنچه میکرد سوشیانت صورتشو میچسبوند بهش

رفتیم هایپر استار
سوشیانت رو شهربازی هم بردم خودش دوست نداشت بازی کنه ولی من که بازی میکردم خوشش
می اومد و میخندید یه باب اسفنجی بزرگ هم اونجا بود که سویانت عاشقش شده بود

خلاصه همه کارامون تموم
شده و منتظر رسیدن بهاریم

چهارشنبه 27 اسفند با کمک
گل پسرم تخم مرغ رنگ کردیم و هفت سینمونو چیدیم البته کم و کسری هم داشتیم که 28
کاملش کردیم

29اسفند دوباره
رفتیم دکتر و هم من و هم سوشیانت آنتی بیوتیک گرفتیم و این آنتی جدید سریعا جواب
داد و هر دومون خیلی بهتر شدیم دیگه غروب 29 م رفتم پیش پندار وهفت سین مغازش رو
هم براش بردم و  برای سال جدید کلی قرار
مدار گذاشتیم و عهد و پیمون جدید بستیم و پیوندمون رو محکمتر کردیم و برنامه هامون
رو با هم مچ کردیم و یه سری هدف برای خودمون گذاشتیم که باید بهش برسیم حدود ساعت
12 برگشتیم خونه و کارای عقب مونده رو تموم کردیم و بالاخره سال نو شد و ما سه نفر
بوس بغل رقص بپر بپر و تلفن بازی و عکس و ....

1 فروردین هم رفتیم اول
به مامانبزرگم سر زدیم و بعدش برای ناهار رفتیم قائمشهر خاله و دختر خاله پندار هم
ناهار اونجا بودن منم که با دخترخاله هاش خیلی جورم و بهم خوش گذشت بعدش هم به
مامانبزرگش سر زدیم و برگشتیم آمل رفتیم مغازه پندار رو قرآن و سبزه برای سال نو
بردیم

2 فروردین هم که
نگووووووووو خیلی خیلی خیلی روز خوبی بود چرااااااا چون تولد مامان سحر بود
هورااااااااااااااااااااااااا

و مامان سحر به وسیله
بابا پندار و آقا سوشیانت حسابی سورپرایز شد

و سورپرایز بزرگتر این
بود که فردای روز تولدم باید با مامانم اینا میرفتم تنکابن مراسم هفت مامان
زنداییم و دیگه تا مهمونا برن 3 صبح شده بود و دو سری ظرف ریخته بودم تو ظرفشویی و
یه سری دیگه مونده بود و خونه به هم ریخته اساسی ولی چی فکر میکنید وقتی برگشتم
خونه مثل دسته گل شده بود چون همسری یکی رو آورده بود و خونه رو برام مثل دسته گل
کرد همش تو اون ترافیک و خستگی فکر میکردم وقتی برسم خونه چقدر کار دارم ولی وقتی
رفتم و خونه رو اونطوری دیدم تمام خستگی راه از تنم در اومدحتی همه ظرفها رو هم جا
به جا کرده بود گفت دلم نمیومد بخاطر تولدت خسته بشی

مرسی عشق همیشه جاوید من

فرداشو کلا من و سوشیانت خواب
بودیم بسکه روز قبلش تو ترافیک مونده بودیم و خسته شده بودیم چقدر شلوغ بود

الانم که از ظهر اومدم
خونه مامانم خاله ساغر و دایی یوسف رفتن دبی و خونه مامانی بدون اینا صفا نداره
خاله ساغر هی میگه اینو برای سوشیانت خریرم اونو خریدم دلمو برد یه لیست گنده بهش دادم
برای ما سه تا خرید کنه میگه همش دنبال خرید شماهام گفتم بدون ما میرید همینه دیگه
راستش ما هم میخواستیم بریم ولی هرچی فکر کردیم دیدیم با وجود سوشیانت هیج کجا
نمیتونیم بریم نه کنسرت نه دیسکو نه پارک آبی فقط میتونیم بریم مال که اونم چه
کاریه گذاشتیم ایشاله تابستون بریم آنتالیا آخه اونجا همش تو هتلی و میشه بچه برد سوشیانت
هم یه خورده بزرگتر میشه حالا تا ببینیم خیلی وقته سفر درست و حسابی نرفتیم

امشب هم خونه عموم دعوتیم
کلی جاها هم مونده که هنوز نرفتیم عید دیدنی

بازم سال نو مبارک

برای همتون آرزو میکنم که
به همه آرزوهای قشنگتون برسید

دوستتون دارم دوستای گلم

 صندلی آشپزخونه رو کشون کشون میبره زیر ماکروفر و شروع میکنه به سیخ دادن

 

 گل پسرم با لباس عیدش

 

پدر و پسر خوشتیپ

 

من و پادشاه قلبم

 

و اینم خونواده بهاری من

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
فک کنم این نوشته ها برای یکی دو ماه اخیر ویرایش هم نشده ببخشید
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
 

این روزا خیلی خسته ام هم
فاینال دارم و روزی چند ساعت درس میخونم و هم مهمون پشت مهمون هر شب تا ساعت 4 صبح
بیدارمدوشنبه بابا و مامان پندار اومدن پیشمون

سه شنبه هم دوستای یوسف
خونمون دعوت بودن و یه پارتی داشتیم با جوونای امروز

دیگه دیسکو راه انداخته
بودن و زدن و رقصیدن خارجی ایرانی شمالی جنوبی و ...سوشیانت هم حسابی باهاشون حال
میکرد و یکی یکی میرفت تو بغل همه و با تعجب نگاشون میکرد و میخندید

پسرم دایره لغاتش زیاد
شده با هر چیزی که مخالف سریع میگه نه نه نه وای خیلی بامزست مثلا میخوام بهش غذا
بدم اگر دوست نداشته باشه دستاشو بالا و پایین میزنه و میگه نه نه نه

د د و می می هم میگه اب
اب اب هم میگه قربونش بره مامانش

تو بالا رفتن از صندلی و
رفتن رو میز هم کاملا استاد شده

خیلی حساس شده و اصلا
نباید بهش بگی بالای چشمت ابرو همچین لباشو جمع میکنه و بغض میکنه آدم عذاب وجدان
میگیره بابام بهش گفت غذاتو بخور کاری کرد بابام ازش عذرخواهی کرد با پندار که
کاملا دهن جوابی میکنه فسقلی البته اونم خیلی سر به سرش میزاره مثلا یه بار نباتو
میگرفت پخش میکرد هی پندار بهش میگفت نکن اونم میرفت جلوش و داد میزد من بهش گفتم
کاری بهش نداشته باش ببینیم چیکار میکنه نبات رو گرفت دستش یه نگاه به باباش کرد
بعد دید اون عکس العمل نشون نمیده رفت جلوش که دقیقا ببینه اینقدر حرکتش جالب بود
که نگو پسره 80 سانتی حسابی سرکار میزاره ما رو

هر چقدر میگذره علاقش به
ماست بیشتر میشه و ماست میبینه لرزه به اندامش میفته مهمونی بودیم دیدم رفته جلو
یکی از مهمونا (دختر عمه مامانم) و جیغ و داد میکنه دیدم اون داره ماست میخوره و
آقا میخواد و اون بنده خدا نمیدونسته جریان چیه

پنج شنبه شام خونه داییم
دعوت بودیم و جمعه هم ساعت 6 غروب خاله هام اومدن خونه ما و بعدش مامان و بابام و
شوهرخالم هم اومدن و من برای اولین بار شامی درست کردم البته موادشو مامانم آماده
کرده بود و من فقط سرخشون کردم ولی همه تشویقم کردن و گفتن کارم عالی بود

از جمعه مشغول تدارکات یه
مهمونی بودم دوشنبه 40 تا مهمون داشتم مهمونی زنونه با خونواده بابام برای عصرونه
دیگه واقعا خسته شدم ولی شکر خدا خوب پیش رفت

سه شنبه 21 بهمن پسرم ی
کلمه دیگه به دایره لغاتش اضافه شد داشتم بهش میگفتم داریم میریم خونه مامانی بری
حموم دیدم میگه حووو حووو  بعد هی من گفتم
حموم هی سوشیانت تکرار کرد و من جیغ میکشیدم و ذوق میکردم و اونم خوشحال هی بیشتر
میگفت خلاصه که خوردمش

جیز رو هم تکرار میکنه
تیس تیس تیس

موی بلند روی سیاه رو هم
نشون میده و دست  رو سرش میکشه

با گفتن 1 2 3 4 شروع
میکنه به رژه رفتن

چقدر این روزا هوا خوبه
یه روز میخواستم برم خرید کالسکه رو برداشتم با سوشیانت رفتیم عاشق کالسکه سواریه
دم فروشگاه مگه پیاده میشد آخرش رفتم یه سبد خرید آوردم وقتی دید از ذوق اینکه بره
اون تو پیاده شد و سوار یبد شد وقتی هم تو فروشگاه هستیم فقط باید راه بره یه
دقیقه واستیم غر میزنه دیگه پندار میگردوندش من خرید میکردم

پرنس کوچولوی من هر روز
یه چیز تازه یاد میگیره پنج شنبه صبح که بیدار شدیم بهش گفتم سوشیانت بوسم کن وای
چه خوشگل بوسید یه بوس صدا دار البته هنوز آدمو نمیبوسه و فقط از دور

ساغر خونمون بود بهش گفتم
برو خاله رو بیدار کرد طبق معمول رفت و انگشتشو فرو کرد تو چشم خاله ساغر بیچاره
البته جدیدا زیاد محکم انگشتشو فرو نمیبره انگار فهمیده نباید اینکارو بکنه

ناهار دیدم پندار با
دوستش اومد خونه میگه هرچی داریم باهم میخوریم خوبه این روزا من کدبانو شدم همیشه
یه چیز برا خوردن دارم تو خونه

پنج شنبه شام خونه خالم
دعوت بودیم دختر داییم رو پاگشا کرده بود سوشیانت خونه این
خالم خیلی اذیت میکنه تمام کابیناتشو میریزه بیرون میره بالای مبلش چراغارو خاموش
روشن میکنه برای همین من یه خورده دیرتر رفتم ولی کلا شب خوبی بود

جمعه تولد یکی از
دوستامون بود که تو خونه ما برگزار شد و ما جشن تولد رو با جشن ولنتاین باهم
برگزار کردیم و بسیار عالی بود

خوبه تولد آدم مصادف با
روز عشق باشه البته تولد منم خیلی روز خوبیه دومین روز بهار یعنی من اولین روز و
دومین روز عید غرق کادو میشم و برای همین عاشق نوروزم

شنبه با مامانم و خاله
هام و یکی از زندایی ها رفتیم خونه مامانبزرگم و دور هم جمع شدیم

یکشنبه هم موسسه خیلی
شلوغ بود و بچه ها فاینال داشتن و من و ساغر دوتایی اونجا بودیم

دوشنبه 28 بهمن در کمال
شگفتی دیدم که سوشیانت لگوهای بزرگ رو میتونه بچینه روهم و من طبق معمول حسابی
چلوندمش با دستای کوچولو و نازش میگردونه لگوها رو تا قشنگ فیت شن و بعد
واییییییییی با اون دستای خوشگلش یه فشار بهشون وارد میکنه تا چفت شن خدایا ازت
متشکرم که بهم فرصت میدی تا بزرگ شدن و پیشرفت پسرم رو ببینم

تا یه چیز جدید از
سوشیانت میبینم زنگ میزنم به همسری و جیغ میکشم اون بنده خدا اولش میترسه ولی بعدش
کلی ذوق میکنه بعد هعمین پروسه رو با خونه مامانم اینا دارم

ماشین بازی رو هم یاد
گرفته و خیلی قشنگ بازی میکنه عاشق دستاشم

فوت کردن رو هم بالاخره
یاد گرفت البته شمع و فندک رو میترسه فوت کنه و فقط تو هوا فوت میکنه

جیز رو هم تا ما میگیم
پشت سرمون تکرار میکنه

همسری تا میاد خونه بهش
میگه لباساتو در بیار که من بزارم رو دسته مبل بسکه  این همسری جان ما شلخته تشریف داره بچم عادت
کرده لباسای باباش رو مبل باشه صبحها هم که من تخت رو جمع میکنم گل پسرم کوسن ها
رو میاره و مبیزاره رو تخت و به مامانش کمک میکنه

از چهارشنبه شروع کردم به
آماده کردن خونه برای مهمونی پنج شنبه از طرفی هم شنیدم که بابای زنداییم فوت شد
دیگه یه سر رفتیم اونجا

کلی کار بود برای انجام
دادن آخه همه فامیل بابام قرار بود بیان که حدود 40 نفر بودن از طرفی دیدم حراج
پری مامان داره تموم میشه به ساغر گفتم بیا جمعه صبح زود بریم و برگردیم و دوباره
از طرفی شب عروسی دعوت بودیم که باید میرفتیم و خلاصه این چند روز بسیار فعال بودم
و همچین خسته

خلاصه که به همه کارام
رسیدم و پسرم هم اصلا اذیت نکرد وقتی نبودم و منم کلی چیزای خوشگل براش خریدم
پندار هم یه سری کار داشت که براش انجام دادمکلاس زبان سوشیانت شده 12 تا1 صبح و
خیلی خوب شد دیگه بیدار که میشه مستقیم با هم میریم موسسه و کلاسش که تموم شد
میریم خونه مامانی و ناهار نوش جان میکنیم و بعدش من دوباره میرم موسسه و سوشیانت
اونجا میمونه

پسرم یاد گرفته بادکنک
بازی کنه شمع فوت کنه ماشین بازی کنه

تازه از خودش محافظت هم
میکنه یه بار نشسته بود رو کابینت یهو شیشه گاز داشت میفتاد با دست محکم گرفتش و
بعدش کلی گریه کرد آخه ترسیده بود

یه روز هم که میخواست از
صندلی بره بالا رو صندلی لباس بود و چون سنگین شده بود داشت میفتاد که پسرم نگهش
داشت و نزاشت بیفته

صندلی رو میکشه میاره دم
ماکروفر بعد ازش بالا میره و دکمه ها رو دست کاری میکنه یعنی عقل جن بهش نمیرسه
وروجک من

دیروزم که آخرین مهمونی
سال 93 با این سری از دوستام بود و خیلی هم خوب بود آخه یکی از دوستامون که ایران
زندگی نمیکنه هم اومده بود و خیلی دلمون براش تنگ شده بود

بی اینترنتی پدرمو در
آورده باعث میشه خیلی دیر به دیر بیام و پستامم طولانی میشه

همین الان تلفن زنگ خورد من و ساغر حال نداشتیم جواب بدیم سوشیانت دویید رفت گوشی رو آورد داد به ساغر

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
 

این هفته با یه شام
عاشقانه شروع شد و خیلی هم چسبید و من و همسری حسابی لاو ترکوندیم

و از اونجایی که سالی که
نکوست از بهارش پیداست شکر خدا هفته قشنگی رو گذروندیم

گل پسرم هم که روز به روز
شیطون تر میشه و کل تایم منو تو روز به خودش اختصاص میده و کلا دارم باهاش بازی
میکنم و از کارام حسابی عقب موندم از طرفی هم پندار خسته و کوفته میاد خونه نه نا
داره به من کمک کنه نه اینکه سوشیانت رو نگه داره با این حال یکشنبه سوشیانت رو
نگه داشت و من یه سری از کارامو انجام دادم و آخر شب هم برام جارو کشید خونه رو
منم یه تشکر حسابی ازش کردم

دوشنبه مهمونی با خونواده
بابام بود دخترخالم گفت سوشیانت رو بده من نگه میدارم هر چقدر با خودم کلنجار رفتم
دیدم دلم میخواد ببرمش البته خیلی وقتا نمیبرمش ولی انبار دلم خواست ببرمش و
بالاخره با گوشی آروم نگه داشتمش و شکر خدا مشکلی پیش نیومد

سه شنبه مامانم رفت تهران
و یه دست گیلاس خیلی شیک با یه ست شمعدون خیلی خوشگل برام خرید

شبا دیر میخوابم از
اونطرف صبح میخوابم سه شنبه سوشیانت صبح زود بیدار شد و منم مجبور شدم بیدار شم
ولی سر درد وحشتناکی گرفتم بخاطر همین شبش دیگه پندار نزاشت بیدار بمونم و سوشیانت
رو نگه داشت و منم درسامو خوندم و کارای عقب موندمو تموم کردم

چهارشنبه دختر داییم و
شوهرش و بچه هاش از تهران اومدن و تا جمعه مهمونمون بودن و حسابی دو تا گروه تشکیل
دادیم و با مردا کل کل میکردیم و کلی خندیدیم

دخترشون آرتینا همسن
سوشیانت و مو میکشه و بخاطر همین سوشیانت تا میدیدش گریه میکرد و من و پندار حسابی
کلافه شده بودیم و پندار منو مقصر میدونه میگه خیلی لی لی به لالاش میزاری و اون
بلد نیست از خودش دفاع کنه ولی به نظر شما ربطی داره آیا

پنج شنبه پسرم 20 ماهه شد
و یه تولد کوچولو براش گرفتم

جمعه خاله ها و داییهام
اومدن خونم و مهمونی شام خیلی خوبی داشتیم هم حسابی کادو گرفتم و هم بزن و برقص و
بخون خوبی داشتیم و خیلی خیلی خوش گذشت البته بگم همه زحمتا رو مامانم کشیده بود و
من ظاهرا میزبان بودنم نمیدونم کی و چه جوری باید زحمتهای بابا و مامانم رو جبران
کنم

روزای خوبی رو دارم
میگذرونم ایشاله همیشه و برای همه همینطوری باشه آمین

هفته دوم بهمن

دوشنبه مهمونی با دوستام
بود که فهمیدم صاحبخونه گرامی باردار و بالاخره زیر بار این مسئولیت رفت چون شوهرش
خیلی دوست داشت و این همیشه مخالفت میکرد ولی باالاخره تسلیم شد و حالا خوشحال بود
از اینکه داره مادر میشه

تو این مهمونی یه کوچولو
بحث بین دو تا از دوستام شد که البته ختم به خیر شد

سه شنبه با ساغر و
سوشیانت رفتیم گردش و خرید آخه هی اس میاد اینجا حراج اونجا حراج ما هم رفتیم
ببینیم چیزی پیدا میشه یا نه دیگه تا نور رفتیم ولی واقعا حراجاشون الکیه قیمتها
رو بردن بالا بعد روش زده 40 درصد یا 60 درصد البته آدیداس و ریبوک هنوز حراج نشده
بود حراج اینا واقعیه البته نسبت به داخل ک ش و ر خودمون وگرنه که کلا چرند همشون
یادم نمیره یه کلاه از فیلا برای پندار خریدم 35000 تومن چند سال پیش و یه ماه
بعدش تو فیلا دبی براش خریدم 12 تومن تازه اینجا حراج زده بودن خیر سرشون

خلاصه یه چیزایی خریدم یه
کتونی برای سوشیانت دیدم که گفتم برای عید بخرم براش خوشم اومد خوشگل بود ولی گفتم
جاهای دیگه رو هم ببینم بعد بخرم

شبش تا 3:30 بیدار بودم
درس میخوندم صبح سوشیانت زود بیدار شد وای منم خالم بد بود حسابی کلافه شده
بودم  ولی امتحانمو خوب دادم

چهارشنبه شب خونه خالم
دعوت بودیم

پنج شنبه هم مامانم اینا
اومدن

جمعه هم دوباره خونه همون
خالم یعنی دو سری مهمون داشت که ما هم ثل همیشه نخودی مجلس سوشیانت هم که از در و
دیوار بالا رفت  و تو اون شلوغ پلوغی هر کاری دلش خواست کرد
اونشب خیلی خوش گذشت و حسابی زدیم و رقصیدیم ولی پندار سر درد داشت و حالش اصلا
خوب نبود بخاطر همین یه خورده من اعصابم خورد بود آخر شب سوشیانت اینقدر خسته شده
بود که تو اون سر و صدا همینطور که تو بغلم بود و میپریدیم باهم خوابید

 خیلی بلا شد دیگه تو صندلی خودش نمیشینه غذا
بخوره و بال بال میزنه که بیارم بیرون یا میخواد رو میز بشینه یا رو کانتر
آشپزخونه خیلی شیک صندلی رو میکشه کنار و میره بالاش و از اونجا هم میره روی میز
براش هم فرقی نمیکنه چی رو میزه هر چی که باشه جاشو باز میکنه و میشینه وروجک

خونه خالم که بودیم پندار
که اومد اولش سوشیانت ندیدش یه کم که گذشت پندار صداش زد بعد هی گشت دنبال صدا و
وقتی باباشو دید همه رو هل میداد که راه باز کنه و به باباش برسه وای اشکم داشت در
میومد خدا هیچ بچه ای رو بی پدر یا مادر نکنه

شنبه رفتم جواب آزمایشم
رو به دکترم نشون دادم که دوباره یه سری دارو بهم داد و من دوباره یادم رفت ازش
بپرسم که این داروها با توجه به اینکه به بچه شیر میدم مشکل داره یا نه اومدم خونه
یادم اومد زنگ ردم به زنداییم که ماماست گفت مشکل نداره منم خوردم بعدش اس داد که
مشکل داره تا 24 ساعت نباید شیر بدی منم داده بودم از طرفی چطور این بچه رو تا 24
ساعت نگه دارم کلافه شده بودم ولی چاره ای نبود بچه رو با شیشه و آب و ... سرگرم
کردم هنوز هم 24 ساعت تموم نشده خدا به خیر بگزرونه

 دوباره با دکترم صحبت کردم گفت مشکل نداره بعد 12 ساعت بهش شیر دادم

وای خیلی کلافه بود بچم شیر که خورد رفرش شد

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان