سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند...Daisypath - Personal pictureDaisypath Wedding tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

من اومدم
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
 

سلام من اومدم و تشکر خیلی خیلی خیلی زیییییییییییاددددددد بابت کامنتهای پر مهر و محبتتون و تبریکاتون مرسی بچه ها

جای همه خالی سفر خیلی خوبی بود من و پندار اولین مسافرتی بود که تنها می رفتیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت دیگه شب راه افتادیم و 8 صبح مشهد بودیم اول رفتیم حرم و بعدش رفتیم هتل که شکر خدا با اینکه تحویل اتاق ساعت 2 بود ولی 10 صبح قبولمون کردن رفتیم استراحت کردیم و غروب رفتیم بیرون فقط روز اول پندار دندون درد بدی گرفت که فک کنم به خاطر خستگی بود ولی بعدش خوب شد روز سالگردمونم رفتیم پدیده و اونجا هم خوب بود و البته غذاش که حرف نداشت فقط هوا خیلی سرد بود ولی در کل خوب بود

برگشتن هم 9 صبح راه افتادیم و 6 بعدازظهر رسیدیم فقط اینکه خیلی خوردم و دوباره چاق شدم

تو این هفته هم یه شب نیلوفر دختر خاله پندار با شوهرش مهمونمون بودن

امروز هم تولد ساغر ولی خوشحال نیست میگه دارم پیر میشم با اینحال خواهر خوبم تولدت مبارک

حالا خوبه دوست نداره تولدشو سه بار تولد گرفت یه بار تو شرکت یه بار تو خونه یکی هم با دوستاش


 
comment نظرعزیزان ()

 
رسیدیم به دومین سالگرد ازدواج
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

آخر هفته رفتم تهران پنج شنبه ساعت 12:30 راه افتادم و رفتم آرایشگاه شب هم با ساغر و دوستش رفتیم درکه و دلو جیگر خوردیم و  صبح جمعه هم رفتیم اردک آبی و صبحانه ای زدیم به بدن که نگووووووووووووووو حالا هی میگم وای من همیشه تو رژیمم چرا لاغر نمیشم ؟؟؟؟

شنبه هم مهمونی دوستام بود که مثل همیشه عالی بود  البته تو مهمونی دو تا خبر شنیدیم یکی خوب یکی بد خوبه این بود که یکی از دوستامون مزدوج شده بود و بد این بود که بابای یکی از دوستام فوت کرده بود و ناگفته نمونه که بابای بسیار خوش برخورد و جنتلمنی داشت و من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم دیگه این شد که یکشنبه رفتیم دیدنش و بعد از اونم شام با بچه ها رفتیم بیرون  که غممون زیاد نشه J  شب هم من و پندار عروسی یکی از همکارای پندار دعوت بودیم که من نرفتم و پندار تنها رفت بنابراین با دو تا از دوستام اومدیم خونه ما و قهوه خوردیم و من براشون فال گرفتم البته مسخره بازی بود فقط چون من اصلا بلد نیستم برای اینکه بکشونمشون خونه بهشون وعده وعید دادم

دیگه    یه شب هم زنداییم اومد پیشمون و با نازنین شب هم خوابیدن خونمون صبح که بیدار شدیم دیدیم لباس مدرسه نازنین نیست تمام خونه رو گشتیم پیدا نشد که نشد من و پندار هی بهشون میگفتیم بابا من دستتون همچین پکی که میگین ندیدیم دیگه گفتن حتما تو خیابون خلاصه زنگ زدن به معلمش و گفت اشکال نداره بدون فرم بیاد دیگه من بهش یه شال و یه سوییشرت دادم و با شلوار جین رفتن بیرون دیدن پک رو پشت در جا گذاشتن فک کننننننننن

چهارشنبه هم تو شرکت ممیزی ایزو داشتیم و استرس زیادی متحمل شدیم جناب ممیز هم قرار بود ساعت 12:30 بیاد 9 اومد و هممون بیشتر دچار استرس شدیم ولی شکر خدا همه چیز خوب بود میگم این ممیز ها هم به معنای واقعی مو رو از ماست میکشن به چیزایی توجه میکنن که من صد سال هم تو خونه خودم متوجه نمیشم خیلی جالبه اینقدر دقیقن

به سلامتی جمعه هم برای دومین سالگرد ازدواجم با پندار میریم مشهد دو سال گذشت خیلی زود ولی جالبه هر چی میگذره علاقم به پندار بیشتر میشه و روابطمون بهتر میشه اوایل خیلی دعوا می کردیم ولی گوش شیطون کر هر چی بیشتر باهم زندگی میکنیم بیشتر عاشق هم میشیم با تمام عادتهای خوب و بد امیدوارم این روند ادامه داشته باشه هم برای من هم برای شما هم برای همه  

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com


 
comment نظرعزیزان ()

 
اسباب کشی==========لهیدگی
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

یه آخر هفته رفتم تهران خونه دختر دایی مامانم که همسن خودمه و دوستای خیلی خوبی هستیم برگشتن یه سر رفتم هایپر استار و یه سری خرید کردم و برگشتم

قرارداد خونمون داره تموم میشه و باید از این خونه بریم شکر خدا دومین خونه ای رو که دیدیم مورد پسند واقع شد و قراردادشو بستیم حالا اینجا رو گرفتیم و قرارداد این خونه تا 1 آبان 15 روز اجاره اضافه دادیم ولی در عوض اسباب کشیمون خسته کننده نیست من و پندار غروبها بعد کار دوساعتی خورده ریزا رو میبریم و چیزای سنگین و بزرگ رو میزاریم یه دفعه آخر کار خوبیش به اینه که کم کم میبرم و میچینم یهو نمیبرم که دیوونه بشم حالا از اتاق خودمون شروع کردم فک کنم فقط همین اتاق 3 روزی زمان ببره

 پنج شنبه که میشه آخر این هفته سور دانشگاه دخترخالم بود که بسیار خوش گذراندیم و خندیدیم و رقصیدیم نمیدونم گفته بودم یا نه دختر خالم رتبش 600 شد و حقوق بابلسر قبول شد طفلکی خیلی زحمت کشیده بود و نتیجش رو هم دید انشاله همه کنکوریهای درسخون و زحمت کش نتیجه خوب بگیرن از جمله داداشی خودم که البته سخت کوش نیست و یه خورده تنبل تشریف داره

وای که چقدر اسباب کشی سخت و طاقت فرساست از همه طرف آویزوونم به معنای واقعیییی

حالا تو این هیر و ویر یه شب با دوستامون رفتیم نارنجستان و یه شب هم رفتیم خونه سهیل و سوگل دیگه لازم بود با اینکه خسته بودیم ولی همین دیدن بچه ها خستگی رو از تنمون بیرون میکرد

شنبه صبح مصدر پندار ماشینشو پارک ممنوع پارک کرد ماشینشو با جرثقیل بردن حالا باید بره خلافی بگیره خلافیشم حدود هشتصد هزار تومنه البته فک نکنید بچم خلافکاره این خلافی مال دوران قبل ازدواجه البته الانم که حال و روزش همینه ولی بهتر شده حالا حقشه حداقل دیگه خلاف نمیکنه

امروز رفتیم و خلافی ماشینها رو دادیم البته دولت 50% تخفیف داد و ما کلا 579000تومن پرداخت کردیم خیلی زور داشت از اونطرف پوبل برقمون اومده 500000 تومن که مطمئنیم اشتباه شده چون ما از صبح تا شب خونه نیستیم و همیشه پول برقمون خیلی کمتر از این حرفا بود حالا میگن باید بدین خدا رحم کنه به این ماه فقط دارن ازمون پول زور میگیرن البته شکر خدا که همیشه هر ضرری مالی باشه که ضرر جانی قابل جبران نیست

تقریبا اسباب کشی تموم شده امروز یخچال و گاز و لباسشویی و ظرفشوییم هم نصب میشه میمونه یه خورده ریزه کاری های خونه جدید مثل نصب تابلوها و پرده و ...

فعلا بای برم به کارام برسم


 
comment نظرعزیزان ()

 
باخبرای خوب و تقریبا خوب اومدم بالاخره باید مثبت اندیش بود
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

سلام علیککککککککککککککککمممممم

بالاخره یه فرصت کوچولو پیدا کردم که بیام نت

جواب آزمایشات رو به بهبودیه فقط تو رو خدا دعا یادتون نره هرچند که تو این مدت واقعا لطف داشتین بهم

بگم از روزایی که گذشت

اولین خبر اینکه بالاخره به آرزوی دیرینم رسیدم و رفتم کنسرت ابی و گوگوش البته بسیار فشره یعنی 4 روز رفتم و تو این چهار روز به صورت خیلی تند و سریع هر کاری از دستم بر میومد کردم تا خودمو خوشحال کنم فقط تنها بدیش این بود که پندار نیومده بود چون خیلی کار داشت و نتونست بیاد و جای خالیش خیلی احساس میشد

دیگه اینکه نوک موهامو رنگ و وارنگ کردم یعنی اولش میخواستم 5 رنگ مجزا باشه و همین کارم کردم ولی موقع شستن رنگها با هم قاطی شدن ولی همچین بگب نگی بامزه تر شده ولی حسابی موهام در اثر دکلره سوخته و همینطوری خورد میشه ومیریزه 100 تومن هم خرجش کردم ولی اونی که میخواستم نشد

یه حشره زیر چشمم نیش زده خیلی کوچیکه مشخص هم نیست ولی زده به گوشم و سرم و حسابی درد میکنه رفتم دکتر بهم دارو داد تازشم آمپولم زدم ولی حالا ببخشید ا حالت تهوع دارم فک کنم این کپسول بهم نمیسازه

شنبه هم با مامانم رفتم بازار براش گاز و موکت بخریم داره یه سری تغییرات تو خونه میده شب هم لاله دخترعموم و شوهرش روزبه اومدن خونمون

یکشنبه هم پسرعموم کوهیار که دوست یوسف اومده بود

سرما خوردم اساسیییییییییییییییی

کل هفته رو یا مهمونی بودم یا مهمون داشتم یه شب هم عروسی همکارم بود با این چشم زیبا و سرما خوردگی چه شوددددددددد

دیگه یه شب دوستای  یوسف دعوت کردم هی یوسف می گفت اینا زیاد غذا میخورن منم به اندازه یه گردان لازانیا و سوپ و ماکارونی درست کردم به ماکارونی که دست نزدند و کلی لازانیا و سوپ اضافه اومد که بردم خونه مامانم اینا و با داییم اینا که اونجا بودیم خوردیم ولی بازم اضافه موند ولی چه خوش میگذره با این نوجوونای تازه جوون شده خیلی بیخیالن و از ترک دیوار هم قهقهه میزنن و واقعا دل آدمو شاد میکنن

دیگه بابام یه خورده حال ندار شده یعنی خون تو پاش لخته شده به حق چیزای ندیده حالا خوبه جای حساستری نبوده و شکر خدا با دارو و استراحت خوب میشه


 
comment نظرعزیزان ()

 
تشکر ویژه از همه دوستای خوبمممممممممممم
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

بچه ها مرسی هم از تبریکاتون هم از دلداریهاتون اینترنت ندارم و نمیتونم تک تک بهتون سر بزنم و ازتون تشکر کنم واقعا از همتون ممنونم و خیلی خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم

یه کوچولو در مورد هفتم بگم و برم

آخر هفته بدون پندار رفتم ییلاق مامانم اینا چاره ای نیست کار پندار یه جوریه که روزای تعطیل بیشتر از بقیه روزا کار داره مجبورم عادت کنم گاهی تنها برم

دو بار احیا هم رفتم

مامان اینا دارن خونه رو تعمیرات میکنن الان نقاش تو خونه هست یوسف چند روزی پیش منه وای که چه حالیهههههههههههه

فعلا بای تا سر فرصت و با اینترنت زیاد بیام در خدمتتون    


 
comment نظرعزیزان ()

 
کنسلی سفر +پیش خرید خونه+ولگردی من
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

یکشنبه شب رفتیم خونه عموم که تازه خونشو عوض کرده و براش کادو گرفتیم

چقدر روزه گرفتن سخته تموم بدنم میلرزه و خیلی تشنمه تو شرکت ما که هیچکی روزه نمیگیره غیر از من بین دوستامم کسی روزه نمیگیره ولی من روزه گرفتنو دوست دارم حالا کلا نماز نمیخونما ولی توی ماه رمضون هم نماز میخونم و هم روزه میگیرم قدیما قرآنم میخوندم ولی الان حسش نیست آخه خیلی خسته و هلاکم

ناخونامو کوتاه کردم و لاکمم پاک کردم فک کنم تا آخر ماه رمضون ادامه بدم ولی خیلی سخته دستامو بدون ناخن و لاک ببینم من اهل آرایش کردن نیستم و هیچوقت تو کیفم نمیتونی لوازم آرایش پیدا کنی ولی لاک دست و پام یه روز درمیون عوض میشه آخه صورتمو که هی نمیبینم ولی دستم همیشه جلوی چشمم

دوشنبه رفتم یه خونه پیش خرید کردم خیلی وقته دنبالش بودم بالاخره یکی پیدا کردم زمینش وقفیه حالا همه میگن گرونه ولی بابام میگه خوبه منم به حرف اون ایمان دارم طرف دوست بابامه تازه داره شروع میکنه به ساخت ممکنه دو سال طول بکشه تا حاضر شه ولی من عجله ندارم عوضش مطمئنم یه خونه محکم و لوکس گیرم میاد نه یه خونه بساز بفروشی هر چند احتمالش هست که وسطاش از پسش بر نیام و مجبور شم بفروشمش چون من حدود 80 تومن برای خونه در نظر داشتم ولی این شده 125 تومن

نمیدونم هرچی خدا بخواد همون میشه فعلا که تا مشکل اساسی حل نشه هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه  یعنی جواب یه آزمایش باید بیاد مال خودمم نیست ولی مال یه عزیزه 20 شهریور به بعد میاد حالا جالبه من قبلش یه مسافرت هم دارم کاش میشد آزمایشها رو زودتر بدیم و یا سفرو عقب بندازیم  ولی نمیشه چون همسفرام چیزی از موضوع نمیدونن نمیتونم دلیلی براش بیارم حالا باید با استرس برم مسافرت البته دلم روشنه و میدونم خدا بهمون رحم میکنه

خدایا به امیدت

پنج شنبه و جمعه با دختر عموم و شوهرش رفتیم ییلاق بابام رینه ، خونه عموم ولی هوا گرم بود دو روز خوردیم و خوابیدیم تنها کار مفیدی که انجام دادیم این بود که همدیگرو خیس کردیم و حسابی سرحال اومدیم

خوب اون سفری که حرفشو زدم کنسل شد  و دلیلش ماموریت پندار بود

دیگه تو هفته گذشته یه شب رفتیم قائمشهر و یه شب رفتم استخر که واقعا شلوغ و کثیف بود و یه شب هم با مامانم و خالم و بر و بچز به سرمون زد ساعت 9 شب از آمل راه افتادیم رفتیم بابلسر یه سری به مراکز خریدش زدیم و از اونطرف رفتیم ساری جگر و بستنی خوردیم و تا برگردیم ساعت 3 صبح شده بود جالبه ساعت 1 بعد از نیمه شب خرید هم کردیم دور از جون همه خانمهای خوب مثل این ولگردا شده بودیم ولی خوب برای خودش شب خوبی بود


 
comment نظرعزیزان ()

 
یه عالمه غرغر پیشنهاد میکنم نخونید
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
 

دوشنبه کارگر داشتم همین که رفت ساغر زنگ زد من و یوسف و لاله و روزبه  میایم اونجا تصمیم گرفتم از بیرون غذا بگیرم ولی بعدش گفتم تنبلی نکن سحر برو یه چیزی درست کن پول الکی خرج نکن این شد که رفتم ماکارونی درستیدم از این خیلی درازاااااااااا جای همه خالی خیلی خوشمزه شد ساغر و یوسف خوابیدنم موندن آخه مامان و بابا رفته بودن گیلاس و از اونطرفم میخواستن برن تهران

سه شنبه روز خوبی نبود به دو دلیل یکیشو نمیتونم بگم اون یکی هم این بود که شنیدم مدیرمون پشت سرم یه حرفهایی زده جالبه هر وقت میخواد چیزی به من بگه به بچه ها میگه بهم بگن در صورتیکه درستش اینه که به خودم بگه

حالا جریان اینه که من هفته ای یه روز بعدازظهرها میرم دنبال کارم میگه نباید بری بعد ساعت کاری برو منم گفتم تا 23 بهمن باید همین ساعت برم اگه قبول کرد که کرد نکرد چه بهتر میشه توفیق اجباری

خیلی استرس دارم بخاطر همون موضوع سه شنبه

بگذریم سه شنبه شب مامانم اینا اومدن خونمون خبر فوت یکی از آشناها رو شنیدم و برام قابل باور نبود واقعا زندگی خیلی بی ارزشه یه لحظه هستی و لحظه دیگه ممکنه نباشی

صحبت بیرون اومدن از سرکارو با مامانم اینا میزدم مامانم به هیچ صراطی مستقیم نیست الا و بلا میگه باید بری سرکار داره دیوونم میکنه میگه بمونی تو خونه همش میخوابی تازه کمک خرج هم هستی میگم کمتر میخورم همونقدر که داریم زندگی میکنم زیر بار نمیره ولی اگه بیام بیرون از اینجا دیگه نمیرم سر کار واقعا از هر چی کار کردنه حالم بهم میخوره

دلم خوش نیست هیچی برام لذت بخش نیست پنج شنبه و جمعه دریا کنار بودیم ویلای یکی از دوستامون دعوت بودیم بر خلاف همیشه که اونجا خیلی بهم خوش میگذره ایندفعه فقط با استرس گذشت و اصلا حالم خوب نبود خدا خودش بهمون رحم کنه مسئله رو نمیتونم بگم چیه فقط اینو بگم که برای من و خونوادم دعا کنید موضوع بیماریه امیدوارم خوب شه اگه نشه همه چیز بهم میریزه و من نمیمیرم اما مثل مرده ها زندگی میکنم

بدبختانه تو این هفته هر روز مهمونی دعوتیم و من اصلا حوصله ندارم ولی مجبورم برم شنبه خونه دایی یکشنبه خونه سوگل دوشنبه خونه دختر عمم   و آخر هفته هم خونه نیلوفر دختر خاله پندار

چقدر این هفته ها طولانی میگذره

ببخشید که این پستم خیلی انرژی منفی داشت


 
comment نظرعزیزان ()

 
رفتن به گیلاس و تمیزکاری یخچال
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

سه شنبه بعدازظهر رفتم تشیع جنازه و شب رفتیم قائمشهر

چهارشنبه هم به مراسم گذشت البته سرکار هم رفتم

پنج شنبه با اینکه تعطیل بود رفتم سر کار 12 تعطیل کردم و رفتم مراسم شوهر عمم بعدشم رفتیم سر خاک و از اونطرف رفتیم گیلاس البته ایندفعه بدون پندار آخه خیلی کار داشت و نمیتونست بیاد ولی حسابی دلی از عزا درآورد و دوستاشو دعوت کرد خونمون و حسابی خوش گذروندن گاهی وقتها لازمه زن و شوهر یکی دو روزی مجردی سیر کنن

خیلی خسته ام از کار کردن پیشنهاد نصف شدن ساعت کاری و نصف شدن حقوقمو دادم که قبول نکردن

یه حشره موذی زده پندارو ناکار کرده دستش افتضاح شد چرک کرد میخواستم عکس بگیرم حالتون بد شه دلم براتون سوخت

دوشنبه هفتم شوهر عمم بود بعدازظهر اونجا بودم که بابای پندار زنگ زد و گفت بابلسرن و موقع برگشت میان پیشمون البته بعد شام اومدن و نیم ساعتی نشستن و رفتن

شنبه و یکشنبه هم رفتم تهران و دو روز خیلی بد داشتم و کلا تو این دو روز بیدار بودم و سه چهار ساعت تونستم بخوابم اونم با اعمال شاقه یکشنبه ساعت 3:40 رسیدم آمل و ناهار رفتم خونه مامانم خوردم و بعدش خوابیدم تا 7:30 روز دوشنبه یعنی بیهوش بودم و صبح راه نمیتونستم برم انگار که یه عالمه مشروب خورده باشم سرم گیج میرفت و یه جور حالت بی وزنی داشتم

دوشنبه شب هم رفتم قائمشهر و یه گردنبند خوشگل نصیبم شد مامان پندار یه دختر عمع داره که بچه های اون دختر عمه آلمان و آمریکا زندگی میکنن بعد یه عامه چیزای خوشگل میفرستن برا مامانه از قضا این خانم خیلی منو دوست داره و دیروز این گردنبنده تازه رسید به دستش و تا منو دید داد بهم خیلی خوشحالممممممممممم

سه شنبه با پسر خالم و خانمش خونه خاله کوچیکم دعوت بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت

چهارشنبه یه ضرر بزرگ خوردم یه ماشین داشتم که فروخته بودمش با شرایط  حالا آقاهه دبه کرده با اون شرایط نمیخواد و من طبق شرایط قبلی برنامه ریزی کرده بودم ولی خوب بالاخره به توافق رسیدیم

پنج شنبه بعد از 6 ماه آتلیه زنگ زد که عکساتون حاضر عکسایی که برای مامان اینا سفارش داده بودیم رفتم دیدم یکیشو اشتباهی چاپ کرده گفتم اینو نمیخوام و عوضش کنه غروب هم ساعت 5:30 با مامان و بابا پندار رفتیم گیلاس البته مامانبزرگ و دختر عمش هم باهامون اومدن هوا خیلی خنک و خوب بود و گهگاهی یه رگباری هم میزد ولی خوب تو جاده ترافیک خیلی زیاد بود

یه اتفاقی که افتاد وقتی رسیدیم گیلاس شیشه پنجره شکسته بود و کسی به همه اتاقا سرک کشیده بود و زده بود تلفن رو شکسته بود و به خودش عطر زده بود و رفت جالبه هیچ چیزی نزدید فقط خرابکاری کرد بعدا معلوم شد یه پسرک کر و لالی اونجاست که از این کارا میکنه البته صد در صد نیست

شنبه از ساعت 6:30 که رسیدم خونه برنامه تمیز کردن یخچال داشتم هی به پندار گفتم گفت یکشنبه که تعطیله ولی من حوصله نداشتم صبر کنم دیگه خودم شروع کردم تا 11 شب طول کشید و حسابی خستم کرد و الان باورتون نمیشه پشت پاهام گرفته و دستامم پوسته شده ولی عوضش یخچاله برق میزنه

یکشنبه هم به خوردن و خوابیدن گذشت


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان