سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

بازی دونفره و نون خوردن و کلی پیشرفت در آستانه 15 ماهگی
نویسنده : سحر - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته پر استرس
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
هرکی رمز میخواد بگه(آشفتگی)
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
فقط برای خودم
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
دندون هشتم
نویسنده : سحر - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳
 

شنبه تبش قطع شد و حالش رو به بهبودی رفت و بالاخره آخر شب موفق شدم بهش سرلاک بدم بخوره

یک شنبه برگشتیم آمل و پندار اومد خونه سوشیانت رو نگه داشت و من رفتم مهمونی خونه دوستم سوشیانت حسابی خوابید و بعدش کلی غذا خورد و بعد با باباش رفت گردش و بعدش دو تایی اومدن دنبال من و باهم رفتیم یه کم خرید کردیم و برگشتیم خونه

دوشنبه شب پسرخالم و خانمش که بارداره مهمونمون بودن و سوشیانت اونروز عصبانی بود و اذیت میکرد و این دوتا بیچاره ها حسابی ترسیده بودن

البته تقصیر خودمونم بود چون گل پسرم میخواست کارتن تماشا کنه و اونا داشتن فوتبال نگاه میکردن و پرنس کوچولوی من عصبانی شده بود

سه شنبه و چهارشنبه مامانم اینا اومدن خونمون البته چهارشنبه با مامانم یه سر رفتیم خونه عمم که مادربزرگم هم اونجاست و بعد شام هم خاله هام به ما ملحق شدن وای خاله هام عاشق سوشیانتن و همچنین دختر خاله هام یعنی راستی راستی براش ضعف میکنن

چهارشنبه حال مامانم خیلی بد بود و کلی گریه کرده بود و بهش فشار اومده بود به سه دلیل یکی اینکه داماد دوستش خودکشی کرده بود که خیلی هم جوون بود( امسال چهارمین خودکشی بود که شنیدیم تو آشناهامون) دوم اینکه برادرزادش بی دلیل داره طلاق میگیره با یه بچه کوچیک و سوم هم مادرش دیگه گذاشتیم یه خورده گریه کنه سبک شه

ساعت خواب سوشیانت دوباره به هم ریخته تا 2 بعدازظهر میخوابه چون شب تا 3 صبح نمیخوابه و از اونطرف دوباره 5 یا 6 غروب میخوابه تا 8:30 -9 شب و من کلا خونه نشین شدم بخاطر ساعت خوابش پنج شنبه خواستم برم پیاده روی که بخاطر خواب گل پسر نشد

مامان و بابام اومدن پیشمون و بعد شام زود رفتن

امروز رفتم خونه مامانم و شام رفتیم خونه مامانبزرگم

بارون میباره شدید

سوشیانت یه خورده لجباز شده کاری رو که دوست داره انجام بده و اجازه ندیم جیغ و داد میکنه

پیش بندشو که میخواد در بیاره من از پشت نگه میدارم با یه حرصی زور میزنه که نگو حسابی بانمک میشه

باغ الماس

روز اول گیلاس

عاشق رفتن رو در ماشین ظرفشویی


 
comment نظرعزیزان ()

 
تعطیلات در گیلاس و عوارض واکسن و دندون هفتم
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦
 

شنبه طبق معمول خواستم برم خونه خاله (مامانبزرگم اونجاست ما هر روز اونجا ولوییم) ولی آقا پسر گل تا ساعت 8:15 خواب بود و دیگه به اونجا نرسیدیم ولی با مامانم رفتیم پیاده روی و بعدشم  شام رفتیم خونه ما آخر شب گل پسرمو بردم حموم

یکشنبه دوباره خونه خاله و بعدش خونه مامانم

آخر شب که اومدیم خونه سوشیانت شامشو خورد و زود خوابید ساعت 3 صبح با گریه بیدار شد و به هیچ صورتی آروم نمیشد و بالاخره اینقدر نوازشش کردم و بردمش چراغا رو روشن کردم بازی کرد البته با حالت خواب آلودگی و بغض و خلاصه با کلی ناز و نوازش و بوس و بغل ساعت 4:30 صبح خوابید دیگه نفهمیدم کی خوابم برد حسابی هلاک شده بودم

بابام تو باغش توت سیاه داره برام فرستاد آب میگیرم میدم پرنس کوچولو بخوره قیافش دیدنی میشه دور دهنش مثل خون آشاما میشه قربونش برم من

دوشنبه رفتم بیرون که دو رنگ کش پهن برای دامن بخرم دو رنگ جیغ میخواستم مثلا سرخابی و آبی یا بنفش یا سبز ولی همه جا یا سیاه و سفید داشتن یا رنگهایی مثل قهوه ای و سرمه ای و ....

بهداشت گفته بود از سوشیانت یه آزمایش ا د  ر .ا.ر بگیرم وای که چه دردسری داره از بچه ها آزمایش گرفتن دوشنبه که رفتم بیرون موفق نشدم بلاخره شبش تونستم بگیرم

سه شنبه بیدار که شدیم رفتیم سمت گیلاس تو راه هوا گرم بود و دقیقا 1 کیلومتر مونده بود برسیم سوشیانت حالش بهم خورد بمیرم الهی برای پسرم

اون روز خیلی خوب بود و چون هوا هم خوب بود سوشیانت حسابی کیف کرد و تو تراس نرده ها رو میگرفت و بیرون تماشا میکرد و برای خودش چهار دست و پا میرفت

چهارشنبه هوا خیلی بد و سرد بود و مجبور بودم همش بچه رو تو خونه نگه دارم دقیقا 10 روز از زدن واکسنش میگذشت و من خوشحال که دیگه واکسن عوارض نداره ساعت 10 شب دیدم تب کرد خلاصه که چشمتون روز بد نبینه بقیه تعطیلات بهم زهر مار شد تبش به چهل درجه رسید و با مشورت دکترش تو هوای سرد لختش کردم و پاشویش کردم و شیاف استامینوفن و ... تا بعد 3 ساعت 1 درجه تبش پایین اومد و یه سرخک خفیف هم گرفت که انگار درد داشت بچم چون همش لج داشت و با گریه از خواب بیدار میشد و بدتر از همه اینکه هیچی نمیخورد غیر از شیر و آبمیوه و بالاخره تو این چند روز هر دومون لاغر و ضعیف شدیم خودش یک کیلو وزن کم کرد که فاجعه بود و منم 2.5 کیلو کم کردم از بس بیداری کشیدم و حرص خوردم و ناراحت بودم

تو این هیرو ویر دندون سمت راست پایین هم بیرون زد و حسابی ضعیف ترش کرد

حالا بریم سراغ ماجراهای بامزه پسرم

داشتیم تو دشت و صحرا قدم میزدیم سوشیانت بغل بابام بود هی خودشو پرت میکرد سمت من نمیگرفتمش بالاخره که بغلش کردم تا اومد تو بغلم لپمو کشید

یه تشت گنده تو تراس مامانم اینا بود میرفت توش مینشست

میره تو کریرش میشینه بعد دستشو میگیره می ایسته خودش پرت میکنه تو سبد رخت چرکا

دیگه تو روروک هم نمیشینه ولی میره بالاش میایسته یا مثل واکر هولش میده

حسابی شیطون بلا شده و دیگه از دستش امون ندارم زده یه نمکپاش و قندون رو هم شکسته

یه ماجرای جالب

خانما نظرتون در مورد دخترایی که میرن با مردای متاهل دوستمیشن چیه؟

من سه تا دوست دارم دو تاشون تهرانن یکیشون مشهد هر سه تا مجرد که با مرد متاهل دوستن دخترای ساده و خوبی هم هستن حالا چرا خونه خراب کن شدن نمیدونم هرچی هم بهشون میگفتم هر سه تاشون میگفتن اینا میخوان طلاق بگیرن یعنی مردا بهشون میگفتن ما اصلا از زندگیمون راضی نیستیم زنمون الان و بلان همش دعوا داریم زن غذا نمیپزه بد اخلاق در شرف طلاقیم و دادگاه پاسگاه داریم

جالب که همشون دروغ میگفتن و یه جورایی این دخترا رو گول زده بودن البته حق این دخترا همینه

حالا دوتا شون فهمیدن که مردا دروغ میگن و ابدا با زناشون مشکلی ندارن و اتفاقا زدگی عاشقانه ای هم دارن ولی بیرون از خونه خیانت میکنن سبز

به سومی هرچی میگم گوشش بدهکار نیست و میگه این فرق میکنه بیچاره کی اشکش در بیاد خدا میدونه البته بازم میگه هر چی بیاد سرشون حقشونه چون تا اونا نخوان مردا هیچ غلطی نمیتونن بکنن

حالا همه میگن دوره زمونه بد شده شوهرتو محکم نگه دار در نره ولی من میگم پریدنی باید بپره نمیشه پرنده رو تو قفس نگه داشت من اگر بخوام با زور شوهرمو نگه دارم همون نباشه بهتره باید خودش پابند زندگیش باشه

ولی اگر روزی چنین چیزی بشنوم حتما ترکش میکنم شما چطور ؟

در این مورد نظرتون چیه؟


 
comment نظرعزیزان ()

 
واکسن یک سالگی
نویسنده : سحر - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩
 

شنبه و یکشنبه درگیر تمیزکاریای تولد بودم و شکر خدا همه چیز زود روبراه شد یکشنبه شب با دوستامون شام رفتیم بیرون خیلی وقت بود ندیده بودیمشون و کلی خوش گذشت فقط اینکه سوشیانت اصلا از محیط اونجا خوشش نیومد و من مجبور شده یه نیم ساعتی ببرمش بیرون و خوابوندمش برگشتم و آخر شام بیدار شد و تا دید هنوز اونجاست گریه کرد که دیگه کار ما هم تموم شده بود تا پندار بردش بیرون آروم شد فسقلی

دوشنبه صبح گل پسرمو بردم برای واکسن یک سالگی الهی قربونش برم خوشحال از اینکه داره میره بیرون نمی دونست چی انتظارشو میکشه طبق معمول روزهای واکسن نمیزاشتم پندار باهاش بازی کنه قبل واکسن خندیدن ممنوع

بهش گفتم آخه تو خودت میخوای بری آمپول بزنی کلی میترسی و نمیخندی بنابراین پسرم نباید قبل آمپول زیاد خوشحال باشه هر چی بیشتر شادی کنه من بیشتر دلم میسوزه خلاصه تو بغلم گرفتمش و پندار دستشو نگه داشت و واکسنشو زدن یه جیغ بنفش کشید و بعد اسباب بازی مورد علاقشو دادیم دستش آروم شد و یادش رفت قربون پسر صبورم برم من

پشیمون شدم که عکس زیاد انتخاب کردم تو آتلیه 8 مدل عکس گرفتیم 14 تا شو انتخاب کردم پولش 400 تومن شد دیدم خیلی زیاد همه گفتن هر سرس میبریش برو کمش کن رفتم آتلیه هر کاری کردم زیر بار نرفتن دلایل احمقانه ای برام می آوردن انگار من خنگم آخه فقط 3 روز از گرفتن عکس گذشته بود از طرفی تاریخ تحویل عکس دو ماه دیگه هست هیچی دیگه باهاشون دعوام شد و تا شب کلافه بودم و تمام سیستمم بهم ریخته بود

دیگه این واکسن یه هفته بعد عوارض داره فقط روز دوشنبه کلافه بود خیلی بیتابی میکرد رفتم خونه خالم اونجا یه کم خوابید و وقتی بیدار شد آروم نمیگرفت تا 12 شب بیرون با کالسکه دور میزدیم و تا رسیدیم خونه بیقراری رو شروع کرد

اسباب بازیایی مه حرکت میکنن رو دوست نداره و ازشون میترسه ولی یه اسباب بازی که مامانبزرگ پندار براش خریده رو خوشش اومده و هی دکمه هاشو میزنه و صداشونو در میاره و دنبالش میره آخه اون آروم حرکت میکنه ازش نمیترسه فقط یه مشکلی که هست از هر جایی که اسب حرکت میکنه سوشیانتم میخواد از همون مسیر بره زیر مبل میز و ... یه بار دید نمیتونه از زیر مبل رد شه یه خورده نگاه کرد مسیرشو کج کرد و از پشت مبل حرکت کرد قربون زرنگیت برم من پسر خوشگلم

سه شنبه مامانم و خالم که روزه بودن اومدن خونه من و افطاری پیش من بودن سوشیانت اینقدر شیرین کاری کرد براشون که دیگه ضعف رفته بودن با دهنش یه صداهاو حرکاتی در میاره آدم میخواد بخورتش شب هم همه با هم رفتیم پیاده روی تو هوای ملس خیلی چسبید

چهارشنبه همسری زود اومد خونه ولی هرچی بهش گفتم بیا بریم قدم بزنیم نیومد تنبل خان دیگه غروب با گل پسرم رفتیم گردش و مغازه بابام و برگشتیم خونه

پنج شنبه هم بعدازظهر شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه خالم برگشتن هم طبق معمول هر شب پیاده روی که سوشیانت تو کالسکه خوابید هرچی به این همسری تنبل گفتم باهامون بیاد نیومد بعدشم رفتیم خونه مامانم اینا

پشه ها دوباره دمار از روزگار گل پسرم در آوردن دیگه شب بردمش حموم و هیدروکسیزین بهش دادم که خیلی اذیت نشه

پسرم دیگه مرد شده خیلی چیزا رو میفهمه وقتی بهش میگم بیا بریم دد سریع خودشو میرسونه دم در

حرفایی هم میزنه که من نمیفهمم

تا میریم تو راه پله ها اینقدر اه اه اه میگه با صدای بلند تا بریم بیرون فک کنم از انعکاس صداش خوشش میاد هرچی هم میگم هیس گوشش بدهکار نیست بیچاره همسایه ها

بد گاز میگیره یه روز پای مامانبزرگمو نشونه گرفت و یهو حمله کرد

ملودی دختر دختر داییم ازش میترسه و بهش نزدیک نمیشه

سشوار میگیریم طرفش فرار میکنه و چشاشو میبنده خیلی با نمک میشه بعد حموم خشک کردن موهاش کار حضرت فیل

دیگه دیوار صاف رو هم میگیره و بلند میشه و با یه دست تکیه میده و راه میره

تو خونه خیلی خوبه و اصلا اذیت نمیکنه ولی جای دیگه خیلی اذیت میکنه و هیچی نمیخوره عادت کرده فقط تو صندلی غذای خودش غذا میخوره

پسته رو تو بستنی رنده میکنم و مخلوط میکنم تا بستنی آب شه و بهش میدم بخوره با این حال چون سرد بعد هر قاشق قیافش دیدنی میشه

 وقتی بهش میگم بیا کارتن ببین سریع خودشو میرسونه به تلویزیون

عاشق بازی با بو هست و وقتی صداشو میشنوه مشغول هر کاری که باشه ول میکنه و میره طرف صدا و بعد یه کم بازی موبایل رو مثل توپ پرت میکنه و میره دنبالش (عادتی که نسبت به همه اشیا داره) بیچاره گوشی خاله ساغر که از دستش امون نداره

عاشق تلفن و کنترل و ...

جمعه رفتیم قائمشهر خیلی زود رفتیم و هوا هم خوب بود سوشیانت هم حسابی با عموهاش بازی کرد و هی رفت بیرون و گردش فقط غروب خیلی خوابش میومد و نمیتونست بخوابه و کلافه شده بود که مامان پندار خوابوندش و سه ساعت خوابید وقتی برگشتیم با پررویی تمام رفتم خونه خالم که مامانم اینا اونجا بودن ولی چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه یوسف و یکی از دوستاش خونمون بودن و درس میخوندن یعنی گند زده بودن به خونه افتضاح بود اوضاع خونه هرچی که خورده بودن آشغالشو ریخته بودن اینطرف و اونطرف و من تا 4 صبح مشغول تمیز کاری بودم

این بود اوضاع این هفته

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
یک ساله شدن پرنس کوچولوی من
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢
 

شنبه شوشو خان بهمون حال داد اساسی یعنی اصن کن فیکون کرد باورتون نمیشه این شوشو تنبل با من اومد پیاده روی یعنی افتخار دادن کلی به من و گل پسرم

خلاصه که تو مسیر به دو تا قنادی هم سر زدیم و کیک تولد عسلی رو سفارش دادیم

شکرت خدا

گل پسرم بزرگ شده قربونش برم من

البته آخر شب حالمونم گرفته شد چون پسری بازم ضربه خورد میز تلویزیون رو گرفت بلند شه خورد زمین الهی مامانت فدات شه

یکشنبه مهمونی خونه خالم بود با فامیلای بابام من و پسرم زود رفتیم و اونجا خوابوندمش تا توی مهمونی سرحال باشه کل تایم مهمونی دنبالش بودم که بلایی سر خودش و خونه خالم نیاره موش کوچولوی من مدام میرفت تو آشپزخونه زیر میز و یهو پای خالمو میگرفت که بلند شه و اونم فکر میکرد موش اومده تو خونه و دو متر میپرید

دوشنبه بیدار که شدم سوشیانت رو سپردم دست ساغر و شروع کردم به تمیز کاری خونه پدرم در اومد این روزا چون پنجره ها زیاد باز میشن خونه خیلی زود گرد و خاک میگیره بعداز ظهرشم یه سر رفتم خونه مامانم و از اونجا هم رفتیم خیابون گردی

سه شنبه دعوت شدیم محل کار پندار خیلی خندیدیم آقای رضازاده که تقلید صدا کار میکنه رو آورده بودن و کلی خندوند همه رو سوشیانت تو این شلوغ پلوغی یک ساعت و نیم خوابید بعدازظهرش هم 4 ساعت تو خونه خوابیده بود آخه دیدم دوباره بدنش ریخته بیرون بهش هیدروکسیزین دادم بچه منگ شد و خوابید

فقط تو کل خواب پتو سرش نمیزاره یعنی تا یه چیزی میکشم روش میزنه کنار منم از روی اجبار و به سختی چیزی روم نمیکشم که اگر یه وقت هوا سرد شد حواسم باشه و به زور یه چیز بندازم روش

یه عادت دیگه سوشیانت اینه که میخواد بره از نزدیکترین مکان ممکن تلویزیون ببینه و به صورت ایستاده یه وقتایی پاهاش خسته میشه رو دو تا زانوش میشینه و فورا دوباره بلند میشه می ایسته قربونش برم الهی

شدیدا مشغول تدارکات تولدش هستم و شبها تا ساعت 4 صبح مشغولم

وای پسر کوچوله یک ساله من

از چهارشنبه فشار کاری برای تولد خیلی خیلی زیاد شد دیگه حسابی مشغول بودم پنج شنبه هم بردمش آتلیه و کلی عکس خوشگل ازش گرفتم فقط یه چیزی که هست سوشیانت خیلی پسر خوبیه و اصلا گریه نمیکنه و همکاری میکنه ولی از اونطرف هم اصلا نمیخنده یعنی چه تو آتلیه چه تو تولدش خودمونو میکشتیم یه لبخند کوچولو میزد

پنج شنبه شب هم خونه عمم دعوت بودیم و تا برگردیم خونه ساعت 2 صبح شده بود و همین باعث شد خیلی از کارا عقب بمونیم تا 8 صبح مشغول دیزاین بودم از طرفی نصف شب بادکنک میترکید و سگ همسایه واق واقی سر میداد که خدا میدونه

دیگه جمعه ساعت 1 بیدار شدم و مشغول بقیه کارا و شکر خدا تا 5 بعدازظهر تموم شده بود کارا

و به این ترتیب جشن تولد پرنس کوچولوی من شروع شد

   

                      
ظاهرا خیلی به همه خوش گذشت و همه از بزرگ و کوچیک حسابی رقصیدن و خوش گذروندن و پسرم بانی یه جشن خیلی خوب شد
 
پرنس زیبای من یک ساله شدنت مبارک
 

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان