سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند...Daisypath - Personal pictureDaisypath Wedding tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

عیدم تموم شد
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

وای که چه روزایی بود هر روز بدون استثنا مهمون بازی هرشب 3 میخوابیدم صبح 7 بیدار میشدم آخه کل هفته دوم رو سرکار بودم روزا معمولی و شبها عید بود تا 13 بدر که با مامانم اینا و خاله ها و داییهام رفتیم بیرون و به که چه هوایی بود از وقتی یادم میاد 13 بدر ها هوا سرد و آخرش بارونی میشد ولی امسال عالی بود از فرداشم که دوباره کار و کار و کار ولی خوب دیگه شبها زود میخوابم دارم جبران میکنمابرو


 
comment نظرعزیزان ()

 
شروع سال جدید
نویسنده : سحر - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦
 

سلام به همه دوستای گلم

سال نو به همه مبارک باشه امیدوارم سال خیلی خیلی خیلی خوبی در انتظارتون باشه

امیدوارم تو سال 91 من بتونم تند تند بیام نت و هم خودم پست بزارم هم شما ها رو بخونم

برای من که تا حالا سال 90 بد نبود همش به مهمونی و دید و بازدید گذشت فقط خیلی تعطیلات کم بود چشم رو هم گذاشتیم تموم شد حالا هم خیلی خسته ام آخه درسته که میرم سرکار ولی عید که تموم نشده برای همین هر شب یه جا جمع میشیم

مامانم امسال به خاطر برادرم رفته ییلاق آخه چون پشت کنکوریه و باید درس مسخوند از آمل فرار کردن من و پندار روز اول بلافاصله بعد تحویل سال رفتیم خونه مامانم و عیدی رد و بدل کردیم بعدشم رفتیم قائمشهر اونجا هم همینطور

بعد برگشتیم آمل و با بابا اینا رفتیم ییلاق پژمان داداش پندار هم باهامون اومد دیگه جاتون خالی بابام به مناسبت تولدم که البته روز دوم عید بود ما رو ناهار دعوت کرد و ناهارمون رو تو رستوران سالاری جاده هراز خوردیم وای ولی واقعا هوا سرد بود اینقدر سرد که نمیتونستیم جم بخوریم پندارم با یه لامپ و یه میز و چند تا لحاف برامون یه کرسی حسابی درست کرد و خیلی باحال بود

روز دوم عید هم از ییلاق برگشتیم رفتیم قائمشهر و ساری ناهار خونه پندار اینا خوردیم شام هم رفتیم خونه خاله پندار و امسال برای دومین بار تولدم مهمون خالش بودیم و اونجا هم کادوهامو جمع کردم و کلی حالشو بردمBirthday Party

سومین روز هم به دید و بازدید گذشت و روز چهارم دوباره رفتیم ییلاق یه دو ساعتی موندیم و برگشتیم البته با خالم اینا

از شنبه هم هر شب یه جاییم شنبه خونه دایی امشب هم بابا و خاله و مامانبزرگ و ... پندار میان خونمون فرداشب دایی ها و خاله هام میان سه شنبه هم ما میریم و بالاخره تا یه هفته بعد عید ادامه داره

تا بعد فعلا بای


 
comment نظرعزیزان ()

 
سال نو مبارک
نویسنده : سحر - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

سلام دوستای گلم ببخشید که نگرانتون کردم و ممنون که به یادم هستین ولی واقعا فرصت ندارم بیام نت تو خونه اینترنت ندارم و شرکت هم خیلی سرم شلوغه اتفاق خاصی نیفتاده تو این مدت فقط اینکه گرونی بیداد میکنهمتفکر 

دلم براتون خیلی تنگ شده سعی میکنم به زودی بیام و همتونو بخونم دلم میخواد بدونم تکتکتون در چه حالین فعلا خداحافظ تا نمیدونم کیهیپنوتیزم


 
comment نظرعزیزان ()

 
من اومدم
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
 

سلام من اومدم و تشکر خیلی خیلی خیلی زیییییییییییاددددددد بابت کامنتهای پر مهر و محبتتون و تبریکاتون مرسی بچه ها

جای همه خالی سفر خیلی خوبی بود من و پندار اولین مسافرتی بود که تنها می رفتیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت دیگه شب راه افتادیم و 8 صبح مشهد بودیم اول رفتیم حرم و بعدش رفتیم هتل که شکر خدا با اینکه تحویل اتاق ساعت 2 بود ولی 10 صبح قبولمون کردن رفتیم استراحت کردیم و غروب رفتیم بیرون فقط روز اول پندار دندون درد بدی گرفت که فک کنم به خاطر خستگی بود ولی بعدش خوب شد روز سالگردمونم رفتیم پدیده و اونجا هم خوب بود و البته غذاش که حرف نداشت فقط هوا خیلی سرد بود ولی در کل خوب بود

برگشتن هم 9 صبح راه افتادیم و 6 بعدازظهر رسیدیم فقط اینکه خیلی خوردم و دوباره چاق شدم

تو این هفته هم یه شب نیلوفر دختر خاله پندار با شوهرش مهمونمون بودن

امروز هم تولد ساغر ولی خوشحال نیست میگه دارم پیر میشم با اینحال خواهر خوبم تولدت مبارک

حالا خوبه دوست نداره تولدشو سه بار تولد گرفت یه بار تو شرکت یه بار تو خونه یکی هم با دوستاش


 
comment نظرعزیزان ()

 
رسیدیم به دومین سالگرد ازدواج
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

آخر هفته رفتم تهران پنج شنبه ساعت 12:30 راه افتادم و رفتم آرایشگاه شب هم با ساغر و دوستش رفتیم درکه و دلو جیگر خوردیم و  صبح جمعه هم رفتیم اردک آبی و صبحانه ای زدیم به بدن که نگووووووووووووووو حالا هی میگم وای من همیشه تو رژیمم چرا لاغر نمیشم ؟؟؟؟

شنبه هم مهمونی دوستام بود که مثل همیشه عالی بود  البته تو مهمونی دو تا خبر شنیدیم یکی خوب یکی بد خوبه این بود که یکی از دوستامون مزدوج شده بود و بد این بود که بابای یکی از دوستام فوت کرده بود و ناگفته نمونه که بابای بسیار خوش برخورد و جنتلمنی داشت و من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم دیگه این شد که یکشنبه رفتیم دیدنش و بعد از اونم شام با بچه ها رفتیم بیرون  که غممون زیاد نشه J  شب هم من و پندار عروسی یکی از همکارای پندار دعوت بودیم که من نرفتم و پندار تنها رفت بنابراین با دو تا از دوستام اومدیم خونه ما و قهوه خوردیم و من براشون فال گرفتم البته مسخره بازی بود فقط چون من اصلا بلد نیستم برای اینکه بکشونمشون خونه بهشون وعده وعید دادم

دیگه    یه شب هم زنداییم اومد پیشمون و با نازنین شب هم خوابیدن خونمون صبح که بیدار شدیم دیدیم لباس مدرسه نازنین نیست تمام خونه رو گشتیم پیدا نشد که نشد من و پندار هی بهشون میگفتیم بابا من دستتون همچین پکی که میگین ندیدیم دیگه گفتن حتما تو خیابون خلاصه زنگ زدن به معلمش و گفت اشکال نداره بدون فرم بیاد دیگه من بهش یه شال و یه سوییشرت دادم و با شلوار جین رفتن بیرون دیدن پک رو پشت در جا گذاشتن فک کننننننننن

چهارشنبه هم تو شرکت ممیزی ایزو داشتیم و استرس زیادی متحمل شدیم جناب ممیز هم قرار بود ساعت 12:30 بیاد 9 اومد و هممون بیشتر دچار استرس شدیم ولی شکر خدا همه چیز خوب بود میگم این ممیز ها هم به معنای واقعی مو رو از ماست میکشن به چیزایی توجه میکنن که من صد سال هم تو خونه خودم متوجه نمیشم خیلی جالبه اینقدر دقیقن

به سلامتی جمعه هم برای دومین سالگرد ازدواجم با پندار میریم مشهد دو سال گذشت خیلی زود ولی جالبه هر چی میگذره علاقم به پندار بیشتر میشه و روابطمون بهتر میشه اوایل خیلی دعوا می کردیم ولی گوش شیطون کر هر چی بیشتر باهم زندگی میکنیم بیشتر عاشق هم میشیم با تمام عادتهای خوب و بد امیدوارم این روند ادامه داشته باشه هم برای من هم برای شما هم برای همه  

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com


 
comment نظرعزیزان ()

 
اسباب کشی==========لهیدگی
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

یه آخر هفته رفتم تهران خونه دختر دایی مامانم که همسن خودمه و دوستای خیلی خوبی هستیم برگشتن یه سر رفتم هایپر استار و یه سری خرید کردم و برگشتم

قرارداد خونمون داره تموم میشه و باید از این خونه بریم شکر خدا دومین خونه ای رو که دیدیم مورد پسند واقع شد و قراردادشو بستیم حالا اینجا رو گرفتیم و قرارداد این خونه تا 1 آبان 15 روز اجاره اضافه دادیم ولی در عوض اسباب کشیمون خسته کننده نیست من و پندار غروبها بعد کار دوساعتی خورده ریزا رو میبریم و چیزای سنگین و بزرگ رو میزاریم یه دفعه آخر کار خوبیش به اینه که کم کم میبرم و میچینم یهو نمیبرم که دیوونه بشم حالا از اتاق خودمون شروع کردم فک کنم فقط همین اتاق 3 روزی زمان ببره

 پنج شنبه که میشه آخر این هفته سور دانشگاه دخترخالم بود که بسیار خوش گذراندیم و خندیدیم و رقصیدیم نمیدونم گفته بودم یا نه دختر خالم رتبش 600 شد و حقوق بابلسر قبول شد طفلکی خیلی زحمت کشیده بود و نتیجش رو هم دید انشاله همه کنکوریهای درسخون و زحمت کش نتیجه خوب بگیرن از جمله داداشی خودم که البته سخت کوش نیست و یه خورده تنبل تشریف داره

وای که چقدر اسباب کشی سخت و طاقت فرساست از همه طرف آویزوونم به معنای واقعیییی

حالا تو این هیر و ویر یه شب با دوستامون رفتیم نارنجستان و یه شب هم رفتیم خونه سهیل و سوگل دیگه لازم بود با اینکه خسته بودیم ولی همین دیدن بچه ها خستگی رو از تنمون بیرون میکرد

شنبه صبح مصدر پندار ماشینشو پارک ممنوع پارک کرد ماشینشو با جرثقیل بردن حالا باید بره خلافی بگیره خلافیشم حدود هشتصد هزار تومنه البته فک نکنید بچم خلافکاره این خلافی مال دوران قبل ازدواجه البته الانم که حال و روزش همینه ولی بهتر شده حالا حقشه حداقل دیگه خلاف نمیکنه

امروز رفتیم و خلافی ماشینها رو دادیم البته دولت 50% تخفیف داد و ما کلا 579000تومن پرداخت کردیم خیلی زور داشت از اونطرف پوبل برقمون اومده 500000 تومن که مطمئنیم اشتباه شده چون ما از صبح تا شب خونه نیستیم و همیشه پول برقمون خیلی کمتر از این حرفا بود حالا میگن باید بدین خدا رحم کنه به این ماه فقط دارن ازمون پول زور میگیرن البته شکر خدا که همیشه هر ضرری مالی باشه که ضرر جانی قابل جبران نیست

تقریبا اسباب کشی تموم شده امروز یخچال و گاز و لباسشویی و ظرفشوییم هم نصب میشه میمونه یه خورده ریزه کاری های خونه جدید مثل نصب تابلوها و پرده و ...

فعلا بای برم به کارام برسم


 
comment نظرعزیزان ()

 
باخبرای خوب و تقریبا خوب اومدم بالاخره باید مثبت اندیش بود
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

سلام علیککککککککککککککککمممممم

بالاخره یه فرصت کوچولو پیدا کردم که بیام نت

جواب آزمایشات رو به بهبودیه فقط تو رو خدا دعا یادتون نره هرچند که تو این مدت واقعا لطف داشتین بهم

بگم از روزایی که گذشت

اولین خبر اینکه بالاخره به آرزوی دیرینم رسیدم و رفتم کنسرت ابی و گوگوش البته بسیار فشره یعنی 4 روز رفتم و تو این چهار روز به صورت خیلی تند و سریع هر کاری از دستم بر میومد کردم تا خودمو خوشحال کنم فقط تنها بدیش این بود که پندار نیومده بود چون خیلی کار داشت و نتونست بیاد و جای خالیش خیلی احساس میشد

دیگه اینکه نوک موهامو رنگ و وارنگ کردم یعنی اولش میخواستم 5 رنگ مجزا باشه و همین کارم کردم ولی موقع شستن رنگها با هم قاطی شدن ولی همچین بگب نگی بامزه تر شده ولی حسابی موهام در اثر دکلره سوخته و همینطوری خورد میشه ومیریزه 100 تومن هم خرجش کردم ولی اونی که میخواستم نشد

یه حشره زیر چشمم نیش زده خیلی کوچیکه مشخص هم نیست ولی زده به گوشم و سرم و حسابی درد میکنه رفتم دکتر بهم دارو داد تازشم آمپولم زدم ولی حالا ببخشید ا حالت تهوع دارم فک کنم این کپسول بهم نمیسازه

شنبه هم با مامانم رفتم بازار براش گاز و موکت بخریم داره یه سری تغییرات تو خونه میده شب هم لاله دخترعموم و شوهرش روزبه اومدن خونمون

یکشنبه هم پسرعموم کوهیار که دوست یوسف اومده بود

سرما خوردم اساسیییییییییییییییی

کل هفته رو یا مهمونی بودم یا مهمون داشتم یه شب هم عروسی همکارم بود با این چشم زیبا و سرما خوردگی چه شوددددددددد

دیگه یه شب دوستای  یوسف دعوت کردم هی یوسف می گفت اینا زیاد غذا میخورن منم به اندازه یه گردان لازانیا و سوپ و ماکارونی درست کردم به ماکارونی که دست نزدند و کلی لازانیا و سوپ اضافه اومد که بردم خونه مامانم اینا و با داییم اینا که اونجا بودیم خوردیم ولی بازم اضافه موند ولی چه خوش میگذره با این نوجوونای تازه جوون شده خیلی بیخیالن و از ترک دیوار هم قهقهه میزنن و واقعا دل آدمو شاد میکنن

دیگه بابام یه خورده حال ندار شده یعنی خون تو پاش لخته شده به حق چیزای ندیده حالا خوبه جای حساستری نبوده و شکر خدا با دارو و استراحت خوب میشه


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان