سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

فک کنم این نوشته ها برای یکی دو ماه اخیر ویرایش هم نشده ببخشید
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
 

این روزا خیلی خسته ام هم
فاینال دارم و روزی چند ساعت درس میخونم و هم مهمون پشت مهمون هر شب تا ساعت 4 صبح
بیدارمدوشنبه بابا و مامان پندار اومدن پیشمون

سه شنبه هم دوستای یوسف
خونمون دعوت بودن و یه پارتی داشتیم با جوونای امروز

دیگه دیسکو راه انداخته
بودن و زدن و رقصیدن خارجی ایرانی شمالی جنوبی و ...سوشیانت هم حسابی باهاشون حال
میکرد و یکی یکی میرفت تو بغل همه و با تعجب نگاشون میکرد و میخندید

پسرم دایره لغاتش زیاد
شده با هر چیزی که مخالف سریع میگه نه نه نه وای خیلی بامزست مثلا میخوام بهش غذا
بدم اگر دوست نداشته باشه دستاشو بالا و پایین میزنه و میگه نه نه نه

د د و می می هم میگه اب
اب اب هم میگه قربونش بره مامانش

تو بالا رفتن از صندلی و
رفتن رو میز هم کاملا استاد شده

خیلی حساس شده و اصلا
نباید بهش بگی بالای چشمت ابرو همچین لباشو جمع میکنه و بغض میکنه آدم عذاب وجدان
میگیره بابام بهش گفت غذاتو بخور کاری کرد بابام ازش عذرخواهی کرد با پندار که
کاملا دهن جوابی میکنه فسقلی البته اونم خیلی سر به سرش میزاره مثلا یه بار نباتو
میگرفت پخش میکرد هی پندار بهش میگفت نکن اونم میرفت جلوش و داد میزد من بهش گفتم
کاری بهش نداشته باش ببینیم چیکار میکنه نبات رو گرفت دستش یه نگاه به باباش کرد
بعد دید اون عکس العمل نشون نمیده رفت جلوش که دقیقا ببینه اینقدر حرکتش جالب بود
که نگو پسره 80 سانتی حسابی سرکار میزاره ما رو

هر چقدر میگذره علاقش به
ماست بیشتر میشه و ماست میبینه لرزه به اندامش میفته مهمونی بودیم دیدم رفته جلو
یکی از مهمونا (دختر عمه مامانم) و جیغ و داد میکنه دیدم اون داره ماست میخوره و
آقا میخواد و اون بنده خدا نمیدونسته جریان چیه

پنج شنبه شام خونه داییم
دعوت بودیم و جمعه هم ساعت 6 غروب خاله هام اومدن خونه ما و بعدش مامان و بابام و
شوهرخالم هم اومدن و من برای اولین بار شامی درست کردم البته موادشو مامانم آماده
کرده بود و من فقط سرخشون کردم ولی همه تشویقم کردن و گفتن کارم عالی بود

از جمعه مشغول تدارکات یه
مهمونی بودم دوشنبه 40 تا مهمون داشتم مهمونی زنونه با خونواده بابام برای عصرونه
دیگه واقعا خسته شدم ولی شکر خدا خوب پیش رفت

سه شنبه 21 بهمن پسرم ی
کلمه دیگه به دایره لغاتش اضافه شد داشتم بهش میگفتم داریم میریم خونه مامانی بری
حموم دیدم میگه حووو حووو  بعد هی من گفتم
حموم هی سوشیانت تکرار کرد و من جیغ میکشیدم و ذوق میکردم و اونم خوشحال هی بیشتر
میگفت خلاصه که خوردمش

جیز رو هم تکرار میکنه
تیس تیس تیس

موی بلند روی سیاه رو هم
نشون میده و دست  رو سرش میکشه

با گفتن 1 2 3 4 شروع
میکنه به رژه رفتن

چقدر این روزا هوا خوبه
یه روز میخواستم برم خرید کالسکه رو برداشتم با سوشیانت رفتیم عاشق کالسکه سواریه
دم فروشگاه مگه پیاده میشد آخرش رفتم یه سبد خرید آوردم وقتی دید از ذوق اینکه بره
اون تو پیاده شد و سوار یبد شد وقتی هم تو فروشگاه هستیم فقط باید راه بره یه
دقیقه واستیم غر میزنه دیگه پندار میگردوندش من خرید میکردم

پرنس کوچولوی من هر روز
یه چیز تازه یاد میگیره پنج شنبه صبح که بیدار شدیم بهش گفتم سوشیانت بوسم کن وای
چه خوشگل بوسید یه بوس صدا دار البته هنوز آدمو نمیبوسه و فقط از دور

ساغر خونمون بود بهش گفتم
برو خاله رو بیدار کرد طبق معمول رفت و انگشتشو فرو کرد تو چشم خاله ساغر بیچاره
البته جدیدا زیاد محکم انگشتشو فرو نمیبره انگار فهمیده نباید اینکارو بکنه

ناهار دیدم پندار با
دوستش اومد خونه میگه هرچی داریم باهم میخوریم خوبه این روزا من کدبانو شدم همیشه
یه چیز برا خوردن دارم تو خونه

پنج شنبه شام خونه خالم
دعوت بودیم دختر داییم رو پاگشا کرده بود سوشیانت خونه این
خالم خیلی اذیت میکنه تمام کابیناتشو میریزه بیرون میره بالای مبلش چراغارو خاموش
روشن میکنه برای همین من یه خورده دیرتر رفتم ولی کلا شب خوبی بود

جمعه تولد یکی از
دوستامون بود که تو خونه ما برگزار شد و ما جشن تولد رو با جشن ولنتاین باهم
برگزار کردیم و بسیار عالی بود

خوبه تولد آدم مصادف با
روز عشق باشه البته تولد منم خیلی روز خوبیه دومین روز بهار یعنی من اولین روز و
دومین روز عید غرق کادو میشم و برای همین عاشق نوروزم

شنبه با مامانم و خاله
هام و یکی از زندایی ها رفتیم خونه مامانبزرگم و دور هم جمع شدیم

یکشنبه هم موسسه خیلی
شلوغ بود و بچه ها فاینال داشتن و من و ساغر دوتایی اونجا بودیم

دوشنبه 28 بهمن در کمال
شگفتی دیدم که سوشیانت لگوهای بزرگ رو میتونه بچینه روهم و من طبق معمول حسابی
چلوندمش با دستای کوچولو و نازش میگردونه لگوها رو تا قشنگ فیت شن و بعد
واییییییییی با اون دستای خوشگلش یه فشار بهشون وارد میکنه تا چفت شن خدایا ازت
متشکرم که بهم فرصت میدی تا بزرگ شدن و پیشرفت پسرم رو ببینم

تا یه چیز جدید از
سوشیانت میبینم زنگ میزنم به همسری و جیغ میکشم اون بنده خدا اولش میترسه ولی بعدش
کلی ذوق میکنه بعد هعمین پروسه رو با خونه مامانم اینا دارم

ماشین بازی رو هم یاد
گرفته و خیلی قشنگ بازی میکنه عاشق دستاشم

فوت کردن رو هم بالاخره
یاد گرفت البته شمع و فندک رو میترسه فوت کنه و فقط تو هوا فوت میکنه

جیز رو هم تا ما میگیم
پشت سرمون تکرار میکنه

همسری تا میاد خونه بهش
میگه لباساتو در بیار که من بزارم رو دسته مبل بسکه  این همسری جان ما شلخته تشریف داره بچم عادت
کرده لباسای باباش رو مبل باشه صبحها هم که من تخت رو جمع میکنم گل پسرم کوسن ها
رو میاره و مبیزاره رو تخت و به مامانش کمک میکنه

از چهارشنبه شروع کردم به
آماده کردن خونه برای مهمونی پنج شنبه از طرفی هم شنیدم که بابای زنداییم فوت شد
دیگه یه سر رفتیم اونجا

کلی کار بود برای انجام
دادن آخه همه فامیل بابام قرار بود بیان که حدود 40 نفر بودن از طرفی دیدم حراج
پری مامان داره تموم میشه به ساغر گفتم بیا جمعه صبح زود بریم و برگردیم و دوباره
از طرفی شب عروسی دعوت بودیم که باید میرفتیم و خلاصه این چند روز بسیار فعال بودم
و همچین خسته

خلاصه که به همه کارام
رسیدم و پسرم هم اصلا اذیت نکرد وقتی نبودم و منم کلی چیزای خوشگل براش خریدم
پندار هم یه سری کار داشت که براش انجام دادمکلاس زبان سوشیانت شده 12 تا1 صبح و
خیلی خوب شد دیگه بیدار که میشه مستقیم با هم میریم موسسه و کلاسش که تموم شد
میریم خونه مامانی و ناهار نوش جان میکنیم و بعدش من دوباره میرم موسسه و سوشیانت
اونجا میمونه

پسرم یاد گرفته بادکنک
بازی کنه شمع فوت کنه ماشین بازی کنه

تازه از خودش محافظت هم
میکنه یه بار نشسته بود رو کابینت یهو شیشه گاز داشت میفتاد با دست محکم گرفتش و
بعدش کلی گریه کرد آخه ترسیده بود

یه روز هم که میخواست از
صندلی بره بالا رو صندلی لباس بود و چون سنگین شده بود داشت میفتاد که پسرم نگهش
داشت و نزاشت بیفته

صندلی رو میکشه میاره دم
ماکروفر بعد ازش بالا میره و دکمه ها رو دست کاری میکنه یعنی عقل جن بهش نمیرسه
وروجک من

دیروزم که آخرین مهمونی
سال 93 با این سری از دوستام بود و خیلی هم خوب بود آخه یکی از دوستامون که ایران
زندگی نمیکنه هم اومده بود و خیلی دلمون براش تنگ شده بود

بی اینترنتی پدرمو در
آورده باعث میشه خیلی دیر به دیر بیام و پستامم طولانی میشه

همین الان تلفن زنگ خورد من و ساغر حال نداشتیم جواب بدیم سوشیانت دویید رفت گوشی رو آورد داد به ساغر

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
 

این هفته با یه شام
عاشقانه شروع شد و خیلی هم چسبید و من و همسری حسابی لاو ترکوندیم

و از اونجایی که سالی که
نکوست از بهارش پیداست شکر خدا هفته قشنگی رو گذروندیم

گل پسرم هم که روز به روز
شیطون تر میشه و کل تایم منو تو روز به خودش اختصاص میده و کلا دارم باهاش بازی
میکنم و از کارام حسابی عقب موندم از طرفی هم پندار خسته و کوفته میاد خونه نه نا
داره به من کمک کنه نه اینکه سوشیانت رو نگه داره با این حال یکشنبه سوشیانت رو
نگه داشت و من یه سری از کارامو انجام دادم و آخر شب هم برام جارو کشید خونه رو
منم یه تشکر حسابی ازش کردم

دوشنبه مهمونی با خونواده
بابام بود دخترخالم گفت سوشیانت رو بده من نگه میدارم هر چقدر با خودم کلنجار رفتم
دیدم دلم میخواد ببرمش البته خیلی وقتا نمیبرمش ولی انبار دلم خواست ببرمش و
بالاخره با گوشی آروم نگه داشتمش و شکر خدا مشکلی پیش نیومد

سه شنبه مامانم رفت تهران
و یه دست گیلاس خیلی شیک با یه ست شمعدون خیلی خوشگل برام خرید

شبا دیر میخوابم از
اونطرف صبح میخوابم سه شنبه سوشیانت صبح زود بیدار شد و منم مجبور شدم بیدار شم
ولی سر درد وحشتناکی گرفتم بخاطر همین شبش دیگه پندار نزاشت بیدار بمونم و سوشیانت
رو نگه داشت و منم درسامو خوندم و کارای عقب موندمو تموم کردم

چهارشنبه دختر داییم و
شوهرش و بچه هاش از تهران اومدن و تا جمعه مهمونمون بودن و حسابی دو تا گروه تشکیل
دادیم و با مردا کل کل میکردیم و کلی خندیدیم

دخترشون آرتینا همسن
سوشیانت و مو میکشه و بخاطر همین سوشیانت تا میدیدش گریه میکرد و من و پندار حسابی
کلافه شده بودیم و پندار منو مقصر میدونه میگه خیلی لی لی به لالاش میزاری و اون
بلد نیست از خودش دفاع کنه ولی به نظر شما ربطی داره آیا

پنج شنبه پسرم 20 ماهه شد
و یه تولد کوچولو براش گرفتم

جمعه خاله ها و داییهام
اومدن خونم و مهمونی شام خیلی خوبی داشتیم هم حسابی کادو گرفتم و هم بزن و برقص و
بخون خوبی داشتیم و خیلی خیلی خوش گذشت البته بگم همه زحمتا رو مامانم کشیده بود و
من ظاهرا میزبان بودنم نمیدونم کی و چه جوری باید زحمتهای بابا و مامانم رو جبران
کنم

روزای خوبی رو دارم
میگذرونم ایشاله همیشه و برای همه همینطوری باشه آمین

هفته دوم بهمن

دوشنبه مهمونی با دوستام
بود که فهمیدم صاحبخونه گرامی باردار و بالاخره زیر بار این مسئولیت رفت چون شوهرش
خیلی دوست داشت و این همیشه مخالفت میکرد ولی باالاخره تسلیم شد و حالا خوشحال بود
از اینکه داره مادر میشه

تو این مهمونی یه کوچولو
بحث بین دو تا از دوستام شد که البته ختم به خیر شد

سه شنبه با ساغر و
سوشیانت رفتیم گردش و خرید آخه هی اس میاد اینجا حراج اونجا حراج ما هم رفتیم
ببینیم چیزی پیدا میشه یا نه دیگه تا نور رفتیم ولی واقعا حراجاشون الکیه قیمتها
رو بردن بالا بعد روش زده 40 درصد یا 60 درصد البته آدیداس و ریبوک هنوز حراج نشده
بود حراج اینا واقعیه البته نسبت به داخل ک ش و ر خودمون وگرنه که کلا چرند همشون
یادم نمیره یه کلاه از فیلا برای پندار خریدم 35000 تومن چند سال پیش و یه ماه
بعدش تو فیلا دبی براش خریدم 12 تومن تازه اینجا حراج زده بودن خیر سرشون

خلاصه یه چیزایی خریدم یه
کتونی برای سوشیانت دیدم که گفتم برای عید بخرم براش خوشم اومد خوشگل بود ولی گفتم
جاهای دیگه رو هم ببینم بعد بخرم

شبش تا 3:30 بیدار بودم
درس میخوندم صبح سوشیانت زود بیدار شد وای منم خالم بد بود حسابی کلافه شده
بودم  ولی امتحانمو خوب دادم

چهارشنبه شب خونه خالم
دعوت بودیم

پنج شنبه هم مامانم اینا
اومدن

جمعه هم دوباره خونه همون
خالم یعنی دو سری مهمون داشت که ما هم ثل همیشه نخودی مجلس سوشیانت هم که از در و
دیوار بالا رفت  و تو اون شلوغ پلوغی هر کاری دلش خواست کرد
اونشب خیلی خوش گذشت و حسابی زدیم و رقصیدیم ولی پندار سر درد داشت و حالش اصلا
خوب نبود بخاطر همین یه خورده من اعصابم خورد بود آخر شب سوشیانت اینقدر خسته شده
بود که تو اون سر و صدا همینطور که تو بغلم بود و میپریدیم باهم خوابید

 خیلی بلا شد دیگه تو صندلی خودش نمیشینه غذا
بخوره و بال بال میزنه که بیارم بیرون یا میخواد رو میز بشینه یا رو کانتر
آشپزخونه خیلی شیک صندلی رو میکشه کنار و میره بالاش و از اونجا هم میره روی میز
براش هم فرقی نمیکنه چی رو میزه هر چی که باشه جاشو باز میکنه و میشینه وروجک

خونه خالم که بودیم پندار
که اومد اولش سوشیانت ندیدش یه کم که گذشت پندار صداش زد بعد هی گشت دنبال صدا و
وقتی باباشو دید همه رو هل میداد که راه باز کنه و به باباش برسه وای اشکم داشت در
میومد خدا هیچ بچه ای رو بی پدر یا مادر نکنه

شنبه رفتم جواب آزمایشم
رو به دکترم نشون دادم که دوباره یه سری دارو بهم داد و من دوباره یادم رفت ازش
بپرسم که این داروها با توجه به اینکه به بچه شیر میدم مشکل داره یا نه اومدم خونه
یادم اومد زنگ ردم به زنداییم که ماماست گفت مشکل نداره منم خوردم بعدش اس داد که
مشکل داره تا 24 ساعت نباید شیر بدی منم داده بودم از طرفی چطور این بچه رو تا 24
ساعت نگه دارم کلافه شده بودم ولی چاره ای نبود بچه رو با شیشه و آب و ... سرگرم
کردم هنوز هم 24 ساعت تموم نشده خدا به خیر بگزرونه

 دوباره با دکترم صحبت کردم گفت مشکل نداره بعد 12 ساعت بهش شیر دادم

وای خیلی کلافه بود بچم شیر که خورد رفرش شد

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
دی هم تموم شد
نویسنده : سحر - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
 

هفته ی دوم دی خبر خاصی
نبود و طبق معمول زندگی یه مامان پر از کار و کار و کار

واقعا از صبح که بیدار
میشم دارم دور خودم میچرخم تا بعدازظهر که برم موسسه و دوباره که بر میگردم به
همین منوال تا شب که بخوابم واقعا کارم زیاده

اصلا فرصت نمیکنم درسامو
بخونم

یه بگو مگو با پندار
داشتم  و طبق معمول شوهر جان ما نمیزاره یه
دور روز باهاش قهر باشم دلم خنک شه اینقدر به پروپام میپیچه تا مجبور شم آشتی کنم
البته دعوامون تقصیر من بود البته نه تقصیر من تقصیر پری بود که هر وقت میاد
اعصابمو میریزه به هم و دست خودم نیست و به همه چیز گیر میدم حتی سوشیانت رو هم
فرستادم خونه مامانم چون تو این دوره من خیلی کلافه میشم

شکر خدا کار جدید پندار
کم کم داره رونق میگیره و امیدوارم کیسه کیسه پول بیاره خونه J

فکر کنم سوشیانت داره به
حرف میاد دیگه خیلی  باباباباباب و
ماماماماما و ددددددددد و ل ل ل ل ل ل ل  و
جدیدا وووووو میگه و وقتی میگیم بگو هی تکرار میکنه و منتظر میمونه براش دست بزنیم
و تشویقش کنیم

الان سه چهار روزه که
یوسف و دوستش و ساغر خونه ما اطراق کردن و یوسف و دوستش درس میخونن و (دوستش خیلی
کمکش میکنه تو درسا) و من و ساغر ازشون پذیرایی میکنیم بابام بهش قول داده کاگر
معدل بالای 15 بگیره براش ماشین بخره اونم داره تمام تلاشش رو میکنه

هفته سوم

دوشنبه بعد سه ماه به هم
خوردن یه مهمونی با دوتا از دوستای دوران دانشجویی بالاخره قسمت شد که همدیگرو
ببینیم اما دختر دوستم یه روز از سوشیانت بزرگتره و بخاطر اما سوشیانت رو با خودم
بردم ولی طبق معمول پسرک هیچ توجهی بهش نکرد و به کار خودش مشغول بود دیوونه کرد
منو بسکه رفت سراغ ماشین لباسشویی و ظرفشویی و دکمه هاشونو روشن و خاموش کرد

سه شنبه ساغر مهمونی دعوت
بود و مامانم هم همینطور و منم باید میرفتم موسسه دیدم هوا خوبه گفتم سوشیانت رو
با خودم ببرم ولی ساغر گفت من با خودم میبرمش مهمونی و با خاله جان رفت ولی پدرشو
درآورد کلا ساغر مجبور بود دنبالش بدو

کلی ادوات موسیقی براش
خریدم بلز که داشت یه شیکر و سوت خریدم ساز دهنی و دایره زنگی و ارگ هم براش سفارش
دادم البته ارگ رو الان براش باز نمیکنم خیلی زود گزاشتم کادو تولدش باشه خیلی دور
اندیشم نه

سه شنبه داشتم آمادش
میکردم که بریم بیرون وقتی لباسشو عوض میکنم 
میفهمه قراره بریم بیرون و خیلی خوشحال میشه هی برای خودش سرحال بود بهش
گفتم عکس سوشیانت کو در کمال ناباوری دستشو سمت عکسش اشاره کرد و بعد برای خودش
دست زد وای که من مردم از ذوق و آبلمبوش کردم حسابی چلوندمش به این نتیجه رسیدم که
همه چیزو بلده فقط رو نمیده به ما

یه شب بابام خواب دید من
بیمارستانی شدم و این خبر رو یه مرده بهش داده بود منم همون شب خواب بدی دیده بودم
صبحش بابام به پندار زنگ زد که من همچین خوابی دیدم طفلی پندار نگران شده بود و
زنگ میزد به من منم که در خواب ناز بیدار نشدم و پندار دیگه داشت حسابی نگران میشد
که من بیدار شدم جریان رو برام گفت منم حسابی خودمو لوس کردم و تو این هاگیر واگیر
وصیتم رو بهش کردم بیچاره شوهرم اشکش در اومده بود و من ول کن ماجرا نبودم آخرش زد
تو سرم تا ول کردم

چهارشنبه هم دوباره بچم
سرگردون بود من و ساغر هر دو کلاس داشتیم و مامانم مهمونی دعوت بود بردمش خونه
خالم با اینکه با دختر خالم خیلی جوره و هنوز مامان وبابا نگفته میگه له یعنی لاله
ولی وقتی بیدار شد و دید اونجاست بغض کرده بود ولی گریه نکرد مرد کوچولوی من

وای هوا چقدر گرم و بهاری
بود انگار اردیبهشت شده

شازده کوچولوی من خیلی
بامزه شده و خیلی دلبری میکنه برامون دالی بازی میکنه که نگو و نپرس به طور خیلی
شیرینی سرشو برمیگردونه یا با دستای کوچولوش جلو چشمای خوشگلشو میگیره و دالی موشه
بازی میکنه پندارو مجبور میکنه بره پشت تخت و خودش میره انتهای تخت میشینه و عین
اینکه داره فیلم میبینه باید باهاش دالی بازی کنه و خودش ریسه میره از خنده وقتی
پندار خونه نیست منو مجبور میکنه باهاش بازی کنم و وقتی باباش میاد منو از اتاق
میندازه بیرون چون باباش بهتر بلده این بازی رو

یه کار دیگه که کرده یه
روز که من خونه نبودم می می مامانی رو خورده و بعد فوری دست کشیده و رفت یه گوشه
سرشو انداخت پایین و هرچی صداش میزدن به حالت خجالت سر به زیر بوده و نگاه نمیکرده
پسرک سر به زیر من

وای وقتی خودشو لوس میکنه
و گردنشو کج میکنه و با عشوه نگات میکنه دلت میخواد درسته قورتش بدی و زیر گلوش که
نگوووو وایییییییی

همه میگن به زودی حرف
میزنه وای خدا کنه مردم از انتظار بهش میگم بگو بابا میگه به میگم بگو مامان میگه
به بعضی وقتها هم مه بعد یهو جوش میاره میگه ب ب ب ب ب و ما باید تشویقش کنیم و
هرکی دست نزنه دستشو میگیره میزنه به هم و همه باید بشینیم و نباید گوشی یا چیزی دستمون
باشه گوشی رو از دست یوسف میگیره و میزاره زیر پاش و هی تلاش میکنه که کامل پنهونش
کنه یعنی همتون فقط و فقط باید به من توجه کنید

یه بار همه چیزو دست میزد
هی من ازش میگرفتم دستمو گرفت نشوندم رو مبل یعنی مزاحمم نشو

کارم شده جمع کردن ریخت و
پاش آقا تک تک کابینتها رو میریزه بیرون خصوصا مواد شوینده رو

یه بار که کاسه ها رو
ریخت بیرون و بعد دوباره جمع کرد قربونش برم من قشنگ همه رو از بزرگ به کوچیک چیده
بود رو هم بچم کدبانو هم هست خوش بحال زنش

وای در اتاق کار اگر باز
باشه و پرنس من ببینه بیچاره ام پدر جد کامپیوترو در میاره خاموش روشن ده هزار بار

درایو سی دی رو باز و
بسته با هل دادن صد هزار بار و ...

هفته چهارم دی هم تموم
شد  روزا چقدر سریع میگذرن دوماه دیگه عید
باورم نمیشه این هفته هفته دکتر بازی بود یه مشکل کوچولو داشتم رفتم دکتر و کلی
دارو و آمپول بهم داد و منم خیلی از آمپول میترسم و خلاصه مجبور شدم بزنم و خیلیم
درد داشت ولی از اونطرف هم هی خودمو برای همه خصوصا پندار و بابام لوس میکردم که
من دارم آمپول میزنم و اونا هم هی نازمو کشیدن و منم ته دل خوش و سرحال و تو ظاهر
ناراحت که باید روزی دوتا آمپول بزنم ولی خدایی درد هم داشت خیلی زیاد

یه شب هم سالگرد زندایی
مامانم دعوت بودیم بیچاره دختراش خیلی ناراحت بودن از دست دادن مادر خیلی سخت
سوشیانت حسابی آتیش سوزوند و بازی کرد و میوه جلو مهمونا رو برمیداشت که من شرمنده
میرفتم دوباره درستش میکردم سر شام هم همه ماستا رو جمع کرده بود پیش خودش و وقتی
همه فهمیدن ماست دوست داره هرکی بهش میگفت سوشیانت بیا ماست میدویید میرفت و ماست
میخورد غذا خوردن و جویدنش هم خوب شده و فکر کنم دیگه کم کم بتونم غذای میکس نشده
بهش بدم

دایره لغات پسرم

بگو مامان       با

بگو بابا        با

بگو لاله       له

بگو  نه      
ن ن ن ن ن

یه کار بد دیگه علاوه بر
باز کردن در یخچال تمام شاتای روی میز بار رو میزاره زمین و میچینه رو هم یه بار
هم دیدم خودش رفت اون بالا نشست پنار میگه چرا دعواش نمیکنی دلم نمیاد خوب تندی
رفتم ازش عکس گرفتم بچه ست دیگه  الان زود
برای دعوا شدن

تمام مگنتای کابینتا رو
در آوردیم و دیگه نمیتونه همه رو بریزه بیرون و از این مسئله خیلی شاکیه

ببخشید که ممکنه چیزای
تکراری تو نوشته هام باشه چون روز به روز مینویسم و بعد سر فرصت پست میزارم و دیگه
وقت ویرایش هم ندارم

عکس کریسمسی پسرم

یه صبح قشنگ با یه صبحانه مفصل تو کافه دومو

 

در اومد از حموم گل

خونه مامانی

ست کردن من و پسری

خونه خاله نسرین

سوشیانت ، اما و هستی

خونه رابعه جون

یه صبح خوب وقتی پسرم تازه از خواب بیدار میشه و وقعا خوردنیه

022 (132).JPG


 
comment نظرعزیزان ()

 
دو هفته ای که گذشت
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦
 

سلام به دوستای خوبم

امیدوارم که تعطیلات به همه خوش گذشته باشه

منم که طبق معمول مهمون بازی داشتم

دو سه تا مهمونی دادم و سه چهارتا رفتم و یه
مسافرت کوچیک دو روزه هم داشت

مهمونای خودم یه بار مامانم اینا و خاله هام
بودن و یه شب هم دختر عموم و شوهرش اومدن که خوب وقتی مهمون جوون داریم ساغر و
یوسف هم میان و اولین کادو خونمو گرفتم که دوتا ظرف خوشگل بود ولی چیزی نبود که
استفاده بشه و دختر عموم گفت اگر دوست داری برو عوضش کن و منم با پررویی تمام رفتم
و عوضشون کردم و یه ظرف میوه ایستاده خریدم البته جناب مسر کلی متضرر شدن چون باید
مابالاتفاوت هنگفتی رو پرداخت میکردن و منم بکدنده گشته و گفتم همینو میخوام

یه مهون دیگه هم دختر داییم و شوهرش بودن که
اونم یه تابلو صورتک خوشگل که کار خودش بود برام آورد که بسیار دوسش میدارم

مهمونیهایی که رفتم خونه عمه جان و خاله جان و
مامان جان که همه مهمونیهای شلوغ و پر از دنس و آواز بود مخصوصا خونه مامانم که
دوره با عموهام بود و اینو من و پندار از همه بیشتر دوست داریم و واقعا خیلی بهمون
خوش میگذره فقط آقا سوشیانت قاطی میکنه و دربون میشه و اگر کسی بخواد بره بیرون
زود بیرونش میکنه تا درو ببنده و اگر کسی بخواد وارد شه اینقدر باید قربون صدقش
بریم تا بزاره بیاد داخل

اصلا کلا عادتی که داره نمیتونه ببینه دری باز
بمونه مثلا وقتی در کمدشو باز میکنه تا اسباب بازی برداره باید ببنده بعد بره سر
بازی اگر در ماکرو فر باز باشه میپره تا ببندتش در ظرفشویی رو هم همینطور

یه مهمونی زنونه هم رفتم که با دوستام بود و اون
روز گرفتار شدم تا برم و خیلی هم دیرم شد ساغر باید میرفت موسسه و مامانم هم
مهمونی دعوت بود و سوشیانت رو میخواستم بزارم پیش خالم منتها میخواستم بخوابه بعد
ببرمش که تایم کمتری تو بیداری تنها باشه وای دوساعت داشتیم با ماشین تو شهر
میچرخوندیمش مگه میخوابید تازه بعد اینکه خوابید نیم ساعت بعدش بیدار شد ولی شکر
خدا اصلا گریه نکرد و پسر خوبی بود عزیز دل مامان

قبل تعطیلات یه شب با دوستامون شام بیرون بودیم
و از اونجایی که خیلی احتیاج به هوای تازه و یه سفر کوچیک داشتیم پندار از آقایون
خواست که برای تعطیلات بریم گرگان ولی یکی از بچه ها قبول نکرد و گفت بریم واز
ویلای خودشون ما هم تا حالا اونجا نرفته بودیم و خیلی تعریفش رو شنیده بودیم قبول
کردیم وایییییییی جای همتون خالی عالیییییییییییییییییییییی بود یه ویلای سوبلکس خیلی
خیلی شیک بالای کوه توی یه منطقه باز و بزرگ یه چیز میگم یه چیز میشنوید واقعا
بهمون خوش گذشت و تولد یوسف رو هم همونجا برگزار کردیم و رقص چاقوش با پندار بود و
یه دلقک بازی در آورده بود که دیگه اشک از چشم همه سرازیر شده بود

شب یلدا هم خونه مامانم اینا بودیم و طبق معمول
خوراکیهای خوشمزه و مثل همه شب یلداهای دیگه فال حافظ با من بود که فال ما سه نفر
خیلی خیلی خیلی خوب بودو کلی سرمست شدیم

گل پسرم که هر روز شیرین تر از دیروز

بالاخره من آرزو به دل نشدم و پسرم منو ناز
میکنه و من به بهشت میرم بخدا یکی از پاداشهای بهشتی نوازش شدن توسط بچه ست

دست هم میزنه سر پیری و معرکه گیری خیلی هم
باحال دست میزنه دستاشو میچسبونه به هم و بالا پایین میکنه قربونت بره مامان که
همه چیزت خاصه

براش شیر موز درست کردم ساغر با نی داد بهش خورد
و من وباباش ضعففففففففففف

کاسه یا پتوشو میزاره جلوی چشماش و راه میره و
میدوه طرف من و همسری و اگر احساس خطر کنه تقلب میکنه و یواشکی نگاه میکنه و خیلی
لذت میبره

میره زیر مبل یا میز و از اونجا کارتون تماشا
میکنه اگر بره زیر میز صبحانه از مون زیر صندلیها رو هم مرتب میکنه یعنی اگر
نبینیش عمرا نمیفهمی کجاست

یه بار پندار داشت قلقلکم میداد من میخندیدم و
داد میزدم که تو رو خدا بسه سوشیانت یهو رفت سمت باباش و دستاشو پرت کرد که
اینکارو نکن

کلا حسود شده وقتی منو پندار داریم باهم حرف
میزنیم میاد وسطمون و هی خودشو برامون لوس میکنه اگر نتیجه نگیره دست پندارو
میگیره از محل دورش میکنه و بعد وایمیسته نگاه میکنه وقتی خیالش راحت شد که دیگه
نمیاد مشغول کار خودش میشه و پندار حسودیش میشه چون میخواد که من کنارش باشم و منم
بهش میگم دلت بسوزه

رو تخت بپر بپر میکنه و اگر دورش جمع شیم و براش
دست هم بزنیم هیجان زده میشه و تند تند دور خودش میچرخه حتی تو مهمونیا وقتی همه
دست میزنن این به همه نگاه میکنه فکر میکنه دارن تشویقش میکنن

دوست داره بره تو کمدش بشینه و بازی کنه کلا که
گفتم دوست داره بره زیر میز و .... حتی تو یه مهمونی یهو دید زیر میز ناهارخوری
خالیه دویید رفت اون تو نشست و به همه نگاه میکرد

یه روز داشتم میخوابوندمش یهو بغض کرد نگاش کردم
دیگه لباشو جمع کرده و تا گفتم چی شد زد زیر گریه بمیرم الهی نمیدونم چش شده بود

یه روزم دیدم با اسب موزیکالش که خیلی هم دوسش
داره دعواش شده و پرتش میکنه اینطرف و اونطرف و سرش داد میزنه به حق چیزای ندیده

یه کار خطرناک که جدیدا انجام میده اینه که از
روی تخت ما شیرجه میزنه تو تخت خودش و خیلی باید مواظب باشم

نرگس خریدن هم توسط جناب همسر شروع شد هر سال
اینموقعها تا عید برام نرگس میخره وای که عاشق بوشم خونه بوی عید گرفته

یه خوشبو کننده رختخواب هم خریدم عالیه توصیه
میکنم بهتتون اصلا استثناییه مال ترکیه ست اسمش یوموش

بفرمایید عکس تو ادامه مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرعزیزان ()

 
روزای روشن سلام
نویسنده : سحر - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
 

سلام به دوستای گلم

روزای قشنگی رو دارم پشت سر میذارم بعد اونهمه استرس و ناراحتی زندگی داره اون روی شیرینشو بهم نشون میده

همتون میدونید که بعد تولد سوشیانت چقدر پندار اذیتم کرد و خودش هم اذیت شد البته منم مقصر بودم و تمام توجهم به سوشیانت بود و این باعث شد رابطمون روز به روز سردتر بشه و تا جایی که خیلیهاتون میدونید کارمون به جای باریک کشیده بود وقتی دید مسئله جدی شده بهم گفت بیا از اول شروع کنیم و من تمام بدیها رو جبران میکنم منم چون ته دلم دوستش داشتم قبول کردم از انصاف نگذریم سنگ تموم میزاره برامون البته منم همراهیش میکنم و دوتاییمون به هم قول دادیم که دیگه همدیگرو اذیت نکنیم و بشیم همون سحر و پندار سه سال پیش

مدیون خیلیهاتون هستم که تو مدتی که مشکل داشتم راهنماییم کردید و نزاشتید زندگیمو خراب کنم

واقعا دوستتون دارم چون بیادم آوردید که چیا کشیدم تا این زندگی رو بسازم و نباید به همین راحتی خرابش کنم البته جناب همسر هم کاملا و حتی خیلی بیشتر از من دوست داشت که برگردیم به دوران خوشمون و حالا  واقعا همه چیز عالیه

یه لحظه ازم غافل نمیشه تا ببینه تو خودمم یه جوری سرحالم میاره میگه دیگه نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره میخوام همیشه شاد ببینمت البته منم همینارو میخوام

 خلاصه که میخوام تو همین حالت دنیا وایسته انگار دوباره متولد شدم انگار دوباره عاشق شدم احساس میکنم این تنش لازم بود تا زندگی از اون حالت کرختی بیرون بیاد

تو خونه سه تایی فوتبال بازی میکنیم

قایم موشک بازی میکنیم و ....

سوشیانت اینقدر خوشحال که از ته دلش جیغای پر ذوق میکشه مخصوصا وقتی بابا رو پشت مبل یا تخت پیدا میکنیم

خلاصه که خیلی قوی عمل کردم و زندگیمو دوباره ساختم

مرسی دوستای خوبم بوووووووووووووووووووووووووووس

برای همه عشق و سلامتی و پر پولی رو آرزو میکنم :)

 پازل اشکال هندسی

 تولد 18 ماهگی

 

وقتی میره زیر میز و کارتون تماشا میکنه

و موقعی که از گوشه به تی وی نگاه میکنه

و موقعی که میره تو یخچال و سعی میکنه در و ببنده

و اینم ما سه نفر


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٧
 

هفته ای که گذشت و این هفته و هفته دیگه پر از مهمونی بود و خیلی خیلی خوب بود و امیدوارم بقیشم خوش بگذره از فرداشب شروع میشه تا آخر هفته دیگه تقریبا هر شب مهمونی داریم

حالا برم سر اصل مطلب که خیلی وقته از کاراش چیزی ننوشتم

روزی دویست بار دست من و همسری رو میگیره و میبره تو اتاقش و میگه این اسباب بازی رو میخوام اون یکی رو میخوام داریم بهش یاد میدیم که تا یکیشو جمع نکرد اون یکی رو نباید بیاره بیرون

بعضی وقتها هم وقتی دستمونو میگیره خودشو شل میکنه و تقریبا به حالت دراز کش سر میده خودشو و به بالا نگاه میکنه که ما زیر گلوشو غرق بوسه میکنیم

یه روز بعدازظهر که موسسه بودم همسرخان خونه بود و سوشیانت رو نگه داشته بود یهو وسط کوییز بچه ها زنگ زد که بیا سوشیانت داره خودشو میکشه اینقدر گریه میکنه و همین باعث یه دعوا بین من و آقا شد و اصلا نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم خونه طفلک یوسف به دادم رسید و اومد موسسه

عاشق ماست و تو هر وعده دو تا لیوان ماست میخوره و یه روز که تو آشپزخونه بودم دیدم اومده شلوارمو میکشه برگشتم دیدم ماست از تو یخچال بیرون آورده و گذاشته روز زمین میگه بده بخورم وای که من خودشو خوردم

گفتم براش حلیم درست کنم آخه خیلی دوست داره وای پدرمون در اومد دردسری کشیدیم که نگو گندک خورد شده نبود مجبور شدیم از صافی ردش کنیم من که از پسش بر نیومدم پندار جان زحمتشو کشید

حلقه هوش رو کامل درست میکنه و کاملا مهارت پیدا کرده

راستی این سری که تهران بودم یه حلقه هوش دیگه براش خریدم اون یکی خیلی داغون بود پندار براش خریده بود نمیدونست بیچاره از این خیلی داغونا من اولش دلشو نشکوندم ولی رو مخم بود بالاخره بهش گفتم مواد این معلوم نیست چیه اسباب بازی و لباس بچه باید از برندهای خوب باشه که خودش گفت پس بریم میلاد نور چوبیشو بخریم که رفتیم و خریدیم و سوشیانت هم کلی ذوق کردد

پازل اشکال هندسی رو کامل میزاره حالا نمیدونم رنگها رو میشناسه یا شکلها رو

یه شب خونه مامانم اینا بودیم سوشیانت باید زود میخوابید با پندار فرستادمش خونه گفتم تو ماشین میخوابه تا 5 ساعت هم بیدار نمیشه من میمونم چند ساعت دیگه میام جچشمتون روز بد نبینه دو ساعت نشده بود که استرس گرفتم و برگشتم خونه خالم میگفت یعنی چی بچه پیش باباش گفتم اگر گریه کنه و شیر بخواد چی اصلا تحمل دیدن گریه هاشو ندارم مامان قربونش بره

وایییییییی یه کار باحال که میکنه اینه که هر دری رو میخواد باز کنه برمیگرده و با ک و ن کوچولش میزنه به در

قضیه از این قرار که تو خونه جدید کابینتها دستگیره ندارن و مگنتی هستن و ما خوشحال از اینکه پرنس کوچولوی خونه ما نمیتونه درشون رو باز کنه و یه روز به طور اتفاقی وقتی قهر کرده بود به یه کابینت تکیه داد و درش باز شد و فسقلی فهمید جریان از چه قرار

یه چیز جالب دیگه اینکه موقعی که جارو برقی کشیده میشه گوشاشو میگیره و واقعا تو اون لحظه خوردنی میشه

با کارگر خونه اصلا نمیسازه و همش میره دست به وسایلش میزنه و اونم به زبون محلی هی میگه بگیرینش بگیرینش و ما هر هر هر هر

بعضی وقتا که میخوام ظرف بشورم اینقدر اذیت میکنه که مجبور میشم بنشونمش رو کابینت و در اینصورت خوشحال و راضیه

روز جمعه با جناب همسر کوزتینگ داشتیم و کلی با زحمت زیاد خونه رو مرتب کردیم و در یک لحظه غفلت از سوشیانت دیدیم رفته تو اتاق کار و تمام کتابای کتابخونه رو بهم ریخته

یه کار خوشگل دیگش اینه که چشمهاشو میبینده و با چشمهای بسته از بغل من میره تو بغل بابا پندار و البته تو مسیر یواشکی نگاه هم میکنه

یه بازی پدر و پسر اینه که پندار میپره و دستش میخوره به سقف و سوشیانت غش میکنه از خنده

یه عادت دیگه که داره جدیدا تو ماشین باید بخوابونیمش و نصف شب هم گریه میکنه میگه بیام وسطتون بخوابم

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد

مامانم که دو تا مهمونی داشت تو این هفته یکی زنونه و یکی پاگشا که زحمت درست کردن سالاد و دسر و کیک و لازانت با من بود حالا من تو خونه خودم آشپزی نمیکنم و شوهرم همیشه گشنه ست ولی دیگه جان به فدای مادر

تو مهمونی پاگشا زلزله هم اومد و من دوییدم سوشیانت رو از بغل پندار آوردم بیرون انگار من خیلی بهترم

بالاخره بخت پرده ها هم باز شد و اتاق خوابها از حالت س ک س ی بودن اومدن بیرون و مونده پرده پذیرایی و آشپزخونه که هنوز نیاوردن

فعلا بای تا دیدار بعدی


 
comment نظرعزیزان ()

 
واکسن 18 ماهگی
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
 

بالاخره زمان واکسن 18 ماهگی رسید و من که الان 6 ماه استرس این واکسن رو دارم چون سر قبلی خیلی بچم اذیت شد و همینطور من

صبح زود دوشنبه 3 خرداد بیدار شدیم و سوشیانت به هیچ عنوان بیدار نمیشد خواب خواب بود ماساژش میدادم که بیدار شه تو خواب میخندید

مامانت فدات بشه پسر خوبم

بالاخره تو خواب لباس تنش کردم و وقتی رفتم بیرون و صدای آسانسورو شنید بیدار شد اینقدرم ماه که وقتی از خواب ناز بیدارش میکنی و تو چشمای خوشگلش کاسه خون میبینی بازم غر نمیزنه و بدخلقی نمیکنه

بالاخره کابوس من به واقعیت تبدیل شد و گل پسرم دو تا آمپول خورد یکی بازو و یکی رون و کلی گریه کرد و جیغ کشید و اشک منو در آورد باز خوبه که پندار منطقی تر از من و از پسش بر میاد من به تنهایی اصلا نمیتونم

قدش 79.5 و وزنش 12700 بود

پسر گلم خیلی زود دیگه گریه نکرد و البته لبخند هم تا چند دقیقه دیگه نمیزد فک کنم ازمون متنفر شده بود

تو خوردن استامینوفن هم خیلی همکاری میکرد و با اینکه خیلی تلخ با صبوری تمام قورتش میداد و موقع کمپرس سرد گذاشتن اذیت میشد و من اینقدر دلقک بازی در میاوردم تا چند ثانیه تحمل کنه

تب سنج جدید براش خریدم از این تو گوشیا راحت شدم از تب سنج قبلی متنفر بود چون باید یک دقیقه زیر بغلش میموند ولی اینو دوست داره و قشنگ گوششو میاره جلو و اینم سریع دما رو نشون میده

دو روز تب کرد و روز سوم خوب بود حالا نگران ده روز بعدم و چی پیش میاد خدا کنه ایندفعه دیگه بد مریض نشه دفعه قبل که خیلی خیلی بد بود

حالا بریم سراغ قبل واکسن

بالاخره بخت خرید پرده و یه سری دیگه وسایل باز شد و فرصت کردیم بریم تهران سه روز موندیم و عین سه روز تو فروشگاهها ول میچرخیدیم هم خسته کننده بود و هم خوشحال کننده

کلا من خرید که میکنم انرژی میگیرم سوشیانت هم مثل یه مرد باهامون همه جا میومد و جیکش در نمیومد ولی تو مغازه ها آتیش میسوزوند مخصوصا همینکه رسیدیم تهران از اونجا که دو ساعت تو ماشین بود سر راه به پندار گفتم نان سحر نگه دار من نون بخرم سوشیانت رو هم با خودم بردم یه خورده راه بره و خستگی از تنش بیرون بره چون مستقیم میخواستیم بریم پرده ببینیم چشمتون روز بد نبینه انگار از بند گسیخته بود دستاش تو هوا میدویید اینطرف و اونطرف و برای خودش شمعهایی که دستش بهش میرسید و میگرفت و من مجبور شدم براش بخرم جای پارک هم نبود و پندار تو ماشین بود من دست تنها با خرید و این وروجک روسریم که کلا سرم نبود از دستش

همه بهش نگاه میکردن و میگفتن این چقدر شیطون بلاست

ولی بازم خریدم تموم نشد و یه سری دیگه موند برای بعد

از وروجک بازیای این پسر بگم

از پله ها دیگه خیلی خوب بالا و پایین میره

روزی دویست بار میاد دستمو میگیره و میبره تو اتاقش میگه پیشم بمون که من بازی کنم وقتی چیزی میخواد دستاشو میگیره بالا یعنی بغلم کن و بعد خودشو میکشه طرف چیزی که میخواد

تقریبا شکلای ساده هندسی  رو سر جاهاشون قرار میده

میره تو چادر بازیش و با چادر اینطرف و اونطرف میکنه و آخرش واژگونش میکنه

همسری هم که دیگه وقت آزادش برای ما خیلی بیشتر شده حسابی با پسری بازی میکنه و من کیف میکنم از صدای خنده و بازیهاشون

دوستتون دارم عشقهای جاوید من


 
comment نظرعزیزان ()

 
عدو گشت سبب خیر
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
 

چه اتفاقاتی که از سرم نگذشت و خدا رو شکر که همه چیز ختم به خیر شد

ممنون از دوستای گلم که اینقدر بهم محبت دارن و اینقدر احساس نزدیکی بهم دارن

خدایی شماهارو خیلی بیبشتر از دوستای غیر مجازیم دوست دارم و باهاتون راحتترم و همه چیز رو میتونم بی پروا اینجا توضیح بدم

احساس میکنم یه سری آدم احمق که خیلی هم بی جنبه ان اینجا رو میخونن بخاطر همین همه چیزو خصوصی کرده بودم ولی الان به این نتیجه رسیدم که اصلا مهم نیست بخونن یا نخونن برای من فرقی نداره بنابراین دوباره وبلاگم عمومی میشه

یه اتفاق جالبی که پریروز برام افتاد این بود که آدم بیچاره حقیر دوست داشت زندگیمو بهم بریزه و بهم زنگ زد و یه سری چرندیات بهم گفت با پندار نشستیم و در مورد حرفاش فکر کردیم و حرف زدیم و تصمیم گرفتیم و به نتیجه های خیلی قشنگی رسیدیم حتی باعث شد کلی بخندیم و سفر کنیم به 6 سال پیش و خاطراتمون رو دوباره مرور کنیم و یادمون بیاد که چقدر برای بهم رسیدن عذاب کشیدیم و اینهمه سختی رو پشت سر گذاشتیم تا مال هم بشیم اونوقت یه فرصت طلب بیچاره میخواد ما رو خراب کنه

کلی دوتایی بهش خندیدیم و به این ترتیب بود که عدو گشت سبب خیر

 کارای خونه تقریبا تموم شده و فقط یه سر باید فرصت کنیم بریم تهران و یه سری خریدها رو انجام بدیم

گل پسرم هم که روز به روز خوردنی تر میشه و بعضی وقتا از خود بیخود میشم و حسابی میچلونمش

پندار میگه ول کن کشتی بچه رو بعد خودش بهش حمله میکنه حسود خان

تقریبا یه هفته هست که رفتیم خونه جدید

دلمون تنگ شده بود برای زندگی سه نفرمون برای همین خیلی ذوق زده ایم و از هیچکی هم دعوت نمیکنیم بیاد پیشمونچشمک

خیلی سرم شلوغه ممکنه طول بکشه تا برگردم فعلا بای تا های

بازم مرسی دوستای خیلی خیلی ماهم

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان