سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند...Daisypath - Personal pictureDaisypath Wedding tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

هفته 37
نویسنده : سحر - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧
 

شنبه صبح رفتم تهران ناشتا بودم اول رفتیم ترمینال شرق پندار میخواست یه بسته بده پیک برسونه جنوب شهر بعدش رفتیم بیمارستان تا من آخرین آزمایش قبل زایمان رو بدم

بعد آزمایش با اینکه ساعت 11:30 بود ولی چون خیلی گرسنه بودم رفتیم ناهار خوردیم و بعدش رفتیم خونه ساغر و تا ساعت 5 اونجا استراحت کردیم ولی کلا حالم خوب نبود دیگه جاده خستم میکنه و سرماخوردگی هم خیلی ضعیفم کرده و پندار می گفت کلا تو خواب ناله میکردی

ساعت 5:30 وقت داشتم و رفتیم پیش دکتر که شکر خدا همه چیز خوب بود گفت رشد بچه به اندازه 39 هفتست ولی سنش همون 37 هفته است و گفت کبد و ریه و ... همه خوب و کامل شدن و اگر هم اورژانسی پیش بیاد نباید نگران باشی و کلا راضی بود گفت از این هفته بمون تهران که من قبول نکردم و گفتم هفته دیگه میام و دیگه نمیرم آخه هیچ کجا مثل تختخواب خودم نمیشه و کلا همه جوره خونه خودم راحت ترم اگر دکتر اجازه میداد همون روز زایمان میرفتم تهران ولی همچین اجازه ای نمیده

دیگه از همون طرف برگشتیم خونه

یکشنبه بعدازظهر یوسف اومد دنبالم و تا آخر شب خونه مامانم موندم مامانم ماه رجب رو کلا روزه میگیره و برای افطاری خاله هامم اومدن اونجا سه روز اول رو داره برای من و نی نی روزه میگیرهقلب

دوشنبه تولد آقای پدر بود حسابی کادو گرفت و حالشو برد من یه تیشرت براش خریدم و مامانم بهم پول داد گفت هم برای تولدش هم برای تولد پسرش براش کادو بخر گفتم چه ربطی داره من میزام این کادو بگیره مامانم گفت تو جای خودت ولی من باید براش یه چیزی بگیرم دیگه چون برای تولدش هاکوپیانم بهش هدیه داده بود رفتیم همونجا و براش یه کت تک و یه شلوار از طرف مامانم خریدیم و بابا و برادر خودش هم باهاش نقدی حساب کردن خلاصه که نیشش تا بناگوش باز بود البته نقدینگی رو داد به منچشمک

دیگه این آخرین باری بود که دوتایی میرفتیم خونه بابای پندار انشاله دفعه بعد کع میریم اونجا سه تایی میشیم

مامان پندارم برام یه پیراهن نخی خنک دوخت و بهم داد که تو دوران شیردهی هم میشه ازش استفاده کرد

سرماخوردگیم تا حدی خوب شده ولی سرفه هام قطع نمیشه و بس که سرفه کردم زیر دنده هام درد میکنه امیدوارم تا روز زایمان خوب شه

این روزا فیلم زیاد نگاه میکنم از بیکاری

سه شنبه پندار به زور منو فرستاد خونه مامانم میگه استرس دارم تنها خونه بمونی آخه خونه خودم خیلی راحتم هر وقت دلم میخواد میخوابم میخورم لباس نمیپوشم و تختم خیلی راحت ولی پندار میگه اگر بمونی خونه من مجبورم کارمو ول کنم بیام پیشت آخه اینهمه زاییدن خوب منم مثل بقیه نمیدونم از چی میترسه

البته چون هر شب مجلس دارن دیروقت میاد خونه یه خورده حق بهش میدم از اون طرف هم بابام میگه هر شب باید بیای پیش ما دیگه دست به دست هم دادن من هر روز میرم خونه بابام اینا

سه شنبه شب تا 4 صبح نت گردی میکردم بعدش رفتم تو رختخواب تا 9 صبح خوابم نبرد گرسنم شد پندار رفت نون گرم خرید پنیرم تموم شده بود اونم خرید باهم صبحانه خوردیم و اون رفت سرکار منم رفتم خوابیدم موقع ناهار بیدار شدم ناهار خوردم و دوباره خوابیدم تا 7:30 غروب یعنی کل چهارشنبه به خواب گذشت البته خواب با عذاب چون هوا خیلی گرم و بخاطر سرماخوردگیم کولر روشن نمیکنیم و من خیس عرق میشم دیگه غروب پندار بزور بیدارم کرد و رفتم خونه مامانم اینا هیچکی خونه نبود موندم پشت در مامانم البته خودشو خیلی زود رسوند

بعدشم ساغر که رفته بود کیش رسید خونه و سوغاتیامونو هم بهمون داد و حالمون خوب شدچشمکبا یه عالمه شکلات خوشمزه بعدش خواستیم بریم خونه خالم که رفتیم بیرون و چون چراغ بنزین روشن بود رفتیم پمپ بنزین و اونجا هم شلوغ بود و دیروقت شده بود برا همینم دیگه برگشتیم خونه و نرفتیم پیش خاله خانم

شدم عین جغد شبا بیدارم روزا میخوابم مثلا پنج شنبه از 6 صبح تا 9 شب خواب بودم و پندار بزور برای ناهار بیدارم کرد خوب اینطوری راحتترم یه درد دیگه افتاد به حونم مچ پامم درد گرفته بطوریکه موقع راه رفتن میلنگیدم حالا پندار میگه نکنه این دردا بعد زایمانم بمونه ولی فک نکنم دکترم گفته 90% رفع میشه

پنج شنبه شب ساغر و دوستش اومدن خونه ما و ساغر برام صورتمو ا پ ی لا سیون کرد و موهامم رنگ کرد از قبل عید که رفتم آرایشگاه دیگه نرفتم ابروهام افتضاح شده برای سه شنبه وقت دارم

دیگه با ساغر و دوستش تا صبح بیدار بودیم صبحانه خوردیم و بعد خوابیدیم که البته من بعدش رفتم موهامو شستم و بعد اون خوابیدم

یه سری بیدار شدیم ناهار خوردیم ساغر موهامو سشوار کرد و دوباره خوابیدیم غروب بابا و مامان پندار سرزده اومدن پیشمون و یه نیم ساعتی موندن و برگشتن ما هم شب شام رفتیم خونه خالم و تا نصف شب اونجا بودیم و به این ترتیب هفته 37 هم تموم شد و از فردا وارد هفته 38 میشم الانا حسابی وروجکم لگد میزنه و من حسابی کیفور میشم و اگر خدا بخواد هفته دیگه اینموقع پسرم تو بغلم و میدونم که دلتنگ حرکاتش توی دلم میشم

فقط 6 روز دیگه مونده و من واقعا بیتابم

خدا کنه زردی نداشته باشه

به محض به دنیا اومدن خ ت ن ه میشه دکتر میگه دردی احساس نمیکنه

خدا کنه صحیح و سالم باشه

وای که دیگه طاقتم طاق شده

از یکشنبه که برای آخرین چکاب میرم تهران دیگه برنمیگردم احتمالا پست بعدیم بعد تولد میشه برام دعا کنید

وای که بارداری با تمام سختیاش چقدر شیرینههههههههههههههههههه


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته 36
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦
 

شنبه صبح ساعت 8:30 راه افتادیم طرف تهران جاتون خالی تو راه تو رستوران کاچیلا صبحانه خیلی خوبی خوردیم هوا عالی بود زیر یه درخت نشستیم و حسابی سرحال شدیم

 

حدود ساعت 11 رسیدیدم تهران و مستقیم رفتیم اسکان اونجا از لگو برای گل پسر دو تا اسباب بازی خریدیم و بعد رفتیم تیراژه اونجا هم دوتا چیز کوچولو خریدیم و بعدش رفتیم میلاد نور و اسباب بازیای اصلی رو از اونجا خریدیم کلی چیز خریدیم و خودمون کیفور شدیم چرا خریدن اسباب بازی آدمو سر شوق میاره اونم برای سیسمونی باشه و هرچی دلت خواست بخری خیلی باحال بود ماشین هلی کوپتر قطار بلز لگو بازیای فکری و آموزشی و چوبی و ....

ساعت 5:30 وقت دکتر داشتم و شکر خدا دکتر از همه چیز راضی بود و وقت زایمان رو گذاشت پنج شنبه 2 خرداد که دیگه فک نکنم تغییر کنه پول رو هم واریز کردیم و پذیرش بیمارستان رو گرفتیم یه آزمایشم داد که بگیرم آخه قرار بود شبو تهران بمونیم چون یکشنبه صبح پندار بازار کار داشت که غروب بهش زنگ زدن گفتن کار کنسل شد برای همین شب برگشتیم آمل ولی حسابی خسته شده بودم و تو ماشین خوابیدم رسیدیم رفتیم خونه مامانم و شام رو اونجا خوردیم و بعد برگشتیم خونه

یه چیز جالب موقع برگشت از مطب دکتر یکی از دوستای فیسبوکی رو دیدیم و خیلی تعجب کردیم و جالب اینجا بود با اینکه اولین بار بود همدیگرو میدیدیم دو طرف همو شناختیم

یکشنبه با پندار نشستیم یه بار دیگه اسباب بازیا رو وارسی کردیم و همشونو امتحان کردیم و یه خورده بازی کردیم غروب هم هوا خیلی خوب بود و یه سر رفتیم باغ بابام و ازگیل و گوجه سبز چیدیم

دوشنبه بعدازظهر مهمونی ماهیانه با دوستام بود و مهشاد جون کلی زحمت کشیده بود و چیزای خوشمزه درست کرده بود شب هم مامان و بابای پندار اومدن خونمون و خودشون غذاشونو با خودشون آوردن مامان و بابای منم اومدن من که دیگه اینقدر خونه مهشاد خورده بودم نتونستم شام بخورم

ساغر هم با دوستش اومدن خونه ما و شب رو موندن و صبح اینا رفتن ظهر یوسف و دوستش ناهار اومدن پیشم البته اینا که میان من کاری نمیکنم خودشون کاراشونو میکنن من که دیگه خیلی تنبل شدم حوصله هیچ کاری رو ندارم و همش دلم میخواد یه جا ولو شم عوضش پسرکم بیشتر حرکت میکنه و بلافاصله بعد غذا خوردن عکس العمل نشون میده مثل خودم شیکمو

غروب همون روز هم ساک بیمارستانمو بستم هم برای خودم هم برای نی نی هرچند که همه میگن لازم نیست چیزی با خودت ببری و همه چیز بیمارستان بهت میده با اینحال دوست داشتم اینکارو بکنم

سرمای بدی خوردم و دکتر هم نرفتم ولی هر روز حالم بدتر از قبل میشه حسابی کلافه ام و پندار هم خیلی عصبی شده بخاطر این سرماخوردگی در حدی که بهم میگه خودت به درک بچه یه چیزیش میشه منم بهش گفتم خیلی ممنون از محبتت البته عصبی بودنش بخاطر اینه که من خیلی کمکاری کردم و سرما خوردم هرچی بهم گفت گوش ندادم و مریض شدم

دیگه خالم برام سوپ درست کرد و مامانم برام به دونه دم کرد و افاقه نکرد که نکرد بالاخره پنج شنبه ظهر زنگ زدم به دکترم و بهم آنتی بیوتیک و شربت سرفه داد بعد زنگ زدم به این دکترم (زنان) گفت اشکال ناره میتونی مصرف کنی آب رو آتیش بود به محض اینکه قرص رو خوردم بهبودی رو احساس کردم فقط خدا کنه برای نی نی مشکلی پیش نیاد نه ماه مریض نشدم همین دوهفته آخر ...

همچنان سرفه می کنم ولی حال عمومیم خیلی بهتر دندونامم که اگر مواظب نباشم واویلا میشه ولی کلا حسابی سنگین شدم امروز رفتم خونه مامانم اینا و از اونجا یه سر رفتیم مغازه بابام آخه ساغر داره میره کیش و یه چیزایی میخواست از مغازه برداره  بعدشم یه سر رفتیم خونه خالم

فردا صبح زود باید برم تهرام هم وقت دکتر دارم و هم باید آخرین آزمایشم رو بدم و فردا وارد هفته 37 هم میشم دیگه خیالم راحت حداقل هر وقت نی نی به دنیا بیاد نارس نیست و کامل شده هرچند که دکترم گفته اگر اورژانسی بخواد بیاد 800 تومن دیگه ازمون میگیره بنابراین بهتره تا 2 خرداد صبر کنه که بیشتر از این خرج نزاره رو دست مامان و باباش ولی خوب اگر اومد خوش اومد دیگه نگرانی ندارم

فقط 13 روز موندههوراقلب

به شب قبل از زایمان فکر میکنم استرس تمام وجودمو میگیره


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته 35
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧
 

شروع هفته 35 همراه با کابوس بود شب خوابای بدی میدیدم یعنی خیلی هم بد نبودنا مثلا مامانبزرگمو میدیدم که میگفت قرار همه پسرام بمیرن یا دنبال بادبادک می کردم و هرکاری می کردم نمیرفت هوا و تو خونه قدیمیمون بودم و یه آقایی اول اعصاب مامانم و بعد بابامو خورد کرد و من به هواخواهی اونا سرش داد میزدم و خلاصه با تپش قلب بیدار شدم هرچی که بود خیر باشه الهی

بعدازظهر شنبه رفتم خونه مامانم

اکثرا گفتین دکترت خیلی گرون میگره اینو خودمم میدونم

این دکتر به پوست کنی معروفه ولی خوب ما از اول انتخابش کردیم یه بار خواستم عوضش کنم پندار زیر بار نرفت خیلی بهش اطمینان داره منم دیگه اصرار نکردم ولی بعد زایمان دیگه پیشش نمیرم و یه دکتر دیگه انتخاب میکنمچشمک
میدونید برای زایمان شاید ارزش نداشته باشه اینهمه پول خرج کنی ولی دکتر خیلی خوب و بادقتیه و اگر خدای نکرده مشکل خاص زنونه داشته باشی ارزششو داره که بری پیشش چون واقعا معجزه میکنه و چون تو ا م ر ی کا هم کار میکنه همیشه به روز و البته به نرخ اونور پول میگیرهتعجب
یکشنبه شب هم رفتیم خونه پسرخالم و تا منو دیدن هر هر میخندیدن هی ازم میپرسن چه حسی داری واقعا فکر میکردی یه روز مامان بشی منم میگم حسمو نمیتونم بگم و واقعا فکر نمی کردم که یه روز منم بتونم مادر بشم هنوزم تا بچمو نگیرم بغلم باورم نمیشه
چه حس قشنگیه وقتی تو دلت وول میخوره
عکس این کتابای آموزشی بچه داری رو میبینم دلم قیلی ویلی میره منتظر روزی هستم و که من و نی نی گولو تنها باشیم تو خونه و یه موزیک ملایم روشن باشه و من ماساژش بدم و دوتایی بریم به یک خوشی جاودانه
دوشنبه بعدازظهر رفتم مهمونی همه فامیل وقتی دیدنم میخندیدن خودم اینقدر حس نمیکنم که خنده دار شدم ولی ظاهرا مثل اینکه خیلی خنده دار شدم شبش هم رفتیم قائمشهر خونه بابای پندار و اونجا هم کادو روز مادر مامانشو بهش دادیم و هم کادو تولد برادرش پژمان رو که درست یه روز بعد روز مادر آخه چهارشنبه پندار کار داشت و نمیشد که بریم
مامان پندار هم یه لباس جدید برام دوخت آخه چند تا عروسی دعوتیم و همه لباسام برام تنگ شده
سه شنبه خیلی تنبل بودم حوصله هیچ کاری رو نداشتم همش دراز کشیده بودم بالاخره ساعت 7 غروب یه تکونی به خودم دادم و رفتم یه دوش گرفتم و بعدش تصمیم گرفتم لوبیا پلو درست کنم موادشو آماده کردم و برنجشو خیس دادم و بعدش رفتم خونه مامانم اینا و کادو روز مادر رو هم بهش دادم آخر شب پندار از سرکار اومد دنبالم دیدم یه ظرف غذا هم آورده بنابراین لوبیا پلو رفت برای روز بعد شب برنجشم آبکش کردم و گذاشتم تو یخچال تا پس فردا بپزم
همون شب با پندار رفتیم از نعمت بستنی گرفتیم و اومدیم خونه خوردیم جالب بود ساعت 1:30 شب هم باز بود و هم خیلی شلوغ
چهارشنبه ظهر پندار اومد خونه دیدم سوئیچ جدید نشونم میده میگه برو از پنجره نگاه کن رفتم دیدم ماشین عوض کرده خیلی وقت بود میخواست اینکارو بکنه و خلاصه بختش وا شد
غروبش پندار یه سر از سرکار اومد دنبالم باهم رفتیم خونه مامانبزرگم و روز مادرو بهش تبریک گفتیم و بعد منو رسوند خونه و خودش رفت بعدش داییم اومد خونه من و یه سری مذاکرات باهم انجام دادیم و بعد اون رفتم خونه خالم البته بعد شام رفتم
پنج شنبه شب عروسی دعوت بودیم پندار حدود ساعت 7:30 اومد خونه با یه سر درد وحشتناک از صبح که رفته بود سرکار هم خیلی کار داشت هم چیزی نخورده بود دیگه قرص خورد و رفت تو تخت خواب و تا ساعت 9 خوابید یه خورده حالش اومد سرجاش دیگه تا برسیم عروسی ساعت 10:30 شده بود عروسی تو یه باغ خیلی قشنگ بود و هوا هم عالی بود و حسابی از هوای تمیز لذت بردم و ما از سن رقص خیلی دور بودیم و سر و صدا هم اذیتم نمیکرد ولی خوب بعد شام زود برگشتیم خونه آخه خسته می شدم بیشتر از این البته نرفتم خونه رفتم خونه خالم ولی پندار رفت خونه و خوابید آخه کلا حالش خوب نبود
جمعه شب هم مامانم و خالم و یوسف اومدن پیشم و همین الان رفتن فردا هم که وقت دکتر دارم دیگه تاریخ دقیق تولد فردا مشخص میشهقلب
دوتا کلیپ حموم کردن نوزاد دانلود کردم خیلی باحالن دیدنش به آدم آرامش میده وای که منتظرم تا سوشیانتمو بغلم بگیرم
 
دوستای خوبم مامانی مهربون و خانمهای عزیز روزتون رو بهتون تبریک میگم البته با تاخیر به بزرگی خودتون عفو کنید

 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته 34 و ورود به ماه 9 و سالگرد عقد
نویسنده : سحر - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤
 

از جمعه که ساغر و دوستش اومدن خونمو تا شنبه غروب اطراق کردن (درست نوشتم؟) براشون لازانیا پختم

پندار هم که کلا نبود مراسم داشتن دو تا همایش و یه عروسی و یه ولیمه خلاصه کلا نمیدیدمش

بعد از اینکه اینا رفتن شروع کردم به بستن ساک و آماده شدن چون یکشنبه باید میرفتم تهران هم وقت دکترم بود و هم میخواستیم بریم برای نی نی گولو خرید کنیم

یه خورده شب دل پندارو سوزوندم هی بهش گفتم اگه من سر عمل بمیرم چیکار میکنی و ... خلاصه اینقدر بهش استرس وارد کردم سردرد بدی گرفتنیشخند

یکشنبه ساعت 1:30 راه افتادیم آبعلی برف میومد جالب بود 1 اردیبهشت هوا سرد بود ولی بقیه جاده مخصوصا ییلاقای هراز هوا عالی بود ساعت 5 مطب دکتر بودم شکر خدا همه چیز خوب بود فقط گفت جفت یه خورده آسیب دیده بهم گفت از الان بمون تهران تا موقع زایمان من گفتم بخدا افسرده میشه بیام چکار کنم تنها همه کار دارن کسی نمیتونه بیاد پیشم بمونه خلاصه اینقدر مامانم باهاش چک و چونه زد که قبول کرد برگردم آمل

ایندفعه اولین باری بود که پندار باهام نیومد عوضش ساغر خیلی خوشحال بود چون موقه سونو اومد تو اتاق و نی نی رو دید

راستی زایمان هم افتاد برای هفته اول خرداد گفت میشه 22 اردیبهشت باشه ولی بهتر که نباشه و منم گفتم هرچی شما بگید در مورد خ ت ن ه هم صحبت کردیم و گفت همون لحظه که بچه به دنیا اومد اینکارو خودش انجام میده گفت 4.5 باید تو مطب واریز کنی 4 زایمان و 500 هم خ ت ن ه خیلی زیاده نه ؟ حالا بیمارستان چقدر میشه خدا میدونه حالا قرار شد وقت بعدی پول رو واریز کنیم تا پذیرش بیمارستان رو بهمون بده تا اگر اتفاق غیر منتظره ای افتاد سریعا بستری بشم

بعد دکتر رفتیم خ بهار و سرویس کالسکه و تخت و پارک و ... رو خریدیم و یه سری لوازم بهداشتی رو هم خریدیم اینقدر ذوق داشتم که شب وقتی میخوابیدم خواب وسایلی که خریده بودم رو میدیم و کلا بیدار میشدم از شوق

دو شنبه و سه شنبه هم دوباره رفتیم بقیه خریدا رو انجام دادیم یه سری رفتیم پری مامان و براش لباس گرفتیم یه سری هم رفتیم بنی هاشم و براش پوشک گرفتیم و بقیه رو هم از بهار گرفتیم وای خیلی دوست دارم وسایلشو دلم میخواد زودتر بیاد و بتونم از چیزاش استفاده کنم

فقط مامانم طفلکی با ذوق اومده بود برام سیسمونی بخره ولی برای داییم یه مشکلی پیش اومد که بیچاره مامانم همش استرس اونو داشت و تپش قلب گرفته بود ولی خودمونیم من اینقدر خوشحال بودم که هیچ چیزی نمیتونست خوشحالیمو خراب کنهچشمک

موقع برگشت ماشینمون جا نداشت رفتیم کالسکه و کریر و لباسشوییشو دادیم باربری که همزمان با خودمون رسید آمل

قبل از رسیدن به آمل زنگ زدم به پندار گفتم برام توت فرنگی بخر گفت الان ندارن و نمیشه و ... آخه شب بود گفتم من نمیدونم اومدم خونه باید باشه رفتم دیدم یک کیلو ورچین کرده و شسته و آماده خودمم گوجه سبز خریده بودم حسابی حالشو بردم عالی بود

دیگه با مامانم اینا اومدیم خونه ما به پندار گفتم همین امشب باید همه وسایلشو سر هم کنی من طاقت ندارم بنده خدا پندار از ساعت 9 شب تا 1 صبح داشت اینارو سرهم میکرد و خیس عرق شده بود خوب بالاخره باباها هم باید یه کم سختی بکشن دیگه دو تا خالم هم اومدن خونمون تا چیزایی که خریدیم و ببینن و کلی ذوق کردن

الان فقط مونده یه چند تا دونه اسباب بازی که کم داره

چهارشنبه تقریبا اتاقش چیده شدقلب

بعداز ظهرش زنداییم اومد خونمون و اتاق نی نی رو دید

یوسف هم شب اومد خونه ما و شبو تو اتاق پسملی خوابید میگفت برم تو تختش بخوابمچشمک

منم شب نشستم دو تا کادو پیچیدم آخه پنج شنبه هم تولد بابام بود و هم سالگرد عقدمون البته کادو پندارو همون موقع بهش دادم کادوی مامانا و تولد پژمان برادر پندار هم که هفته دیگست رو هم پیچیدم

دیروز تو خواب بعدازظهر بودم دیدم پندار وسط روز اومده خونه با یه دسته گل زنبق خوشگل . خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق زده شده بودم 5 سال از تاریخ عقدمون گذشته و فکر کردیم که واقعا چقدر زمان زود میگذره

غروب رفتم خونه مامانبزرگم و داییم که خیلی وقت بود ندیده بودمش رو دیدم با نازنین وروجک و یه خورده اسم و فامیل بازی کردیم بعدشم اومدیم خونه من با مامانم و کییکی که به مناسبت تولد بابام و سالگرد عقدمون پخته بودم و کادو بابام رو برداشتیم و رفتیم خونه مامانم و اونجا من و بابام و مامانم و پندار شمع فوت کردیم و تولد گرفتیم یوسف با دوستاش رفته بودن باغ بابام و ساغر هم که تهران بود و ما خودمون چهارتایی جشن گرفتین

دیشب هم خواب پسرمو دیدم وای واقعا خوردنی بود و صداش در نمیومد و اصلا گریه نمی کرد خیلی شیرین بود صبح که بیدار شدم به پندار گفتم واقعا دیگه دلم میخواد هرچه زودتر ببینمش سفید یا سیاه . چاق یا لاغر . گریه او یا خندو رو و ....

خلاصه که حسابی ما رو گذاشته سرکار این وروجک

اینم چند تا عکس از یه سری چیزایی که خریدیم

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته 33
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳٠
 

جمعه غروب یوسف با دوستش اومد خونه ما من و پندارم برای اینکه راحت باشن رفتیم خونه مامانم جاتون خالی مامانم ازگیل و گوجه سبز داشت با کاهو منم تا رفتم شروع کردم به خوردن با این دندون ناقصم همشو خوردم تا رسیدم به کله کاهو گازرو که زدم چشمتون روز بد نبینه دادم رفت هوا اینقدر دندونم درد گرفته بود که نگو تازه پندار مال خودشم داده بود به من ولی من نتونستم هیچکدومشو بخورم و قسمت مامانم شد بعدش ساغر موهامو سشوار کرد و بعد برای شام رفتیم خونه خالم و اونجا هم کلی خوردم

خالم اینا میگفتن دیگه شکمت افتاده پایین

دلم برای نی نی میسوزه آخه چرا سرو ته بیچاره سرش پایین و پاهاش بالا تازه چون بزرگ شده فقط میتونه دست و پاشو تکون بده و دیگه نمیتونه معلق بزنه باید بیاد بیرون تا راحت شه جاش دیگه تنگ شده

شنبه هم از ظهر رفتم خونه مامانم و غروب برگشتم خونه

یکشنبه هم یه سر رفتم سرکار تا کارای پایانی رو انجام بدم و کارامو تحویل بدم و با همکارا خداحافظی کنم و یه سری جلسات هم برگزار شد و من خداحافظی کردم غروب هم رفتیم خونه بابای پندار

دندون درد همچنان اذیتم میکنه و یه خورده هم ورم داره اگر چرکی بشه نمیدونم چکار باید بکنم

دوشنبه هم مهمونی عصرونه با دوستام دعوت بود و هم شام خونه دختر داییم که غذاهاشو زنداییم میپخت که بسیار خوشمزست دستپختش به پندار میگم ناراحتم اونجا عصرونه میخورم نمیتونم شام بخورم پندار میگه ناراحت نباش تو الان قابلیت خوردنت زیاد شدهنیشخند

خلاصه به هردو مهمونی رسیدم و هر دو جا هم خوردم جدیدا حرکت پسرم بیشتر شده و بلافاصله بعد خوردن غذا عکس العمل نشون میده

دوستم تو مهمونی بهم میگه چه حوصله ای داری با اینکه بارداری لنز میزاری (رنگی و طبی) و یا گوشواره جینگول میندازی گفتم من که مریض نیستم ضمنا چرا نباید حوصله داشته باشم وقتی یه انسان داره تو وجود من رشد میکنه و قرار به دنیا بیاد و عزیزترین موجود روی زمین باشه برام من از وقتی باردار شدم تصمیم داشتم از این دوران لذت ببرم و سعی ام رو هم میکنم با اینکه بعضی وقتها خیلی اذیت میشم ولی بازم سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم به آینده شیرین فکر میکنم تازه کلی هم همه لوسم میکنن و نمیزارن آب تو دلم تکون بخوره دوستم میگفت نمیدونم شاید من برای بچه دار شدن خیلی جوون بودم و اینطوری فکر نمیکردم و فقط اذیت میشدم

ولی من فک میکنم حتی اگر مریضی خیلی بدی هم بگیرم روحیمو از دست ندم چون بالاخره آدم یه بار میمیره دیگه پس بهتره تا وقتی زنده هست زندگی کنه مخصوصا الان که دیگه مشغله کاری هم ندارم و کلا آسوده ام

سه شنبه خیلی درگیر بودم از 9 صبح هی تلفنم زنگ میخورد تا مشکل یه بنده خدا حل بشه و حسابی عصبی شده بودم پندار هم میخواد ماشینشو بفروشه رفته خلافی گرفته 120 تومن خلافی داره اعصابش بهم ریختس ولی مقصر خودشه و نمیدونم کی میخواد قوانین رو رعایت کنه تا ما هر دفعه اینهمه پول برای جریمه ندیم اونم تو این اوضاع مملکت که واقعا نمیشه پول اضافی خرج کرد

چهارشنبه حسابی از دست پندار حرص خوردم قراره ماشینمونو عوض کنیم و اصلا باهم تفاهم نداریم من میگم پیش خرید کنیم درسته که چند وقت بی ماشین میمونیم عوضش هم میتونیم ماشین بهتری بخریم هم ارزونتر در میاد ولی پندار مثل بچه ها میگه من یه لحظه نمیتونم بدون ماشین بمونم و برام سخته باید بلافاصله یکی دیگه بخرم آخرش هم من کوتاه اومدم و گفتم هر کاری دوست داری بکن و دیگه در این مورد بحث نکنیم فقط من سوار ماشینت نمیشم اونم خیلی راحت میگه نشو ما همیشه دو تا ماشین داشتیم چون تو نگهداریشم باهم تفاهم نداریم ولی خوب من که ماشینمو فروختم بعدش یهو خوردیم به گرونی و نتونستم چیز دیگه ای بخرم باید یه کم صبر کنم و برای خودم ماشین بخرم اینطوری نمیشه

از روزی که کارو تعطیل کردم یه روز نتونستم با آرامش خواب صبح داشته باشم روزی دو سه بار داییم زنگ میزنه از کله سحر و یه سری کار داره که دیگه کم کم داره دیوونم میکنه پنج شنبه هم طبق معمول همین اتفاق افتاد و مجبور شدم برم بانک و یه سری کار انجام بدم که اصلا ربطی به من نداره ولی بس که تو خانواده افراد بیخیال زیادن منم که دلم طاقت نمیاورد بزارم کارا همینطور بمونه خودم رفتم انجام دادم البته کلا با آژانس رفتم و جالب اینجاست که زیادم طول نکشید غروبش هم یه سر رفتم خونه مامانبزرگم و با مامانم و خالم برگشتیم خونه مامانم و پندار هم که تو تالار عروسی داشتن و سرکار بود ما هم طبق معمول تا نصف شب بیدار بودیم و اون یکی خالم بچه خواهرشوهرشو پاگشا کرده بود و بعد اینکه مهموناش رفتن اومد خونه مامانم و بعد به خودش فحش میداد که چرا با این خستگی اومده اونجا از وقتی هم اومد حرف میزد و ما مثل سینما دورش نشسته بودیم و به حرفاش گوش میدادیم

پندار هم چند دقیقه پیش رفت سرکار برای ناهار ولیمه دارن و شب هم همایش دارن بنابراین تا آخر شب ندارم منم برنامه خاصی ندارم ولی ممکنه ساغر و دوستش شام بیان اینجا که اگه اینطوری بشه باید لازانیا درست کنم فعلا که تازه میخوام برم صبحانه بخورم

نی نی جان تنبل هم که کلا خوابه یه خورده لگد نمیزنه دلمون خوش شه

صبحها تا لگد نزنه دلم آروم نمیشه میگم نکنه تو خواب یه جوری بد خوابیدم بچم یه چیزیش شده

فعلا بای


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته 32
نویسنده : سحر - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳
 

شنبه خاله جان اومد خونمون عید دیدنی زحمت کشید عید تموم شد

یکشنبه مامانم اینا با ساغر رفتن تهران و ساغر با یه دوست قدیمی ملاقات کرد و منم تلفنی باهاش صحبت کردم جالب بود یه حس خاص داشت منم بعداز ظهر رفتم اپیلاسیون و بعدش یه سر به مادربزرگم زدم و برگشتم خونه

از وقتیکه متوجه بارداریم شدم رفتم دنبال بیمه تکمیلی که فقط جمعی میشد و هیچ جا انفرادی نداشت غیر از خانه کارگر رفتم اونجا گفتن 130 تومن باید بدی هزینه زایمان تا سقف یه میلیون قبول میکنه عینک و دندونپزشکی هم داره ولی نه قراردادی بهمون دادن نه دفترچه گفتن سه ماه دیگه برین بیمه ایران اسمتون تو لیست هست و کارتون انجام میشه دیگه منم همه فاکتورا رو جمع کردم و سه ماه بعدش رفتم گفتن هنوز اسمتون نیومده اسفند رفتم گفتن اومده ولی فاکتورا بعد از سال

خلاصه دوشنبه پندار فاکتورا رو برد زحمت کشیدن از 4000000 تومن فاکتور 21000 تومن بهمون دادن پندار گفت نگیرم گفتم چرا خوب همینم بگیر دیگه قبض موبایلم اومده پرداخت میکنم خسته نباشن واقعا چقدر همه چیز چرند شده تازه گفتن تو قراردادتون عینک و دندون هم نیست مردشور ببردشون راحت شیم واله

آقا یوسف هم که دوباره دسته گل به آب داد چند تا جوون مست تو رانندگی باهاش کل میندازن پیاده میشن میزنن شیشه عقب ماشینشو خورد میکنن اونم دیده اینا اوضاعشون داغونه در میره میگه داشتن به من و دوستم هم حمله میکردن وای که پسرا کلا استرسن و البته مملکتمون هم واقعا امنیت نداره تو ماشینا و خیابونا پر از جوونای مست یا مواد مصرف کرده که هیچیشون دست خودشون نیست همین دیروز یه ماشینو دیدم که کاملا مشخص بود راننده تو حال خودش نیست تو اتوبان با چه سرعتی خلاف میرفت و دستی می کشید خدا بهمون رحم کنه

دوشنبه بعدازظهر مهمونی زنونه خونه دختر عمم دعوت بودم و شب هم پسرخالم و خانمش اومدن خونمون که کاملا مهمون پندار بودیم البته مامانم سهیم بود پندار برامون ماهی سرخ کرد و مامانم هم سبزی پلو با شامی

چهارشنبه کلافه بودم آخه اصلا نتونسته بودم شب بخوابم نصف شب هم با پندار دعوام شد هی من میگم گرمه هی اون پنجره ها رو میبنده میگه سرما میخوری از طرفی مچ درد و دندون درد نمیذاشت بخوابم از طرفی هر دوتا پام تو خواب گرفته بود و صبح میشلیدم خلاصه که اوضاعی دارم ظهر یکی از همکارامون که چک بی محل کشیده بود رو امدن بردن و یه خورده بی گناه هم بود و دلم خیلی سوخت و استرسی شدم رفتم خونه مامانم و خوابیدم از خواب که بیدار شدم رفتم د س ت شو یی که با یه چیز ترسناک مواجه شدم خ و ن ر ... البته کم با زنداییم که ماماست تماس گرفتم گفت باید بریم بیمارستان چک شی رفتیم تا 1 نصف شب بیمارستان بودیم و nst و آزمایش و معاینه و صدای و قلب و .... شکر خدا همه چیز خوب بود فقط اک ست رنا ل یه خورده باز شده و ع فو نت ا د را ری دیده شد فرداش رفتم سونو که اونم خوب بود و وزن نی نی 2100 گرم بود که میگفتن زیاد نباشه کم هم نیست بعدش رفتم پیش متخصص که گفت باید استراحت کنی

خلاصه یه هفته بیشتر نمونده بود که کارم خود به خود تموم شه و اون یه هفته رو برام استعلاجی نوشت

حالا گفتم یکشنبه که تعطیل یه سر برم شرکت و کارامو ردیف کنم و خداحافظی هم بکنم

دیروز هم کلا خونه مامانم بودم و شب هم خاله و دایی اونجا بودن مامانم اصرار داره که کلا اونجا بمونم ولی من قبول نکردم خونه خودم راحت ترم


 
comment نظرعزیزان ()

 
هفته 31
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
 

جمعه رفتیم خونه داییم و بعدش خونه خاله جان و شام رو هم اونجا موندیم تا بخوابم ساعت 3 صبح شده بود شنبه با بدبختی از خواب بیدار شدم تا رسیدم سرکار ساغر زنگ زده میگم چرا خواب نیستی میگه دیشب 4 صبح با بچه ها رفتیم نور کله پاچه خوردیم و قلیون کشیدیم و الان برگشتیم تازه میخوایم بخوابیم تو کار کنعینک

شنبه هم دایی مامانم از مکه برگشته بود و شام اونجا دعوت بودیم البته پندار باز هم نبود چون تو تالار برنامه داشتن و من تنها رفتم

این روزا هر روز یه مشکل جدید دارم یه روز سر درد یه روز مچ درد یه روز پا درد و ...

ورم پاهام اذیتم میکنه و تپش قلبم هم همینطور

یکشنبه رفتیم قائمشهر و ساری هم به خاله و دختر خاله پندار سر زدیم  که از هر دوشون عیدی گرفتم خالش بهم یه تاپ حاملگی داد و هم رفتیم عیادت داییش که تازه از بیمارستان مرخص شده بود

خونه خالش نون برنجی داشتن من شکمو صبر نکردم یه خورده نرم شه تازه از یخچال بیرون اومده بود گاز که زدم دندونم لق شد اون طرف هم که درد میکرد الان کلا دندونام درد میکنه و مچ دستم هم مچ بند بستم وقتی بسته ست دردش خیلی کمتر

سیزده بدر هم باغ خاله پندار دعوت شدیم با خونوادم و خیلی خیلی خوش گذشت فضای خیلی قشنگی داشت و حسابی لذت بردیم

پنج شنبه قرار بود مامان اینای پندار بیان خونمون بنابراین چهارشنبه مشغول درست کردن لازانیا بودم پنج شنبه هم اومدن ولی خیلی دیر آخه حال بابای پندار بد شده بود و رفته بودن دکتر بنده خدا وقتی رسید صورتش کاملا قرمز بود و معلوم بود حالش زیاد خوب نیست

جمعه که بیدار شدم حالم خوب بود ولی بعد صبحانه دندون دردی گرفتم که نگوووووووو واقعا حالم گرفته بود و هیچی نمی تونستم بخورم هنوزم درد میکنه به دکتر زنگ زدم میگه کاریش نمیشه کرد فقط مواظب باش چرک نکنه و من نمیدونم چطور مواظب باشم دردش رو میتونم تحمل کنم نگرانیم از اینه که چیزی نمیتونم بخورم و الان دقیقا موقع رشد بچه هست و میترسم کوچیک بمونه

پندار دیروز برام سیب رنده کرد خوردم و پسته و بادوم آسیاب کرد که بخورم خیلی مزش مسخره میشه ولی مجبورم دیگه

بعدشم رفت یه عالم نون لواش خرید تا بتونم بخورم

طفلکی پندار خیلی هوامو داره منم که خودم خندم میگیره عین پیرزنا شدم مچم درد میکنه دندونام هر دو طرف درد میکنه پاهام ورم کرده و جوشای ریز زده و میخواره بی حوصله ام و فقط منتظرم تا این سی و چند روز تموم شه و با بغل کردن نی نی ماهم آروم بشم

حالا خدا کنه نی نی وزن بگیره از امروزم که وارد هفته 32 شدم


 
comment نظرعزیزان ()

 
اولین پست 92 و هفته 30 و شروع 8 ماهگی
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢
 

عید همگی دوباره مبارک امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه

هفته 30 شروع شد و شکر خدا من خوبم و وروجکم اصلا اذیت نمیکنه حرکتش کم و من نگرانم ولی همه و دکترم میگن نگرانیت بیخود و بچه آروم

چهارشنبه تا ظهر سر کار بودم دیگه پندار اومد دنبالم و اومدیم خونه رفتم توالت دیدم آب قطع میخواستم دوش هم بگیرم عصبی شده بودم و سر پندار بیچاره داد میزدم بالاخره موفق شدم یه دوش تفی بگیرم و آماده شم برای لحظه تحویل سال

یه چندتا عکس انداختیم و یه خورده فیلم گرفتم

بعد تحویل سال هم زنگ زدیم به پدر و مادرامون بعدش رفتیم خونه بابام اینا

جای دیگه ای نرفتیم اومدیم خونه و دوباره رفتیم خونه بابام اینا و شب ساعت 12 برگشتیم خونه حسابی خسته بودیم چون شب قبلش تا من موهامو سشوار کنم و کارامو انجام بدم و بخوابم ساعت 2 شده بود و صبح هم 7 بیدار شده بودم بنابراین اول عید تا ظهر خواب بودیم و بعدازظهر رفتیم عید دیدنی و تقریبا به همه سر زدیم حدود ساعت 10 شب برگشتیم خونه

دوم هم که تولد بنده زاده بود و اابته بدون هیچ برنامه ای فقط کادوهامو گرفتم دوباره حوالی ظهر رفتیم خونه دختر داییم و شب هم ویلای یکی از دوستامون دعوت بودیم و زودتر راه افتادیم و یه سر به فروشگاههای نور زدیم و نتیجش خرید برای آقازاده شد یه صندل و کفش و یه دست لباس و یه سری اسباب بازی براش خریدیم و کلی ذوق زده شدیم مخصوصا کفشاش که خیلی کوچولو و باحالن

شب هم رفتیم ویلای دوستمون و خیلی خوش گذشت ساغر برام کیک و شمع گرفته بود و یه تولد کوچولو اونجا گرفتیم

سوم رو کاملا در حال استراحت بودم و شب ساغر و محمد و نازنین اومدن پیشم و یه سر هم زنداییم اومد و زود رفت آخه خواهرزادشو با خودش آورده بود و اونم یهو مامانشو خواست و زود رفتن

چهارم هم غروب رفتیم سمت بابلسر و خیلی همه چیز گرون بود تنها چیزی که تونستم بخرم یه مایو برا آقا کوچولو بود و یه اسباب بازی آب و حموم وای مایوش خیلی بانمکهقلب

از پنجم رفتم سرکار شبش هم مامانم مهمون از شیراز داشت رفتیم اونجا تو این مدت بارداری اون شب بدترین و سخت ترین شب بود تا صبح ناله کردم و نفسم به سختی در میومد و معدم می سوخت واقعا دیگه به جاهای سختش رسیدم

سه شنبه مامان و بابای پندار از مسافرت برگشتن و رفتین پیششون و به مادربزرگهاش سر زدیم و سوغاتی و عیدی گرفتیم و برگشتیم ولی حال مامانش گرفته بود آخه داییش اول فروردین تصادف کرده بود و اون تازه متوجه شده بود

چهارشنبه هم مامانم دوباره مهمون داشت و اونجا بودیم 

کلا خونه نبودم و هیچکی هنوز برای عید نیومده خونمون هی زنگ زدن هی ما گفتیم نیستیمنیشخند

دیشب هم شام مهمون خالم بودیم همه فامیل که مهمونیشو خونه مامانبزرگم گرفت آخه خونه خالم آسانسور نداره و پله هم زیاد برا همین مامانبزرگم نمیتونست بیاد و طفلکی خالم کارش دوبرابر شده بود و مهمونی رو اونجا داد و پندار هم 11 شب اومد شام خورد و رفت خونه خوابید آخه خیلی خسته بود جشن داشتن و شب قبلش تا بخوابیم 3 شده بود و صبح هم زود بیدار شده بود

الانم که در خدمت شما هستم هفته 30 تموم شده و از فردا وارد هفته 31 میشم تقریبا 43 روز مونده تا بتونم پسرمو تو بغلم بگیرم هم استرس دارم هم خوشحالم و کلا یه جوریم

اینم یه سری از چیزایی که خریدم راستی تو عکسای قبلی گفتین که اینا بزرگن در واقع اینا خیلی هم کوچیکن ولی نمیدونم چرا تو عکس اینطوری میشن پندار میگه یه خودکار بزار کنارشون تا سایزش خودش رو نشون بده

عاشق مایوشمابله

 

 

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان