سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

روزای روشن سلام
نویسنده : سحر - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
 

سلام به دوستای گلم

روزای قشنگی رو دارم پشت سر میذارم بعد اونهمه استرس و ناراحتی زندگی داره اون روی شیرینشو بهم نشون میده

همتون میدونید که بعد تولد سوشیانت چقدر پندار اذیتم کرد و خودش هم اذیت شد البته منم مقصر بودم و تمام توجهم به سوشیانت بود و این باعث شد رابطمون روز به روز سردتر بشه و تا جایی که خیلیهاتون میدونید کارمون به جای باریک کشیده بود وقتی دید مسئله جدی شده بهم گفت بیا از اول شروع کنیم و من تمام بدیها رو جبران میکنم منم چون ته دلم دوستش داشتم قبول کردم از انصاف نگذریم سنگ تموم میزاره برامون البته منم همراهیش میکنم و دوتاییمون به هم قول دادیم که دیگه همدیگرو اذیت نکنیم و بشیم همون سحر و پندار سه سال پیش

مدیون خیلیهاتون هستم که تو مدتی که مشکل داشتم راهنماییم کردید و نزاشتید زندگیمو خراب کنم

واقعا دوستتون دارم چون بیادم آوردید که چیا کشیدم تا این زندگی رو بسازم و نباید به همین راحتی خرابش کنم البته جناب همسر هم کاملا و حتی خیلی بیشتر از من دوست داشت که برگردیم به دوران خوشمون و حالا  واقعا همه چیز عالیه

یه لحظه ازم غافل نمیشه تا ببینه تو خودمم یه جوری سرحالم میاره میگه دیگه نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره میخوام همیشه شاد ببینمت البته منم همینارو میخوام

 خلاصه که میخوام تو همین حالت دنیا وایسته انگار دوباره متولد شدم انگار دوباره عاشق شدم احساس میکنم این تنش لازم بود تا زندگی از اون حالت کرختی بیرون بیاد

تو خونه سه تایی فوتبال بازی میکنیم

قایم موشک بازی میکنیم و ....

سوشیانت اینقدر خوشحال که از ته دلش جیغای پر ذوق میکشه مخصوصا وقتی بابا رو پشت مبل یا تخت پیدا میکنیم

خلاصه که خیلی قوی عمل کردم و زندگیمو دوباره ساختم

مرسی دوستای خوبم بوووووووووووووووووووووووووووس

برای همه عشق و سلامتی و پر پولی رو آرزو میکنم :)

 پازل اشکال هندسی

 تولد 18 ماهگی

 

وقتی میره زیر میز و کارتون تماشا میکنه

و موقعی که از گوشه به تی وی نگاه میکنه

و موقعی که میره تو یخچال و سعی میکنه در و ببنده

و اینم ما سه نفر


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٧
 

هفته ای که گذشت و این هفته و هفته دیگه پر از مهمونی بود و خیلی خیلی خوب بود و امیدوارم بقیشم خوش بگذره از فرداشب شروع میشه تا آخر هفته دیگه تقریبا هر شب مهمونی داریم

حالا برم سر اصل مطلب که خیلی وقته از کاراش چیزی ننوشتم

روزی دویست بار دست من و همسری رو میگیره و میبره تو اتاقش و میگه این اسباب بازی رو میخوام اون یکی رو میخوام داریم بهش یاد میدیم که تا یکیشو جمع نکرد اون یکی رو نباید بیاره بیرون

بعضی وقتها هم وقتی دستمونو میگیره خودشو شل میکنه و تقریبا به حالت دراز کش سر میده خودشو و به بالا نگاه میکنه که ما زیر گلوشو غرق بوسه میکنیم

یه روز بعدازظهر که موسسه بودم همسرخان خونه بود و سوشیانت رو نگه داشته بود یهو وسط کوییز بچه ها زنگ زد که بیا سوشیانت داره خودشو میکشه اینقدر گریه میکنه و همین باعث یه دعوا بین من و آقا شد و اصلا نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم خونه طفلک یوسف به دادم رسید و اومد موسسه

عاشق ماست و تو هر وعده دو تا لیوان ماست میخوره و یه روز که تو آشپزخونه بودم دیدم اومده شلوارمو میکشه برگشتم دیدم ماست از تو یخچال بیرون آورده و گذاشته روز زمین میگه بده بخورم وای که من خودشو خوردم

گفتم براش حلیم درست کنم آخه خیلی دوست داره وای پدرمون در اومد دردسری کشیدیم که نگو گندک خورد شده نبود مجبور شدیم از صافی ردش کنیم من که از پسش بر نیومدم پندار جان زحمتشو کشید

حلقه هوش رو کامل درست میکنه و کاملا مهارت پیدا کرده

راستی این سری که تهران بودم یه حلقه هوش دیگه براش خریدم اون یکی خیلی داغون بود پندار براش خریده بود نمیدونست بیچاره از این خیلی داغونا من اولش دلشو نشکوندم ولی رو مخم بود بالاخره بهش گفتم مواد این معلوم نیست چیه اسباب بازی و لباس بچه باید از برندهای خوب باشه که خودش گفت پس بریم میلاد نور چوبیشو بخریم که رفتیم و خریدیم و سوشیانت هم کلی ذوق کردد

پازل اشکال هندسی رو کامل میزاره حالا نمیدونم رنگها رو میشناسه یا شکلها رو

یه شب خونه مامانم اینا بودیم سوشیانت باید زود میخوابید با پندار فرستادمش خونه گفتم تو ماشین میخوابه تا 5 ساعت هم بیدار نمیشه من میمونم چند ساعت دیگه میام جچشمتون روز بد نبینه دو ساعت نشده بود که استرس گرفتم و برگشتم خونه خالم میگفت یعنی چی بچه پیش باباش گفتم اگر گریه کنه و شیر بخواد چی اصلا تحمل دیدن گریه هاشو ندارم مامان قربونش بره

وایییییییی یه کار باحال که میکنه اینه که هر دری رو میخواد باز کنه برمیگرده و با ک و ن کوچولش میزنه به در

قضیه از این قرار که تو خونه جدید کابینتها دستگیره ندارن و مگنتی هستن و ما خوشحال از اینکه پرنس کوچولوی خونه ما نمیتونه درشون رو باز کنه و یه روز به طور اتفاقی وقتی قهر کرده بود به یه کابینت تکیه داد و درش باز شد و فسقلی فهمید جریان از چه قرار

یه چیز جالب دیگه اینکه موقعی که جارو برقی کشیده میشه گوشاشو میگیره و واقعا تو اون لحظه خوردنی میشه

با کارگر خونه اصلا نمیسازه و همش میره دست به وسایلش میزنه و اونم به زبون محلی هی میگه بگیرینش بگیرینش و ما هر هر هر هر

بعضی وقتا که میخوام ظرف بشورم اینقدر اذیت میکنه که مجبور میشم بنشونمش رو کابینت و در اینصورت خوشحال و راضیه

روز جمعه با جناب همسر کوزتینگ داشتیم و کلی با زحمت زیاد خونه رو مرتب کردیم و در یک لحظه غفلت از سوشیانت دیدیم رفته تو اتاق کار و تمام کتابای کتابخونه رو بهم ریخته

یه کار خوشگل دیگش اینه که چشمهاشو میبینده و با چشمهای بسته از بغل من میره تو بغل بابا پندار و البته تو مسیر یواشکی نگاه هم میکنه

یه بازی پدر و پسر اینه که پندار میپره و دستش میخوره به سقف و سوشیانت غش میکنه از خنده

یه عادت دیگه که داره جدیدا تو ماشین باید بخوابونیمش و نصف شب هم گریه میکنه میگه بیام وسطتون بخوابم

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد

مامانم که دو تا مهمونی داشت تو این هفته یکی زنونه و یکی پاگشا که زحمت درست کردن سالاد و دسر و کیک و لازانت با من بود حالا من تو خونه خودم آشپزی نمیکنم و شوهرم همیشه گشنه ست ولی دیگه جان به فدای مادر

تو مهمونی پاگشا زلزله هم اومد و من دوییدم سوشیانت رو از بغل پندار آوردم بیرون انگار من خیلی بهترم

بالاخره بخت پرده ها هم باز شد و اتاق خوابها از حالت س ک س ی بودن اومدن بیرون و مونده پرده پذیرایی و آشپزخونه که هنوز نیاوردن

فعلا بای تا دیدار بعدی


 
comment نظرعزیزان ()

 
واکسن 18 ماهگی
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
 

بالاخره زمان واکسن 18 ماهگی رسید و من که الان 6 ماه استرس این واکسن رو دارم چون سر قبلی خیلی بچم اذیت شد و همینطور من

صبح زود دوشنبه 3 خرداد بیدار شدیم و سوشیانت به هیچ عنوان بیدار نمیشد خواب خواب بود ماساژش میدادم که بیدار شه تو خواب میخندید

مامانت فدات بشه پسر خوبم

بالاخره تو خواب لباس تنش کردم و وقتی رفتم بیرون و صدای آسانسورو شنید بیدار شد اینقدرم ماه که وقتی از خواب ناز بیدارش میکنی و تو چشمای خوشگلش کاسه خون میبینی بازم غر نمیزنه و بدخلقی نمیکنه

بالاخره کابوس من به واقعیت تبدیل شد و گل پسرم دو تا آمپول خورد یکی بازو و یکی رون و کلی گریه کرد و جیغ کشید و اشک منو در آورد باز خوبه که پندار منطقی تر از من و از پسش بر میاد من به تنهایی اصلا نمیتونم

قدش 79.5 و وزنش 12700 بود

پسر گلم خیلی زود دیگه گریه نکرد و البته لبخند هم تا چند دقیقه دیگه نمیزد فک کنم ازمون متنفر شده بود

تو خوردن استامینوفن هم خیلی همکاری میکرد و با اینکه خیلی تلخ با صبوری تمام قورتش میداد و موقع کمپرس سرد گذاشتن اذیت میشد و من اینقدر دلقک بازی در میاوردم تا چند ثانیه تحمل کنه

تب سنج جدید براش خریدم از این تو گوشیا راحت شدم از تب سنج قبلی متنفر بود چون باید یک دقیقه زیر بغلش میموند ولی اینو دوست داره و قشنگ گوششو میاره جلو و اینم سریع دما رو نشون میده

دو روز تب کرد و روز سوم خوب بود حالا نگران ده روز بعدم و چی پیش میاد خدا کنه ایندفعه دیگه بد مریض نشه دفعه قبل که خیلی خیلی بد بود

حالا بریم سراغ قبل واکسن

بالاخره بخت خرید پرده و یه سری دیگه وسایل باز شد و فرصت کردیم بریم تهران سه روز موندیم و عین سه روز تو فروشگاهها ول میچرخیدیم هم خسته کننده بود و هم خوشحال کننده

کلا من خرید که میکنم انرژی میگیرم سوشیانت هم مثل یه مرد باهامون همه جا میومد و جیکش در نمیومد ولی تو مغازه ها آتیش میسوزوند مخصوصا همینکه رسیدیم تهران از اونجا که دو ساعت تو ماشین بود سر راه به پندار گفتم نان سحر نگه دار من نون بخرم سوشیانت رو هم با خودم بردم یه خورده راه بره و خستگی از تنش بیرون بره چون مستقیم میخواستیم بریم پرده ببینیم چشمتون روز بد نبینه انگار از بند گسیخته بود دستاش تو هوا میدویید اینطرف و اونطرف و برای خودش شمعهایی که دستش بهش میرسید و میگرفت و من مجبور شدم براش بخرم جای پارک هم نبود و پندار تو ماشین بود من دست تنها با خرید و این وروجک روسریم که کلا سرم نبود از دستش

همه بهش نگاه میکردن و میگفتن این چقدر شیطون بلاست

ولی بازم خریدم تموم نشد و یه سری دیگه موند برای بعد

از وروجک بازیای این پسر بگم

از پله ها دیگه خیلی خوب بالا و پایین میره

روزی دویست بار میاد دستمو میگیره و میبره تو اتاقش میگه پیشم بمون که من بازی کنم وقتی چیزی میخواد دستاشو میگیره بالا یعنی بغلم کن و بعد خودشو میکشه طرف چیزی که میخواد

تقریبا شکلای ساده هندسی  رو سر جاهاشون قرار میده

میره تو چادر بازیش و با چادر اینطرف و اونطرف میکنه و آخرش واژگونش میکنه

همسری هم که دیگه وقت آزادش برای ما خیلی بیشتر شده حسابی با پسری بازی میکنه و من کیف میکنم از صدای خنده و بازیهاشون

دوستتون دارم عشقهای جاوید من


 
comment نظرعزیزان ()

 
عدو گشت سبب خیر
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
 

چه اتفاقاتی که از سرم نگذشت و خدا رو شکر که همه چیز ختم به خیر شد

ممنون از دوستای گلم که اینقدر بهم محبت دارن و اینقدر احساس نزدیکی بهم دارن

خدایی شماهارو خیلی بیبشتر از دوستای غیر مجازیم دوست دارم و باهاتون راحتترم و همه چیز رو میتونم بی پروا اینجا توضیح بدم

احساس میکنم یه سری آدم احمق که خیلی هم بی جنبه ان اینجا رو میخونن بخاطر همین همه چیزو خصوصی کرده بودم ولی الان به این نتیجه رسیدم که اصلا مهم نیست بخونن یا نخونن برای من فرقی نداره بنابراین دوباره وبلاگم عمومی میشه

یه اتفاق جالبی که پریروز برام افتاد این بود که آدم بیچاره حقیر دوست داشت زندگیمو بهم بریزه و بهم زنگ زد و یه سری چرندیات بهم گفت با پندار نشستیم و در مورد حرفاش فکر کردیم و حرف زدیم و تصمیم گرفتیم و به نتیجه های خیلی قشنگی رسیدیم حتی باعث شد کلی بخندیم و سفر کنیم به 6 سال پیش و خاطراتمون رو دوباره مرور کنیم و یادمون بیاد که چقدر برای بهم رسیدن عذاب کشیدیم و اینهمه سختی رو پشت سر گذاشتیم تا مال هم بشیم اونوقت یه فرصت طلب بیچاره میخواد ما رو خراب کنه

کلی دوتایی بهش خندیدیم و به این ترتیب بود که عدو گشت سبب خیر

 کارای خونه تقریبا تموم شده و فقط یه سر باید فرصت کنیم بریم تهران و یه سری خریدها رو انجام بدیم

گل پسرم هم که روز به روز خوردنی تر میشه و بعضی وقتا از خود بیخود میشم و حسابی میچلونمش

پندار میگه ول کن کشتی بچه رو بعد خودش بهش حمله میکنه حسود خان

تقریبا یه هفته هست که رفتیم خونه جدید

دلمون تنگ شده بود برای زندگی سه نفرمون برای همین خیلی ذوق زده ایم و از هیچکی هم دعوت نمیکنیم بیاد پیشمونچشمک

خیلی سرم شلوغه ممکنه طول بکشه تا برگردم فعلا بای تا های

بازم مرسی دوستای خیلی خیلی ماهم

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
تولد خاله ساغر مهربون
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
 

تولد خاله ساغر مهربون

مبارک باشه خاله جون جونی

 93.08.18


 
comment نظرعزیزان ()

 
همه چی آرومه
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
 

همه چی آرومه

تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

اینو به مناسبت پنجمین سالگرد ازدواجم تقدیم به همسر عزیزم میکنم و امیدوارم خدا این عشق رو هر روز بیشتر و بیشتر کنه

شکر خدا بقیه چیزا هم آرومه و تصمیمی که گرفتم درست بوده و چرخ گردون داره به ما روی خوش نشون میده البته ناشکر نیستم همیشه روی خوبشو دیدم فقط یه مدت داشتم امتحان پس میدادم که خوب یه چیز عادیه نمیشه که همیشه شادی باشه یه وقتایی هم باید مصائب زندگی رو دید و طعم سختیها رو چشید

البته ایشاله دیگه تکرار نشه

حسابی درگیرم از طرفی خونه رو به اتمام و کارمون این روزا خیلی زیاده و بعدازظهر ها موسسه هم خیلی شلوغه و کلا کار سرم ریخته تعطیلات هم که من و پندار میریم خونه و جابه جا و تمیز کاری میکنیم سوشیانت هم وسط شلوغ پلوغی آتیش میسوزونه و هر کاری دلش میخواد میکنه

خونمون خیلی خوشگل شده و من دوسش دارم و لحظه شماری میکنم که زودتر تموم شه و برم سر زندگیم

سوشیانت خیلی بلا شده همه چیزو میفهمه ولی هنوز هیچی نمیگه بهش میگم بگو مامان میگه با میگم بگو بابا هیچی نمیگه

میگم بگو آب حرکتش رو با دهن انجام میده ولی صداش در نمیاد رو سایلنت میگه وروجک

از 10 مهر تا 30 مهر هشت تا دندون باهم در آورده و دندوناش شده 16 تا ولی خیلی عذاب کشید و تو این مدت دوبار حالت سرماخوردگی و ا س ه ال و درد و گریهداشت و 1 کیلو هم لاغر شد طفلکی گل پسرم خیلی عذاب کشید ولی عوضش دیگه درد دندون تموم شد میگن بقیش رو دیگه نمیفهمه چه جوری در میاد فقط مونده واکسن 18 ماهگیش که 2 آذر باید بزنه و من از الان عزادارم

 یه شب پندار وسط حال خوابیده بود همینطوری به سوشیانت گفتم برو بابا رو بیدار کن بگو بره سرجاش بخوابه در کمال ناباوری دیدم رفت انگشتشو فرو کرد تو چشم پندار و وقتی پندار چشاشو باز کرد دستشو گرفت و بردش سمت اتاق وای که دیگه ما از تعجب شاخ در آورده بودیم و مامانم فوری براش اسپند دود کرد

 برج قورباغه رو کامل مرتب میکنه و اینقدر باهاش ور میره تا درستش کنه بعد ما تشویقش میکنیم و پرنس کوچولوی من به تک تکمون نگاه میکنه و همه باید براش دست بزنیم

حلقه هوش هم که اینقدر نگرانش بود به طور نامرتب میزاره و داره سعی میکنه درست بزارتشون

سه تا مکعب رو هم میتونه بزاره رو هم قربون پسرم برم من

تو موسسه یه کلاس داریم که بچه های 3 ساله میان سوشیانت رو هم میبرم اوایل اصلا نمینشت و فقط موقع دنس نگاهشون میکرد یه جلسه هم نشست تو بغل تیچر و نقاشی کرد دیدم معلمش میگه براش ماژیک بیار با مدادشمعی براش کار کردن سخته با اینکه ماژیک داشت رفتم یکی دیگه براش خریدم از ذوقم و جلسه بعد خودش نشست رو صندلی و نقاشی میکرد قربونش برم من

یه دختر تو کلاسشون اسمش دنیز عاشق دنیز شده و اون اگر از جاش بلند شه سوشیانت هم میخواد بره دنبالش اون فهمیده بود و بهش میگفت من الان میام تو بشین سوشیانت هم گوش کرده بود و نشست سر جاش

فقط بچه ها مشکلشون با سوشیانت اینه که حرف نمیزنه کارن میگه اه اعصابمونو خورد کرد اصلا حرف نمیزنه

فضولیاش هم خیلی زیاد شده با همه چیز کار داره با ربط و بی ربطتمام کمدها و کشوها رو میریزه بیرون حتی تو خونه خودمون که دسته کمدا بالاست میپره و دسته رو میگیره در کمد رو باز میکنه

دستمال کاغذی هم ببینه سریعا همه رو خالی میکنه

تازه یه کار خیلی مهمی که انجام داد برای اولین بار سوپشو خودش با قاشق خورد وای که قیافش دیدنی بود تمام وجودش سوپ شده بود

و کلی کارای دیگه که الان یادم نمیاد فقط اینکه خیلی خوردنی شده و بعضی وقتا اینقدر بوسش میکنم که بیحس میشم این پدر سوخته هم هیچی نمیگه

عاشق بازی کردن با پندار وقتی باباش میندازتش رو هوا و میگیرتش غش میکنه از خنده

وای یه سره نوشتم خسته شدم


 
comment نظرعزیزان ()

 
tasmim mohem
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧
 

و این منم ....

            زنی تنها ....

                      در آستانه فصلی سرد ....

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان