سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

عدو گشت سبب خیر
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
 

چه اتفاقاتی که از سرم نگذشت و خدا رو شکر که همه چیز ختم به خیر شد

ممنون از دوستای گلم که اینقدر بهم محبت دارن و اینقدر احساس نزدیکی بهم دارن

خدایی شماهارو خیلی بیبشتر از دوستای غیر مجازیم دوست دارم و باهاتون راحتترم و همه چیز رو میتونم بی پروا اینجا توضیح بدم

احساس میکنم یه سری آدم احمق که خیلی هم بی جنبه ان اینجا رو میخونن بخاطر همین همه چیزو خصوصی کرده بودم ولی الان به این نتیجه رسیدم که اصلا مهم نیست بخونن یا نخونن برای من فرقی نداره بنابراین دوباره وبلاگم عمومی میشه

یه اتفاق جالبی که پریروز برام افتاد این بود که آدم بیچاره حقیر دوست داشت زندگیمو بهم بریزه و بهم زنگ زد و یه سری چرندیات بهم گفت با پندار نشستیم و در مورد حرفاش فکر کردیم و حرف زدیم و تصمیم گرفتیم و به نتیجه های خیلی قشنگی رسیدیم حتی باعث شد کلی بخندیم و سفر کنیم به 6 سال پیش و خاطراتمون رو دوباره مرور کنیم و یادمون بیاد که چقدر برای بهم رسیدن عذاب کشیدیم و اینهمه سختی رو پشت سر گذاشتیم تا مال هم بشیم اونوقت یه فرصت طلب بیچاره میخواد ما رو خراب کنه

کلی دوتایی بهش خندیدیم و به این ترتیب بود که عدو گشت سبب خیر

 کارای خونه تقریبا تموم شده و فقط یه سر باید فرصت کنیم بریم تهران و یه سری خریدها رو انجام بدیم

گل پسرم هم که روز به روز خوردنی تر میشه و بعضی وقتا از خود بیخود میشم و حسابی میچلونمش

پندار میگه ول کن کشتی بچه رو بعد خودش بهش حمله میکنه حسود خان

تقریبا یه هفته هست که رفتیم خونه جدید

دلمون تنگ شده بود برای زندگی سه نفرمون برای همین خیلی ذوق زده ایم و از هیچکی هم دعوت نمیکنیم بیاد پیشمونچشمک

خیلی سرم شلوغه ممکنه طول بکشه تا برگردم فعلا بای تا های

بازم مرسی دوستای خیلی خیلی ماهم

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
تولد خاله ساغر مهربون
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
 

تولد خاله ساغر مهربون

مبارک باشه خاله جون جونی

 93.08.18


 
comment نظرعزیزان ()

 
همه چی آرومه
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
 

همه چی آرومه

تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

اینو به مناسبت پنجمین سالگرد ازدواجم تقدیم به همسر عزیزم میکنم و امیدوارم خدا این عشق رو هر روز بیشتر و بیشتر کنه

شکر خدا بقیه چیزا هم آرومه و تصمیمی که گرفتم درست بوده و چرخ گردون داره به ما روی خوش نشون میده البته ناشکر نیستم همیشه روی خوبشو دیدم فقط یه مدت داشتم امتحان پس میدادم که خوب یه چیز عادیه نمیشه که همیشه شادی باشه یه وقتایی هم باید مصائب زندگی رو دید و طعم سختیها رو چشید

البته ایشاله دیگه تکرار نشه

حسابی درگیرم از طرفی خونه رو به اتمام و کارمون این روزا خیلی زیاده و بعدازظهر ها موسسه هم خیلی شلوغه و کلا کار سرم ریخته تعطیلات هم که من و پندار میریم خونه و جابه جا و تمیز کاری میکنیم سوشیانت هم وسط شلوغ پلوغی آتیش میسوزونه و هر کاری دلش میخواد میکنه

خونمون خیلی خوشگل شده و من دوسش دارم و لحظه شماری میکنم که زودتر تموم شه و برم سر زندگیم

سوشیانت خیلی بلا شده همه چیزو میفهمه ولی هنوز هیچی نمیگه بهش میگم بگو مامان میگه با میگم بگو بابا هیچی نمیگه

میگم بگو آب حرکتش رو با دهن انجام میده ولی صداش در نمیاد رو سایلنت میگه وروجک

از 10 مهر تا 30 مهر هشت تا دندون باهم در آورده و دندوناش شده 16 تا ولی خیلی عذاب کشید و تو این مدت دوبار حالت سرماخوردگی و ا س ه ال و درد و گریهداشت و 1 کیلو هم لاغر شد طفلکی گل پسرم خیلی عذاب کشید ولی عوضش دیگه درد دندون تموم شد میگن بقیش رو دیگه نمیفهمه چه جوری در میاد فقط مونده واکسن 18 ماهگیش که 2 آذر باید بزنه و من از الان عزادارم

 یه شب پندار وسط حال خوابیده بود همینطوری به سوشیانت گفتم برو بابا رو بیدار کن بگو بره سرجاش بخوابه در کمال ناباوری دیدم رفت انگشتشو فرو کرد تو چشم پندار و وقتی پندار چشاشو باز کرد دستشو گرفت و بردش سمت اتاق وای که دیگه ما از تعجب شاخ در آورده بودیم و مامانم فوری براش اسپند دود کرد

 برج قورباغه رو کامل مرتب میکنه و اینقدر باهاش ور میره تا درستش کنه بعد ما تشویقش میکنیم و پرنس کوچولوی من به تک تکمون نگاه میکنه و همه باید براش دست بزنیم

حلقه هوش هم که اینقدر نگرانش بود به طور نامرتب میزاره و داره سعی میکنه درست بزارتشون

سه تا مکعب رو هم میتونه بزاره رو هم قربون پسرم برم من

تو موسسه یه کلاس داریم که بچه های 3 ساله میان سوشیانت رو هم میبرم اوایل اصلا نمینشت و فقط موقع دنس نگاهشون میکرد یه جلسه هم نشست تو بغل تیچر و نقاشی کرد دیدم معلمش میگه براش ماژیک بیار با مدادشمعی براش کار کردن سخته با اینکه ماژیک داشت رفتم یکی دیگه براش خریدم از ذوقم و جلسه بعد خودش نشست رو صندلی و نقاشی میکرد قربونش برم من

یه دختر تو کلاسشون اسمش دنیز عاشق دنیز شده و اون اگر از جاش بلند شه سوشیانت هم میخواد بره دنبالش اون فهمیده بود و بهش میگفت من الان میام تو بشین سوشیانت هم گوش کرده بود و نشست سر جاش

فقط بچه ها مشکلشون با سوشیانت اینه که حرف نمیزنه کارن میگه اه اعصابمونو خورد کرد اصلا حرف نمیزنه

فضولیاش هم خیلی زیاد شده با همه چیز کار داره با ربط و بی ربطتمام کمدها و کشوها رو میریزه بیرون حتی تو خونه خودمون که دسته کمدا بالاست میپره و دسته رو میگیره در کمد رو باز میکنه

دستمال کاغذی هم ببینه سریعا همه رو خالی میکنه

تازه یه کار خیلی مهمی که انجام داد برای اولین بار سوپشو خودش با قاشق خورد وای که قیافش دیدنی بود تمام وجودش سوپ شده بود

و کلی کارای دیگه که الان یادم نمیاد فقط اینکه خیلی خوردنی شده و بعضی وقتا اینقدر بوسش میکنم که بیحس میشم این پدر سوخته هم هیچی نمیگه

عاشق بازی کردن با پندار وقتی باباش میندازتش رو هوا و میگیرتش غش میکنه از خنده

وای یه سره نوشتم خسته شدم


 
comment نظرعزیزان ()

 
tasmim mohem
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧
 

و این منم ....

            زنی تنها ....

                      در آستانه فصلی سرد ....

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۱
 

دوستای گلم ببخشید که نگرانتون کردم

الان خیلی بهترم


 
comment نظرعزیزان ()

 
برای تو
نویسنده : سحر - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان