سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

دی هم تموم شد
نویسنده : سحر - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
 

هفته ی دوم دی خبر خاصی
نبود و طبق معمول زندگی یه مامان پر از کار و کار و کار

واقعا از صبح که بیدار
میشم دارم دور خودم میچرخم تا بعدازظهر که برم موسسه و دوباره که بر میگردم به
همین منوال تا شب که بخوابم واقعا کارم زیاده

اصلا فرصت نمیکنم درسامو
بخونم

یه بگو مگو با پندار
داشتم  و طبق معمول شوهر جان ما نمیزاره یه
دور روز باهاش قهر باشم دلم خنک شه اینقدر به پروپام میپیچه تا مجبور شم آشتی کنم
البته دعوامون تقصیر من بود البته نه تقصیر من تقصیر پری بود که هر وقت میاد
اعصابمو میریزه به هم و دست خودم نیست و به همه چیز گیر میدم حتی سوشیانت رو هم
فرستادم خونه مامانم چون تو این دوره من خیلی کلافه میشم

شکر خدا کار جدید پندار
کم کم داره رونق میگیره و امیدوارم کیسه کیسه پول بیاره خونه J

فکر کنم سوشیانت داره به
حرف میاد دیگه خیلی  باباباباباب و
ماماماماما و ددددددددد و ل ل ل ل ل ل ل  و
جدیدا وووووو میگه و وقتی میگیم بگو هی تکرار میکنه و منتظر میمونه براش دست بزنیم
و تشویقش کنیم

الان سه چهار روزه که
یوسف و دوستش و ساغر خونه ما اطراق کردن و یوسف و دوستش درس میخونن و (دوستش خیلی
کمکش میکنه تو درسا) و من و ساغر ازشون پذیرایی میکنیم بابام بهش قول داده کاگر
معدل بالای 15 بگیره براش ماشین بخره اونم داره تمام تلاشش رو میکنه

هفته سوم

دوشنبه بعد سه ماه به هم
خوردن یه مهمونی با دوتا از دوستای دوران دانشجویی بالاخره قسمت شد که همدیگرو
ببینیم اما دختر دوستم یه روز از سوشیانت بزرگتره و بخاطر اما سوشیانت رو با خودم
بردم ولی طبق معمول پسرک هیچ توجهی بهش نکرد و به کار خودش مشغول بود دیوونه کرد
منو بسکه رفت سراغ ماشین لباسشویی و ظرفشویی و دکمه هاشونو روشن و خاموش کرد

سه شنبه ساغر مهمونی دعوت
بود و مامانم هم همینطور و منم باید میرفتم موسسه دیدم هوا خوبه گفتم سوشیانت رو
با خودم ببرم ولی ساغر گفت من با خودم میبرمش مهمونی و با خاله جان رفت ولی پدرشو
درآورد کلا ساغر مجبور بود دنبالش بدو

کلی ادوات موسیقی براش
خریدم بلز که داشت یه شیکر و سوت خریدم ساز دهنی و دایره زنگی و ارگ هم براش سفارش
دادم البته ارگ رو الان براش باز نمیکنم خیلی زود گزاشتم کادو تولدش باشه خیلی دور
اندیشم نه

سه شنبه داشتم آمادش
میکردم که بریم بیرون وقتی لباسشو عوض میکنم 
میفهمه قراره بریم بیرون و خیلی خوشحال میشه هی برای خودش سرحال بود بهش
گفتم عکس سوشیانت کو در کمال ناباوری دستشو سمت عکسش اشاره کرد و بعد برای خودش
دست زد وای که من مردم از ذوق و آبلمبوش کردم حسابی چلوندمش به این نتیجه رسیدم که
همه چیزو بلده فقط رو نمیده به ما

یه شب بابام خواب دید من
بیمارستانی شدم و این خبر رو یه مرده بهش داده بود منم همون شب خواب بدی دیده بودم
صبحش بابام به پندار زنگ زد که من همچین خوابی دیدم طفلی پندار نگران شده بود و
زنگ میزد به من منم که در خواب ناز بیدار نشدم و پندار دیگه داشت حسابی نگران میشد
که من بیدار شدم جریان رو برام گفت منم حسابی خودمو لوس کردم و تو این هاگیر واگیر
وصیتم رو بهش کردم بیچاره شوهرم اشکش در اومده بود و من ول کن ماجرا نبودم آخرش زد
تو سرم تا ول کردم

چهارشنبه هم دوباره بچم
سرگردون بود من و ساغر هر دو کلاس داشتیم و مامانم مهمونی دعوت بود بردمش خونه
خالم با اینکه با دختر خالم خیلی جوره و هنوز مامان وبابا نگفته میگه له یعنی لاله
ولی وقتی بیدار شد و دید اونجاست بغض کرده بود ولی گریه نکرد مرد کوچولوی من

وای هوا چقدر گرم و بهاری
بود انگار اردیبهشت شده

شازده کوچولوی من خیلی
بامزه شده و خیلی دلبری میکنه برامون دالی بازی میکنه که نگو و نپرس به طور خیلی
شیرینی سرشو برمیگردونه یا با دستای کوچولوش جلو چشمای خوشگلشو میگیره و دالی موشه
بازی میکنه پندارو مجبور میکنه بره پشت تخت و خودش میره انتهای تخت میشینه و عین
اینکه داره فیلم میبینه باید باهاش دالی بازی کنه و خودش ریسه میره از خنده وقتی
پندار خونه نیست منو مجبور میکنه باهاش بازی کنم و وقتی باباش میاد منو از اتاق
میندازه بیرون چون باباش بهتر بلده این بازی رو

یه کار دیگه که کرده یه
روز که من خونه نبودم می می مامانی رو خورده و بعد فوری دست کشیده و رفت یه گوشه
سرشو انداخت پایین و هرچی صداش میزدن به حالت خجالت سر به زیر بوده و نگاه نمیکرده
پسرک سر به زیر من

وای وقتی خودشو لوس میکنه
و گردنشو کج میکنه و با عشوه نگات میکنه دلت میخواد درسته قورتش بدی و زیر گلوش که
نگوووو وایییییییی

همه میگن به زودی حرف
میزنه وای خدا کنه مردم از انتظار بهش میگم بگو بابا میگه به میگم بگو مامان میگه
به بعضی وقتها هم مه بعد یهو جوش میاره میگه ب ب ب ب ب و ما باید تشویقش کنیم و
هرکی دست نزنه دستشو میگیره میزنه به هم و همه باید بشینیم و نباید گوشی یا چیزی دستمون
باشه گوشی رو از دست یوسف میگیره و میزاره زیر پاش و هی تلاش میکنه که کامل پنهونش
کنه یعنی همتون فقط و فقط باید به من توجه کنید

یه بار همه چیزو دست میزد
هی من ازش میگرفتم دستمو گرفت نشوندم رو مبل یعنی مزاحمم نشو

کارم شده جمع کردن ریخت و
پاش آقا تک تک کابینتها رو میریزه بیرون خصوصا مواد شوینده رو

یه بار که کاسه ها رو
ریخت بیرون و بعد دوباره جمع کرد قربونش برم من قشنگ همه رو از بزرگ به کوچیک چیده
بود رو هم بچم کدبانو هم هست خوش بحال زنش

وای در اتاق کار اگر باز
باشه و پرنس من ببینه بیچاره ام پدر جد کامپیوترو در میاره خاموش روشن ده هزار بار

درایو سی دی رو باز و
بسته با هل دادن صد هزار بار و ...

هفته چهارم دی هم تموم
شد  روزا چقدر سریع میگذرن دوماه دیگه عید
باورم نمیشه این هفته هفته دکتر بازی بود یه مشکل کوچولو داشتم رفتم دکتر و کلی
دارو و آمپول بهم داد و منم خیلی از آمپول میترسم و خلاصه مجبور شدم بزنم و خیلیم
درد داشت ولی از اونطرف هم هی خودمو برای همه خصوصا پندار و بابام لوس میکردم که
من دارم آمپول میزنم و اونا هم هی نازمو کشیدن و منم ته دل خوش و سرحال و تو ظاهر
ناراحت که باید روزی دوتا آمپول بزنم ولی خدایی درد هم داشت خیلی زیاد

یه شب هم سالگرد زندایی
مامانم دعوت بودیم بیچاره دختراش خیلی ناراحت بودن از دست دادن مادر خیلی سخت
سوشیانت حسابی آتیش سوزوند و بازی کرد و میوه جلو مهمونا رو برمیداشت که من شرمنده
میرفتم دوباره درستش میکردم سر شام هم همه ماستا رو جمع کرده بود پیش خودش و وقتی
همه فهمیدن ماست دوست داره هرکی بهش میگفت سوشیانت بیا ماست میدویید میرفت و ماست
میخورد غذا خوردن و جویدنش هم خوب شده و فکر کنم دیگه کم کم بتونم غذای میکس نشده
بهش بدم

دایره لغات پسرم

بگو مامان       با

بگو بابا        با

بگو لاله       له

بگو  نه      
ن ن ن ن ن

یه کار بد دیگه علاوه بر
باز کردن در یخچال تمام شاتای روی میز بار رو میزاره زمین و میچینه رو هم یه بار
هم دیدم خودش رفت اون بالا نشست پنار میگه چرا دعواش نمیکنی دلم نمیاد خوب تندی
رفتم ازش عکس گرفتم بچه ست دیگه  الان زود
برای دعوا شدن

تمام مگنتای کابینتا رو
در آوردیم و دیگه نمیتونه همه رو بریزه بیرون و از این مسئله خیلی شاکیه

ببخشید که ممکنه چیزای
تکراری تو نوشته هام باشه چون روز به روز مینویسم و بعد سر فرصت پست میزارم و دیگه
وقت ویرایش هم ندارم

عکس کریسمسی پسرم

یه صبح قشنگ با یه صبحانه مفصل تو کافه دومو

 

در اومد از حموم گل

خونه مامانی

ست کردن من و پسری

خونه خاله نسرین

سوشیانت ، اما و هستی

خونه رابعه جون

یه صبح خوب وقتی پسرم تازه از خواب بیدار میشه و وقعا خوردنیه


 
comment نظرعزیزان ()

 
دو هفته ای که گذشت
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦
 

سلام به دوستای خوبم

امیدوارم که تعطیلات به همه خوش گذشته باشه

منم که طبق معمول مهمون بازی داشتم

دو سه تا مهمونی دادم و سه چهارتا رفتم و یه
مسافرت کوچیک دو روزه هم داشت

مهمونای خودم یه بار مامانم اینا و خاله هام
بودن و یه شب هم دختر عموم و شوهرش اومدن که خوب وقتی مهمون جوون داریم ساغر و
یوسف هم میان و اولین کادو خونمو گرفتم که دوتا ظرف خوشگل بود ولی چیزی نبود که
استفاده بشه و دختر عموم گفت اگر دوست داری برو عوضش کن و منم با پررویی تمام رفتم
و عوضشون کردم و یه ظرف میوه ایستاده خریدم البته جناب مسر کلی متضرر شدن چون باید
مابالاتفاوت هنگفتی رو پرداخت میکردن و منم بکدنده گشته و گفتم همینو میخوام

یه مهون دیگه هم دختر داییم و شوهرش بودن که
اونم یه تابلو صورتک خوشگل که کار خودش بود برام آورد که بسیار دوسش میدارم

مهمونیهایی که رفتم خونه عمه جان و خاله جان و
مامان جان که همه مهمونیهای شلوغ و پر از دنس و آواز بود مخصوصا خونه مامانم که
دوره با عموهام بود و اینو من و پندار از همه بیشتر دوست داریم و واقعا خیلی بهمون
خوش میگذره فقط آقا سوشیانت قاطی میکنه و دربون میشه و اگر کسی بخواد بره بیرون
زود بیرونش میکنه تا درو ببنده و اگر کسی بخواد وارد شه اینقدر باید قربون صدقش
بریم تا بزاره بیاد داخل

اصلا کلا عادتی که داره نمیتونه ببینه دری باز
بمونه مثلا وقتی در کمدشو باز میکنه تا اسباب بازی برداره باید ببنده بعد بره سر
بازی اگر در ماکرو فر باز باشه میپره تا ببندتش در ظرفشویی رو هم همینطور

یه مهمونی زنونه هم رفتم که با دوستام بود و اون
روز گرفتار شدم تا برم و خیلی هم دیرم شد ساغر باید میرفت موسسه و مامانم هم
مهمونی دعوت بود و سوشیانت رو میخواستم بزارم پیش خالم منتها میخواستم بخوابه بعد
ببرمش که تایم کمتری تو بیداری تنها باشه وای دوساعت داشتیم با ماشین تو شهر
میچرخوندیمش مگه میخوابید تازه بعد اینکه خوابید نیم ساعت بعدش بیدار شد ولی شکر
خدا اصلا گریه نکرد و پسر خوبی بود عزیز دل مامان

قبل تعطیلات یه شب با دوستامون شام بیرون بودیم
و از اونجایی که خیلی احتیاج به هوای تازه و یه سفر کوچیک داشتیم پندار از آقایون
خواست که برای تعطیلات بریم گرگان ولی یکی از بچه ها قبول نکرد و گفت بریم واز
ویلای خودشون ما هم تا حالا اونجا نرفته بودیم و خیلی تعریفش رو شنیده بودیم قبول
کردیم وایییییییی جای همتون خالی عالیییییییییییییییییییییی بود یه ویلای سوبلکس خیلی
خیلی شیک بالای کوه توی یه منطقه باز و بزرگ یه چیز میگم یه چیز میشنوید واقعا
بهمون خوش گذشت و تولد یوسف رو هم همونجا برگزار کردیم و رقص چاقوش با پندار بود و
یه دلقک بازی در آورده بود که دیگه اشک از چشم همه سرازیر شده بود

شب یلدا هم خونه مامانم اینا بودیم و طبق معمول
خوراکیهای خوشمزه و مثل همه شب یلداهای دیگه فال حافظ با من بود که فال ما سه نفر
خیلی خیلی خیلی خوب بودو کلی سرمست شدیم

گل پسرم که هر روز شیرین تر از دیروز

بالاخره من آرزو به دل نشدم و پسرم منو ناز
میکنه و من به بهشت میرم بخدا یکی از پاداشهای بهشتی نوازش شدن توسط بچه ست

دست هم میزنه سر پیری و معرکه گیری خیلی هم
باحال دست میزنه دستاشو میچسبونه به هم و بالا پایین میکنه قربونت بره مامان که
همه چیزت خاصه

براش شیر موز درست کردم ساغر با نی داد بهش خورد
و من وباباش ضعففففففففففف

کاسه یا پتوشو میزاره جلوی چشماش و راه میره و
میدوه طرف من و همسری و اگر احساس خطر کنه تقلب میکنه و یواشکی نگاه میکنه و خیلی
لذت میبره

میره زیر مبل یا میز و از اونجا کارتون تماشا
میکنه اگر بره زیر میز صبحانه از مون زیر صندلیها رو هم مرتب میکنه یعنی اگر
نبینیش عمرا نمیفهمی کجاست

یه بار پندار داشت قلقلکم میداد من میخندیدم و
داد میزدم که تو رو خدا بسه سوشیانت یهو رفت سمت باباش و دستاشو پرت کرد که
اینکارو نکن

کلا حسود شده وقتی منو پندار داریم باهم حرف
میزنیم میاد وسطمون و هی خودشو برامون لوس میکنه اگر نتیجه نگیره دست پندارو
میگیره از محل دورش میکنه و بعد وایمیسته نگاه میکنه وقتی خیالش راحت شد که دیگه
نمیاد مشغول کار خودش میشه و پندار حسودیش میشه چون میخواد که من کنارش باشم و منم
بهش میگم دلت بسوزه

رو تخت بپر بپر میکنه و اگر دورش جمع شیم و براش
دست هم بزنیم هیجان زده میشه و تند تند دور خودش میچرخه حتی تو مهمونیا وقتی همه
دست میزنن این به همه نگاه میکنه فکر میکنه دارن تشویقش میکنن

دوست داره بره تو کمدش بشینه و بازی کنه کلا که
گفتم دوست داره بره زیر میز و .... حتی تو یه مهمونی یهو دید زیر میز ناهارخوری
خالیه دویید رفت اون تو نشست و به همه نگاه میکرد

یه روز داشتم میخوابوندمش یهو بغض کرد نگاش کردم
دیگه لباشو جمع کرده و تا گفتم چی شد زد زیر گریه بمیرم الهی نمیدونم چش شده بود

یه روزم دیدم با اسب موزیکالش که خیلی هم دوسش
داره دعواش شده و پرتش میکنه اینطرف و اونطرف و سرش داد میزنه به حق چیزای ندیده

یه کار خطرناک که جدیدا انجام میده اینه که از
روی تخت ما شیرجه میزنه تو تخت خودش و خیلی باید مواظب باشم

نرگس خریدن هم توسط جناب همسر شروع شد هر سال
اینموقعها تا عید برام نرگس میخره وای که عاشق بوشم خونه بوی عید گرفته

یه خوشبو کننده رختخواب هم خریدم عالیه توصیه
میکنم بهتتون اصلا استثناییه مال ترکیه ست اسمش یوموش

بفرمایید عکس تو ادامه مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرعزیزان ()

 
روزای روشن سلام
نویسنده : سحر - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
 

سلام به دوستای گلم

روزای قشنگی رو دارم پشت سر میذارم بعد اونهمه استرس و ناراحتی زندگی داره اون روی شیرینشو بهم نشون میده

همتون میدونید که بعد تولد سوشیانت چقدر پندار اذیتم کرد و خودش هم اذیت شد البته منم مقصر بودم و تمام توجهم به سوشیانت بود و این باعث شد رابطمون روز به روز سردتر بشه و تا جایی که خیلیهاتون میدونید کارمون به جای باریک کشیده بود وقتی دید مسئله جدی شده بهم گفت بیا از اول شروع کنیم و من تمام بدیها رو جبران میکنم منم چون ته دلم دوستش داشتم قبول کردم از انصاف نگذریم سنگ تموم میزاره برامون البته منم همراهیش میکنم و دوتاییمون به هم قول دادیم که دیگه همدیگرو اذیت نکنیم و بشیم همون سحر و پندار سه سال پیش

مدیون خیلیهاتون هستم که تو مدتی که مشکل داشتم راهنماییم کردید و نزاشتید زندگیمو خراب کنم

واقعا دوستتون دارم چون بیادم آوردید که چیا کشیدم تا این زندگی رو بسازم و نباید به همین راحتی خرابش کنم البته جناب همسر هم کاملا و حتی خیلی بیشتر از من دوست داشت که برگردیم به دوران خوشمون و حالا  واقعا همه چیز عالیه

یه لحظه ازم غافل نمیشه تا ببینه تو خودمم یه جوری سرحالم میاره میگه دیگه نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره میخوام همیشه شاد ببینمت البته منم همینارو میخوام

 خلاصه که میخوام تو همین حالت دنیا وایسته انگار دوباره متولد شدم انگار دوباره عاشق شدم احساس میکنم این تنش لازم بود تا زندگی از اون حالت کرختی بیرون بیاد

تو خونه سه تایی فوتبال بازی میکنیم

قایم موشک بازی میکنیم و ....

سوشیانت اینقدر خوشحال که از ته دلش جیغای پر ذوق میکشه مخصوصا وقتی بابا رو پشت مبل یا تخت پیدا میکنیم

خلاصه که خیلی قوی عمل کردم و زندگیمو دوباره ساختم

مرسی دوستای خوبم بوووووووووووووووووووووووووووس

برای همه عشق و سلامتی و پر پولی رو آرزو میکنم :)

 پازل اشکال هندسی

 تولد 18 ماهگی

 

وقتی میره زیر میز و کارتون تماشا میکنه

و موقعی که از گوشه به تی وی نگاه میکنه

و موقعی که میره تو یخچال و سعی میکنه در و ببنده

و اینم ما سه نفر


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٧
 

هفته ای که گذشت و این هفته و هفته دیگه پر از مهمونی بود و خیلی خیلی خوب بود و امیدوارم بقیشم خوش بگذره از فرداشب شروع میشه تا آخر هفته دیگه تقریبا هر شب مهمونی داریم

حالا برم سر اصل مطلب که خیلی وقته از کاراش چیزی ننوشتم

روزی دویست بار دست من و همسری رو میگیره و میبره تو اتاقش و میگه این اسباب بازی رو میخوام اون یکی رو میخوام داریم بهش یاد میدیم که تا یکیشو جمع نکرد اون یکی رو نباید بیاره بیرون

بعضی وقتها هم وقتی دستمونو میگیره خودشو شل میکنه و تقریبا به حالت دراز کش سر میده خودشو و به بالا نگاه میکنه که ما زیر گلوشو غرق بوسه میکنیم

یه روز بعدازظهر که موسسه بودم همسرخان خونه بود و سوشیانت رو نگه داشته بود یهو وسط کوییز بچه ها زنگ زد که بیا سوشیانت داره خودشو میکشه اینقدر گریه میکنه و همین باعث یه دعوا بین من و آقا شد و اصلا نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم خونه طفلک یوسف به دادم رسید و اومد موسسه

عاشق ماست و تو هر وعده دو تا لیوان ماست میخوره و یه روز که تو آشپزخونه بودم دیدم اومده شلوارمو میکشه برگشتم دیدم ماست از تو یخچال بیرون آورده و گذاشته روز زمین میگه بده بخورم وای که من خودشو خوردم

گفتم براش حلیم درست کنم آخه خیلی دوست داره وای پدرمون در اومد دردسری کشیدیم که نگو گندک خورد شده نبود مجبور شدیم از صافی ردش کنیم من که از پسش بر نیومدم پندار جان زحمتشو کشید

حلقه هوش رو کامل درست میکنه و کاملا مهارت پیدا کرده

راستی این سری که تهران بودم یه حلقه هوش دیگه براش خریدم اون یکی خیلی داغون بود پندار براش خریده بود نمیدونست بیچاره از این خیلی داغونا من اولش دلشو نشکوندم ولی رو مخم بود بالاخره بهش گفتم مواد این معلوم نیست چیه اسباب بازی و لباس بچه باید از برندهای خوب باشه که خودش گفت پس بریم میلاد نور چوبیشو بخریم که رفتیم و خریدیم و سوشیانت هم کلی ذوق کردد

پازل اشکال هندسی رو کامل میزاره حالا نمیدونم رنگها رو میشناسه یا شکلها رو

یه شب خونه مامانم اینا بودیم سوشیانت باید زود میخوابید با پندار فرستادمش خونه گفتم تو ماشین میخوابه تا 5 ساعت هم بیدار نمیشه من میمونم چند ساعت دیگه میام جچشمتون روز بد نبینه دو ساعت نشده بود که استرس گرفتم و برگشتم خونه خالم میگفت یعنی چی بچه پیش باباش گفتم اگر گریه کنه و شیر بخواد چی اصلا تحمل دیدن گریه هاشو ندارم مامان قربونش بره

وایییییییی یه کار باحال که میکنه اینه که هر دری رو میخواد باز کنه برمیگرده و با ک و ن کوچولش میزنه به در

قضیه از این قرار که تو خونه جدید کابینتها دستگیره ندارن و مگنتی هستن و ما خوشحال از اینکه پرنس کوچولوی خونه ما نمیتونه درشون رو باز کنه و یه روز به طور اتفاقی وقتی قهر کرده بود به یه کابینت تکیه داد و درش باز شد و فسقلی فهمید جریان از چه قرار

یه چیز جالب دیگه اینکه موقعی که جارو برقی کشیده میشه گوشاشو میگیره و واقعا تو اون لحظه خوردنی میشه

با کارگر خونه اصلا نمیسازه و همش میره دست به وسایلش میزنه و اونم به زبون محلی هی میگه بگیرینش بگیرینش و ما هر هر هر هر

بعضی وقتا که میخوام ظرف بشورم اینقدر اذیت میکنه که مجبور میشم بنشونمش رو کابینت و در اینصورت خوشحال و راضیه

روز جمعه با جناب همسر کوزتینگ داشتیم و کلی با زحمت زیاد خونه رو مرتب کردیم و در یک لحظه غفلت از سوشیانت دیدیم رفته تو اتاق کار و تمام کتابای کتابخونه رو بهم ریخته

یه کار خوشگل دیگش اینه که چشمهاشو میبینده و با چشمهای بسته از بغل من میره تو بغل بابا پندار و البته تو مسیر یواشکی نگاه هم میکنه

یه بازی پدر و پسر اینه که پندار میپره و دستش میخوره به سقف و سوشیانت غش میکنه از خنده

یه عادت دیگه که داره جدیدا تو ماشین باید بخوابونیمش و نصف شب هم گریه میکنه میگه بیام وسطتون بخوابم

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد

مامانم که دو تا مهمونی داشت تو این هفته یکی زنونه و یکی پاگشا که زحمت درست کردن سالاد و دسر و کیک و لازانت با من بود حالا من تو خونه خودم آشپزی نمیکنم و شوهرم همیشه گشنه ست ولی دیگه جان به فدای مادر

تو مهمونی پاگشا زلزله هم اومد و من دوییدم سوشیانت رو از بغل پندار آوردم بیرون انگار من خیلی بهترم

بالاخره بخت پرده ها هم باز شد و اتاق خوابها از حالت س ک س ی بودن اومدن بیرون و مونده پرده پذیرایی و آشپزخونه که هنوز نیاوردن

فعلا بای تا دیدار بعدی


 
comment نظرعزیزان ()

 
واکسن 18 ماهگی
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
 

بالاخره زمان واکسن 18 ماهگی رسید و من که الان 6 ماه استرس این واکسن رو دارم چون سر قبلی خیلی بچم اذیت شد و همینطور من

صبح زود دوشنبه 3 خرداد بیدار شدیم و سوشیانت به هیچ عنوان بیدار نمیشد خواب خواب بود ماساژش میدادم که بیدار شه تو خواب میخندید

مامانت فدات بشه پسر خوبم

بالاخره تو خواب لباس تنش کردم و وقتی رفتم بیرون و صدای آسانسورو شنید بیدار شد اینقدرم ماه که وقتی از خواب ناز بیدارش میکنی و تو چشمای خوشگلش کاسه خون میبینی بازم غر نمیزنه و بدخلقی نمیکنه

بالاخره کابوس من به واقعیت تبدیل شد و گل پسرم دو تا آمپول خورد یکی بازو و یکی رون و کلی گریه کرد و جیغ کشید و اشک منو در آورد باز خوبه که پندار منطقی تر از من و از پسش بر میاد من به تنهایی اصلا نمیتونم

قدش 79.5 و وزنش 12700 بود

پسر گلم خیلی زود دیگه گریه نکرد و البته لبخند هم تا چند دقیقه دیگه نمیزد فک کنم ازمون متنفر شده بود

تو خوردن استامینوفن هم خیلی همکاری میکرد و با اینکه خیلی تلخ با صبوری تمام قورتش میداد و موقع کمپرس سرد گذاشتن اذیت میشد و من اینقدر دلقک بازی در میاوردم تا چند ثانیه تحمل کنه

تب سنج جدید براش خریدم از این تو گوشیا راحت شدم از تب سنج قبلی متنفر بود چون باید یک دقیقه زیر بغلش میموند ولی اینو دوست داره و قشنگ گوششو میاره جلو و اینم سریع دما رو نشون میده

دو روز تب کرد و روز سوم خوب بود حالا نگران ده روز بعدم و چی پیش میاد خدا کنه ایندفعه دیگه بد مریض نشه دفعه قبل که خیلی خیلی بد بود

حالا بریم سراغ قبل واکسن

بالاخره بخت خرید پرده و یه سری دیگه وسایل باز شد و فرصت کردیم بریم تهران سه روز موندیم و عین سه روز تو فروشگاهها ول میچرخیدیم هم خسته کننده بود و هم خوشحال کننده

کلا من خرید که میکنم انرژی میگیرم سوشیانت هم مثل یه مرد باهامون همه جا میومد و جیکش در نمیومد ولی تو مغازه ها آتیش میسوزوند مخصوصا همینکه رسیدیم تهران از اونجا که دو ساعت تو ماشین بود سر راه به پندار گفتم نان سحر نگه دار من نون بخرم سوشیانت رو هم با خودم بردم یه خورده راه بره و خستگی از تنش بیرون بره چون مستقیم میخواستیم بریم پرده ببینیم چشمتون روز بد نبینه انگار از بند گسیخته بود دستاش تو هوا میدویید اینطرف و اونطرف و برای خودش شمعهایی که دستش بهش میرسید و میگرفت و من مجبور شدم براش بخرم جای پارک هم نبود و پندار تو ماشین بود من دست تنها با خرید و این وروجک روسریم که کلا سرم نبود از دستش

همه بهش نگاه میکردن و میگفتن این چقدر شیطون بلاست

ولی بازم خریدم تموم نشد و یه سری دیگه موند برای بعد

از وروجک بازیای این پسر بگم

از پله ها دیگه خیلی خوب بالا و پایین میره

روزی دویست بار میاد دستمو میگیره و میبره تو اتاقش میگه پیشم بمون که من بازی کنم وقتی چیزی میخواد دستاشو میگیره بالا یعنی بغلم کن و بعد خودشو میکشه طرف چیزی که میخواد

تقریبا شکلای ساده هندسی  رو سر جاهاشون قرار میده

میره تو چادر بازیش و با چادر اینطرف و اونطرف میکنه و آخرش واژگونش میکنه

همسری هم که دیگه وقت آزادش برای ما خیلی بیشتر شده حسابی با پسری بازی میکنه و من کیف میکنم از صدای خنده و بازیهاشون

دوستتون دارم عشقهای جاوید من


 
comment نظرعزیزان ()

 
عدو گشت سبب خیر
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
 

چه اتفاقاتی که از سرم نگذشت و خدا رو شکر که همه چیز ختم به خیر شد

ممنون از دوستای گلم که اینقدر بهم محبت دارن و اینقدر احساس نزدیکی بهم دارن

خدایی شماهارو خیلی بیبشتر از دوستای غیر مجازیم دوست دارم و باهاتون راحتترم و همه چیز رو میتونم بی پروا اینجا توضیح بدم

احساس میکنم یه سری آدم احمق که خیلی هم بی جنبه ان اینجا رو میخونن بخاطر همین همه چیزو خصوصی کرده بودم ولی الان به این نتیجه رسیدم که اصلا مهم نیست بخونن یا نخونن برای من فرقی نداره بنابراین دوباره وبلاگم عمومی میشه

یه اتفاق جالبی که پریروز برام افتاد این بود که آدم بیچاره حقیر دوست داشت زندگیمو بهم بریزه و بهم زنگ زد و یه سری چرندیات بهم گفت با پندار نشستیم و در مورد حرفاش فکر کردیم و حرف زدیم و تصمیم گرفتیم و به نتیجه های خیلی قشنگی رسیدیم حتی باعث شد کلی بخندیم و سفر کنیم به 6 سال پیش و خاطراتمون رو دوباره مرور کنیم و یادمون بیاد که چقدر برای بهم رسیدن عذاب کشیدیم و اینهمه سختی رو پشت سر گذاشتیم تا مال هم بشیم اونوقت یه فرصت طلب بیچاره میخواد ما رو خراب کنه

کلی دوتایی بهش خندیدیم و به این ترتیب بود که عدو گشت سبب خیر

 کارای خونه تقریبا تموم شده و فقط یه سر باید فرصت کنیم بریم تهران و یه سری خریدها رو انجام بدیم

گل پسرم هم که روز به روز خوردنی تر میشه و بعضی وقتا از خود بیخود میشم و حسابی میچلونمش

پندار میگه ول کن کشتی بچه رو بعد خودش بهش حمله میکنه حسود خان

تقریبا یه هفته هست که رفتیم خونه جدید

دلمون تنگ شده بود برای زندگی سه نفرمون برای همین خیلی ذوق زده ایم و از هیچکی هم دعوت نمیکنیم بیاد پیشمونچشمک

خیلی سرم شلوغه ممکنه طول بکشه تا برگردم فعلا بای تا های

بازم مرسی دوستای خیلی خیلی ماهم

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
تولد خاله ساغر مهربون
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
 

تولد خاله ساغر مهربون

مبارک باشه خاله جون جونی

 93.08.18


 
comment نظرعزیزان ()

 
همه چی آرومه
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
 

همه چی آرومه

تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

اینو به مناسبت پنجمین سالگرد ازدواجم تقدیم به همسر عزیزم میکنم و امیدوارم خدا این عشق رو هر روز بیشتر و بیشتر کنه

شکر خدا بقیه چیزا هم آرومه و تصمیمی که گرفتم درست بوده و چرخ گردون داره به ما روی خوش نشون میده البته ناشکر نیستم همیشه روی خوبشو دیدم فقط یه مدت داشتم امتحان پس میدادم که خوب یه چیز عادیه نمیشه که همیشه شادی باشه یه وقتایی هم باید مصائب زندگی رو دید و طعم سختیها رو چشید

البته ایشاله دیگه تکرار نشه

حسابی درگیرم از طرفی خونه رو به اتمام و کارمون این روزا خیلی زیاده و بعدازظهر ها موسسه هم خیلی شلوغه و کلا کار سرم ریخته تعطیلات هم که من و پندار میریم خونه و جابه جا و تمیز کاری میکنیم سوشیانت هم وسط شلوغ پلوغی آتیش میسوزونه و هر کاری دلش میخواد میکنه

خونمون خیلی خوشگل شده و من دوسش دارم و لحظه شماری میکنم که زودتر تموم شه و برم سر زندگیم

سوشیانت خیلی بلا شده همه چیزو میفهمه ولی هنوز هیچی نمیگه بهش میگم بگو مامان میگه با میگم بگو بابا هیچی نمیگه

میگم بگو آب حرکتش رو با دهن انجام میده ولی صداش در نمیاد رو سایلنت میگه وروجک

از 10 مهر تا 30 مهر هشت تا دندون باهم در آورده و دندوناش شده 16 تا ولی خیلی عذاب کشید و تو این مدت دوبار حالت سرماخوردگی و ا س ه ال و درد و گریهداشت و 1 کیلو هم لاغر شد طفلکی گل پسرم خیلی عذاب کشید ولی عوضش دیگه درد دندون تموم شد میگن بقیش رو دیگه نمیفهمه چه جوری در میاد فقط مونده واکسن 18 ماهگیش که 2 آذر باید بزنه و من از الان عزادارم

 یه شب پندار وسط حال خوابیده بود همینطوری به سوشیانت گفتم برو بابا رو بیدار کن بگو بره سرجاش بخوابه در کمال ناباوری دیدم رفت انگشتشو فرو کرد تو چشم پندار و وقتی پندار چشاشو باز کرد دستشو گرفت و بردش سمت اتاق وای که دیگه ما از تعجب شاخ در آورده بودیم و مامانم فوری براش اسپند دود کرد

 برج قورباغه رو کامل مرتب میکنه و اینقدر باهاش ور میره تا درستش کنه بعد ما تشویقش میکنیم و پرنس کوچولوی من به تک تکمون نگاه میکنه و همه باید براش دست بزنیم

حلقه هوش هم که اینقدر نگرانش بود به طور نامرتب میزاره و داره سعی میکنه درست بزارتشون

سه تا مکعب رو هم میتونه بزاره رو هم قربون پسرم برم من

تو موسسه یه کلاس داریم که بچه های 3 ساله میان سوشیانت رو هم میبرم اوایل اصلا نمینشت و فقط موقع دنس نگاهشون میکرد یه جلسه هم نشست تو بغل تیچر و نقاشی کرد دیدم معلمش میگه براش ماژیک بیار با مدادشمعی براش کار کردن سخته با اینکه ماژیک داشت رفتم یکی دیگه براش خریدم از ذوقم و جلسه بعد خودش نشست رو صندلی و نقاشی میکرد قربونش برم من

یه دختر تو کلاسشون اسمش دنیز عاشق دنیز شده و اون اگر از جاش بلند شه سوشیانت هم میخواد بره دنبالش اون فهمیده بود و بهش میگفت من الان میام تو بشین سوشیانت هم گوش کرده بود و نشست سر جاش

فقط بچه ها مشکلشون با سوشیانت اینه که حرف نمیزنه کارن میگه اه اعصابمونو خورد کرد اصلا حرف نمیزنه

فضولیاش هم خیلی زیاد شده با همه چیز کار داره با ربط و بی ربطتمام کمدها و کشوها رو میریزه بیرون حتی تو خونه خودمون که دسته کمدا بالاست میپره و دسته رو میگیره در کمد رو باز میکنه

دستمال کاغذی هم ببینه سریعا همه رو خالی میکنه

تازه یه کار خیلی مهمی که انجام داد برای اولین بار سوپشو خودش با قاشق خورد وای که قیافش دیدنی بود تمام وجودش سوپ شده بود

و کلی کارای دیگه که الان یادم نمیاد فقط اینکه خیلی خوردنی شده و بعضی وقتا اینقدر بوسش میکنم که بیحس میشم این پدر سوخته هم هیچی نمیگه

عاشق بازی کردن با پندار وقتی باباش میندازتش رو هوا و میگیرتش غش میکنه از خنده

وای یه سره نوشتم خسته شدم


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان