سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

هفته شلوغ و چهار دست و پا رفتن سوشیانت
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩
 

هفته گذشته پر بود از مهمونی و خوشگذرونی غیر از یه بحثی که با پندار داشتیم

شنبه رفتم خونه مامانم وزن کشی هم داشتم تا رژیم جدید رو بگیرم تا حالا 20 کیلو کم کردم دیگه 6 کیلو اضافه دارم که اونم همه بهم میگن نشو ولی من میخوام 6 کیلو رم کم کنم

سوشیانت به طور کامل چهار دست و پا راه میره و مبل رو میگیره می ایسته و دور هم میزنه عاشق چهار دست و پا رفتنشم خیلی با نمک میشه روزای اول زیاد راه دور نمیرفت ولی الان دیگه کاملا همه جا سرک میکشه

یکشنبه رفتیم قائمشهر عمو پژمان دوباره جوجه آورد برای سوشیانت ولی ایندفعه پسرم یه کم ترسید و با پا میزد جوجه رو بعدش همه دورش کردن از پله های خونه باباجون بالا رفت و کاپ قهرمانی دادیم به پسرم 6 تا پله رو با هن و هون زیاد بالا رفت و هی برمیگشت پشتشو نگاه میکرد مامان قربونش بره

از قائمشهر فرش آوردیم فعلا بندازیم تو خونه که گل پسرمون یه خورده چهار دست و پا بره ولی فقط موعی که خودم بیکارم میزارمش رو فرش چون واقعا خطرناکه یهو سر از میز و مبل و عسلی و ... در میاره دنبال اسباب بازیاش میره زیر میز یا زیر مبل عین موش میمونه

تبادل لینک رایگان


 

هی اسباب بازیشو پرت میکنه بعد میره دنبالش میگیره دوباره پرت میکنه و هی تکرار و تکرار بازی جدیدشه

دوشنبه مهمونی خونه پسر عمم بود اونجا آقا سوشیانت تو بغل عمم بود که یهو با پاش زد میز جلو عمم رو با خوراکیهای روش پرت کرد رو زمین و خجالت زده

سه شنبه با ساغر رفتیم خونه خواهر زنداییم که همسن خودم و دختر کوچولوش که 20 روز از سوشیانت بزرگتره ولی انگار دو سال ازش بزرگتره خیلی از جلو راه میره حرف میزنه همه چیز میخوره و کلا خیلی میفهمه خانمی شده برای خودش سوشیانت اونجا اصلا اذیت نکرد بر خلاف جاهای دیگه

با اسباب بازیهایی که براش تازگی داشتن سرگرم بود حتی حدود نیم ساعت تنها رو تخت ارنیکا بازی میکرد

تبادل لینک رایگان


 

چهارشنبه خاله بزرگم با عروساش و دخترش اومدن خونه مامانم اینا و من طبعا اونجا بودم

پنجشنبه رفتیم خونه عموم که ساری زندگی میکنه و خونه جدید ساختن همه تبارمون بودن و حدود هشتاد نفری بودیم خیلی خوش گذشت فقط من خیلی خسته شدم چون پندار نیومده بود مامانم که پاهاش درد میکرد و ساغرم با کفش پاشنه بلند کلا فلج اطفال میگیره من بیچاره بچه بغل با کفش پاشنه بلند قدم رو میکردم یه لحظه نمیتونستم بزارمش رو زمین یا مبل چون میخواست همه چیزو بگیره

جمعه هوا خیلی خوب بود با ساغر و سوشیانت بعد دو ماه رفتم پیاده روی ولی آخرش دیگه پاهام بی حس شده بود گل پسرم حسابی کیف کرد عاشق کالسکه سواری و ماشین سواری و کلا بیرون رفتن الهی مامان قربونش بره بعدشم رفتیم خونه مامانم

مبلای خونه مامانم فاصلش با زمین زیاد نیست وروجک من یه پاشو میزاره رو مبل و میخواد ازش بالا بره هی وای من

روز شماری میکنم هوا گرمتر شه پسرمو لخت و پتی ببرم بیرون این روزا با آستین کوتاه یا رکابی تو خونه میگرده وای دلم میخواد بازوهای کوچولوشو گاز بگیرم

اینم از هفته شلوغ پلوغ ما

13 بدر

 

تبادل لینک رایگان

 

وقتی خودشو لوس میکنه

 

تبادل لینک رایگان

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
پسر کوچولوی من و بلاهای نازل
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢
 

مهمونام دوازدهم رفتن هر چی بهشون گفتم برای 13. بمونید گفتن که نمیشه ولی کاش 13 بدر نمیرفتم بیرون با بابام اینا باغ بابای پندار دعوت شدیم ولی با اینکه هوا خیلی خوب بود سوشیانت سرما خورد البته آمادگی هم داشت چون پندار سرما خورده بود و تا حالا که یه هفته میگذره هنوز خوب نشده البته بهتر شده ولی خوب نشده

تو این هفته سه تا ضربه کاری خورد با اسباب بازیش زد تو چشمش و و چشمش خون افتاد و دستشو گذاشت لای کشو آشپزخونه و آخریش که خودم باعثش شدم گذاشتمش رو تخت خودمون که پستونکشو از تو تخت خودش بگیرم تموم اینایی که میگم چند ثانیه طول کشید از تخت افتاد پایین بچم کبود شد الهی بمیرم که اینقدر بی توجه نباشم الهی قربونش برم کلی گریه کرد هرچی به پندار میگم ببریمش بیمارستان میگه رفلاکساش خوبه و چیزی نشده منم تا دم صبح بیدار موندم و چکش میکردم

بعد بگم از چهارشنبه هی دوست داشت بغلم باشه منم تو بغلم کارامو میکردم تو آشپزخونه داشت با کفگیر ور میرفت منم دادم دستش مردشور حواس پرت منو ببرن اومدم بزارمش تو روروک کفگیر دستش بود نمیدونم یهو چی شد این کفگیر به کجاش خورد که دوباره جیغش در اومد و خیلی گریه کرد دیگه خیلی بهم فشار اومده بود منم تا خود صبح گریه میکردم و فکرای بد به سرم میزد همش میترسیدم خورده باشه ته گلوش و گلو ورم کنه و راه نفسشو ببنده و بچم خفه بشه خلاصه که چشم رو هم نزاشتم و گریه میکردم پندارم صداش در اومده بود و هرچی از دهنش در میومد بهم میگفت که صد البته حقم بود

خودم چشمش زدم هی پیش خودم میگم خدایا این بچه چقدر خوبه واقعا یه فرشتست اصلا کاری به من نداره نه بیخود گریه میکنه نه سر و صدای الکی داره نه بهانه میگیره برای خودش میچرخه همون روز داشتم جارو میکشیدم دنبال جارو با روروک میدویید و لولشو میگرفت و سیمشو میگرفت و منم کیفور میشدم تا اینکه این بلاها سرش اومد خاک تو سرم با این دوست داشتنم مردشور این سق سیاهمو ببرن

البته اتفاقایی که افتاد همیشه ترس از افتادنشون داشتم نشستم از هرچیز دیگه ای که میترسم با پندار حرف زدم گفتم شاید حرف دلمو به زبون بیارم اتفاق نیفته الهی امین

مثلا ترس از افتادن از صندلی غذا (البته همیشه کمربندشو میبندم یه وقتایی که باهاش راهش میبرم تا بخوابه نمیبستم که از این به بعد میبندم) ترس از افتادن میله پرده روش وقتی با پرده بازی میکنه (عاشق اینکار) ترس از افتاد ساعت یا میز بار روش ترس از دست زدن به سیم یا پریز برق ترس از سر خوردن تو حموم ترس از اینکه وقتی بغلمه خودم سر بخورم آخه سابقه دارم و و و ......

خدایا خودت پسرمو حفظش کن خواهش میکنم میدونم که لیاقت داشتن چنین گلی رو ندارم ولی حالا که بهم دادیش کمکم کن تا بتونم به خوبی ازش مراقبت و محافظت کنم

 روز 13 سه تا خبر فوت شنیدیم خدا به خیر بگذرونه بچه پسرعموی مامانم که به دلیل نامعلومی خودکشی کرد نوه یه پسر عموی دیگه مامانم که به علت دل درد به بیمارستان رفت و اونجا بهش مورفین تزریق کردن و الکی الکی جوون نوزده ساله رو کشتن و آخریش هم دختر 6 ساله یه آشنا که مادرزادی نارسایی قلبی داشت خدایا خودت بهمون رحم کن

خدایا برای همه و همه و همه مسلمون و یهود و مسیحی و ..... فقط و فقط و فقط خوشی باشه و بس مراقب بچه ها و نوجوونا و جوونا باش بزار همه از زندگیشون لذت ببرن حالا که به دنیا میان خوش باشن و وقتی به پیری میرسن ببرشون پیش خودت الهی آمین

از طرفی پنج شنبه حنابندون پسر عمم بود حالا من تا صبح بیدار کی حال آماده شدن داشت خلاصه به هزوری بود حاضر شدم غروبش هم بابا و مامان پندار یه سر اومدن پیشمون و برگشتن

منم دیدم سوشیانت رو نبرم بهتر گزاشتمش پیش خالم هی زنگ میزدم میگفتن خوب بعد 1.5 ساعت خالم زنگ زد که بیا داره گریه میکنه حالا جشن تو همون کوچه خالم اینا بود سریع ودمو رسوندم دیدم وای صدای گریه بچم تا دم در میاد ضجه میزد تا بغلش کردم آروم شد و خوابید اصلا سابقه نداشت اتفاقا تو حنابندون ازم پرسیدن سوشیانت میمونه پیش خالت گفتم آره اصلا به من وابسته نیست آخه همیشه می موند ولی نمیدونم چی شد دیگهبه یوسف گفتم خودت برو من نمیام دیگه دلم نمیومد برم دیگه اینکارو نمیکنم هیچوقت به غلط کردن افتادم

یه قربونی کوچولو هم کردیم برای دفع بلا خیلی پشت سر هم شد همه چیز

امشبم عروسی پسر عمم سوشیانت رو میبرم کالسکشم میبرم اگر دیدم داره اذیت میشه سریع برمیگردم

حالا از پیشرفتشم بگم

یه چند روزی بود خودش می ایستاد و یه کم لبه تخت رو میگرفت و حرکت میکرد ولی دیروز تو پارکش نشسته بود یهو دیدم ایستاده اصلا نفهمیدم چطوری ایستاد آخه ارتفاع خیلی زیاده و جای دست هم نداره ذوقی کردم که خدا میدونه

میخواستم برای تولدش دیزاینر بیارم دیدم تولدش مختصره و نمی ارزه اینهمه هزینه کنم خودم دیزاینر شدم و از الان شروع کردم به طراحی

البته به قشنگی اونها که نمیشه ولی از هیچی بهتره

ایشاله تو تولد مفصلی که قرار توسن بالاتر براش بگیرم آخه بچه های کوچیک زود خسته میشن و گریه میکنن سوشیانت هم که اصلا حوصله شلوغی رو نداره ترجیح میدم تا 3 سالگی تولد مختصر براش بگیرم

عزیزم تولدش نزدیک شده پارسال این موقع شمارش معکوس رو شروع کرده بودم مامان فدات بشه عزیز دلم


 
comment نظرعزیزان ()

 
سال 1393 مبارک و اولین تلاش برای ایستادن
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۸
 

سلام به دوستای گلم

سال نوتون مبارک

امیدوارم تو سال جدید بهترینها رو داشته باشید

امسال قرار شد لحظه تحویل سال سوشیانت وارد خونه بشه چون مطمئنم قدمش خیر و مبارک از همون لحظه اول هم رد سینی هفت سین رو داغون کرد و لباس نوشو با سرکه مزین کرد بعد تحویل سال یه سر رفتیم خونه مامانم اینا و عیدیها رو رد و بدل کردیم و بعدش رفتیم قائمشهر اول رفتیم خونه مامانبزرگ پدری پندار و بعدش خونه باباش و بعد شام هم خونه اون یکی مامانبزرگش

جمعه هم تا بیدار شم ساعت 11 شده بود و باید خونه سه نفر میرفتیم که امسال فوت کرده بودن و اولین عید بعد از فوت بود عموم و مادر شوهر خالم و زندایی مامانم

ناهار رفتیم خونه مامانم اینا و غروب رفتیم عید دیدنی و پسرم از همه عیدی گرفت و جالبه قشنگ میگیره از همه رد نمیکنه

شنبه هم تولد من بود و هم گل پسرم 10 ماهه شد تولدمو خونه مامانم گرفتیم و شبش هم مامانم دختر عمومهامو دعوت کرده بود و تو این مهمونی یه عده چپی و یه عده راستی بودن و حسابی با هم بحث کردن و سرمونو درد آوردن

یکشنبه یکی از دوستام با مامانش اومدن خونه من و بیچاره ها تو جاده تصادف هم کردن و سه شنبه برگشتن

سوشیانت یاد گرفته لباشو مثل ماهی جمع میکنه اینقدر بانمک میشه که نگو تا میرم عکس بگیرم خراب میکنه

وای روز به روز شیرین تر میشه

سه شنبه رفتیم خونه عمه پندار وای مهد کودکی بود از بچه 20 روز بود تا 6 ساله حدود 6 تا بچه بودن عمع های پندار با نوه هاشون خیلی باحال بود

چهارشنبه دختر دایی مامانم سپیده با دو تا وروجکش اومدن خونه ما پسرش 6 سالشه و دخترش 6 روز از سوشیانت کوچیکتره ولی خیلی زبرو زرنگ تر همه چیز میخوره که البته من خودم نمیدم سوشیانت بخوره چهار دست و پا میره و مفهوم خیلی چیزا رو بیشتر میفهمه و اما پسرش که من فکر میکردم حالا که بزرگ شده آروم شده ولی خیلی شیطونه و مثل بچه های 4 ساله رفتار میکنه

خلاصه که بساطی داریم با این بچه ها یکی میخوابه اون یکی سر و صدا میکنه بیدار میشه و بالاعکس هر کاریم میکنیم نمیتونیم خوابشونو با هم تنظیم کنیم

امروز پگاه و ستاره خواهرای سپیده هم اومدن اونا هم هر کدوم یه بچه بچه پگاه بسیار شیطون بلا و 2.5 ساله که میرفت تو روروک و بچه ستاره هم 25 روزش بود و ساکت و آروم

خلاصه که امروزم مهد کودکی بود خونمون ولی خوب خیلی زود رفتن و ما موندیم و سپیده که قراره فردا شوهرشم بیاد

امسال عیدم با مهمونداری شروع شد و دیگه تا آخر سال مهمون بازی منم که عاشق این کارا

چهارشنبه 6 فروردین گل پسرم تو خونه مامانم اینا نشسته بود رو زمین یهو دیدم دستشو گرفته به مبل و با تلاش زیاد خودشو بلند کرد و ایستاد و من و بابام کاملا شاهد ماجرا بودیم و کلی خوشحال شدیم

بیچاره بچم بسکه تو خونمون یا تو بغل یا تو روروک یا تو ارکش نمیتونه شیرین کاری کنه

بازم سال نو مبارک


 
comment نظرعزیزان ()

 
سوشیانت و آرایشگاه و برای اولن بار خودش نشست
نویسنده : سحر - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
خونه تکونی
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥
 

شنبه بردمش قد و وزن 9 ماهگی وزن 8500 که خیلی داره کند میره بالا چون کلا خوب نمیخوره هیچوقت از بچگی برای شیر یا غذا گریه نکرده همش من بهش خوروندم یعنی اگر یه روزم بهش چیزی ندم صداش در نمیاد قدش هم 73 بود

یه کارایی میکرد تو خانه بهداشت همه چیزو ریخت بهم نشوندنش رو ترازو خم میشد خودکارو برمیداشت متر و میگرفت به پرونده ها دست میزد موبایل پندارو پرت کرد شصت تیکه شد زنداییم هم که تو همون خانه بهداشت کار میکنه گفت این چرا اینقدر شیطون شد گفتم نمیدونم واله البته ورجه وورجه هاش یه کم زیاد شده ولی نه دیگه در این حد برگشتیم تو ماشین تا نشست خوابید فهمیدم چون خوابش میومده و کلافه بوده اینقدر بیقرار بود بعدش رفتیم خونه مامانم آخه پندار از مامانم لوبیا پلو خواسته بود و اونم زحمت کشیده بود پخته بود تا شب اونجا بودیم

امسال تصمیم گرفتم خودم خونه تکونی انجام بدم این کارگرا اعصابمو خورد میکنن خیلی بی توجهن تا حالا نشد یکیشون بیاد وقتی رفت من راضی باشم هیچکدومشون به ریزکاریا توجه نمیکنن هرچیزی رو که برمیدارن نمیزان سرجاش یا میشکونن یا اشتباهی میندازن تو سطل آشغال خلاصه که برای اینکه اعصابم آروم باشه و اینکه سرکار هم نمیرم گفتم خودم انجام دیگه برنامه ریزی کردم هر روز یه گوشه خونه رو تمیز کنم شنبه شب که از خونه مامانم اومدم بعد خوابوندن سوشیانت رفتم حموم رو د بساب د بشور آی شستم آی شستم همه چیزو ریختم بیرون شامپو ها صابونا حوله ها و تشت و .... ولی اولش کلی سرفه کردم آخه نه دستکش گذاشتم و نه ماسک احساس میکرد جلو خوب کار کردنمو میگیره یعنی کوزت باید جلو من لنگ بندازه ولی برقی افتاد که نگوووو البته کمر درد و خستگی هم داشت

یکشنبه نوبت کابینتهای آشپزخونه بود که فرصت کردم 6 تاشو تمیز کنم و 6 تای دیگه موند برای دوشنبه تو این هاگیر واگیر آقا سوشیانت نشون میده که میخواد چهاردست و پا شه اصلا رو زمین بند نمیشه و سریع برمیگرده بنابراین بیشتر میزارمش تو روروک تختش از حالت تخت تبدیل به پارک کردم چون ارتفاع تختش کم بود و کم کم خطرناک میشد فعلا تو پارک میخوابه تا خونه جدید و تخت جدید به امید خدا

آره داشتم میگفتم یکشنبه که کابینتها رو تمیز میکردم یهو دیدم سوشیانت خیز برداشت که عروسکشو بگیره و تا من خودمو بهش برسونم افتاد و کلی گریه کرد و دل منو ریش ریش کرد بمیرم الهی پسرم که اصلا الکی گریه نمیکنه کلی گریه کرد

یه خبر بد هم شنیدم بابای یکی از دوستام که خونواده معروفی هم هستن خودکشی کرد و فوت شد یعنی چی میتونه آدمی به این سن و سال رو وادار به خودکشی کردن بکنه

این روزا حسابی اکتیو شدم علاوه بر کارای روزمره و نگهداری از سوشیانت هر روز یه قسمت رو بیرون میریزم و تازه اگر هوا خوب باشه پیاده روی هم میرم و به مهمونیامم میرسم و مجالس ختم رو هم میرم دوشنبه بعدازظهر رفتم مجلس ختم دوستم طفلکی اسپانیا زندگی میکنه و تا شنید خودشو رسوند و خیلی خیلی حالش بد بود شب هم مراسم چهلم زندایی مامانم دعوت بودیم امسال دو تا از زنداییای مامانم فوت کردن و سه تا از دوستام باباهاشونو از دست دادن و چقدر بد یعنی وحشتناک

سه شنبه ساغر از تبریز برگشت 7 صبح رسید خونه زنگ زد بیاین که من دارم از دلتنگی میمیرم منم کمد نصف نیمه تمیز شده رو ول کردم و رفتم پیاده روی و بعدش رفتم خونه مامانم اینا شب که برگشتم خونه بقیه کارای کمد رو تموم کردم پندار هی غر میزنه که چرا همه جا رو میریزی بیرون میگم خوب عید داره میاد باید خونه غبارروبی بشه میگه ما نهایت چند ماه دیگه اینجاییم ولی به نظر من باید برای استقبال از نوروز همه جا تمیز باشه حالا هر چقدر هم کوتاه باشه

حالا هی میگم این روزا خیلی اکتیوم بگید نه

تو دو هفته اخیر عروسی رفتم (فامیل پندار تهران) یه روز یعنی بعدازظهر رفتیم شب برگشتیم سه تا مهمونی رفتم (کادو دانشگاه مریم دختر داییم و کادو زایمان دوستم آتنا و مهمونی فامیلای پدری) سه شب شام رفتم بیرون (مامانم و خاله هام . دوستامون . ساغر) خونه تکونی هم ادامه داشت هر روز یه قسمت و پیاده روی البته فقط روزایی که هوا خوب بود یه روز که 4 رفتیم بیرون 9 شب برگشتیم خونه بعد پیاده روی با ساغر و مامانم و سوشیانت رفتیم مغازه بابام و چون بازار عید همه جا رنگ و وارنگ سوشیانت از خود بیخود شده بود و حسابی کیفور میشد و با تعجب به همه جا نگاه میکرد و لذت میبرد

کلا سوشیانت خیلی خوشحال این روزا عاشق بیرون رفتن و تو رستوران غوغایی به پا میکنه بیا و ببین اولش فقط به سقف خیره میشه بخاطر نورپردازیا و بعدش حسابی شیلنگ تخته میندازه مامان قربونش بره تو خونه هم که من همه جا رو بهم میریزم تا تمیزکاری کنم برای خودش از فرصت استفاده میکنه و به همه جا سرک میکشه و نگاه میکنه تو دو هفته اخیر وقتی با دست میزنم به دهنش او او او میکنه و با دهنش صدا در میاره و صدا که کوتاه بلند میشه خوشش میاد تو هر حالتی باشه وقتی اینکارو میکنم شروع میکنه به صدا درآوردن

یه چیز جالب دیگه اینکه دیگه تو پوشک پی پی نمیکنه و حتما باید پوشکشو در بیاری تا کارشو بکنه هم برام یه خورده سخت هم دیگه زخم نمیشه و از این نظر خوب

پسرم لباس نو برای عید داشت خاله خانم براش خریده بود فقط کفش نداشت که رفتم براش خریدم و یه دست لباس تو منزلی هم براش خریدم یه حوله خوشگل هم براش خریدم

دیگه همین دیگه

رستوران باران (نور)

 

صنم سوشیانت النا


 
comment نظرعزیزان ()

 
9 ماه شدنت مبارک عزیز دلم
نویسنده : سحر - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢
 

از جمعه که برف شروع شد تا یکشنبه ادامه داشت دیدیم هوا خیلی سرد اسپلیت هم روشن کردیم و و خونه گرم گرم بود همه پرده ها رو کنار کشیدم تا من و پسرم از منظره برف لذت ببریم فقط دلم داشت لک میزد که برم تو برف قدم بزنم شنبه که نشد چون کسی نبود سوشیانت رو بزارم پیشش ولی یکشنبه ساغر اومد خونمون و من باید میرفتم مهمونی خونه دوستم که هم پیاده رفتم و هم پیاده برگشتم و بسی خرسند شدم دوستم هم مثل خودم پرده ها رو کنار کشیده بود ماها وقتی برف میاد خیلی شاد میشیم آخه هر 5 یا 6 سال این اتفاق میفته وقتی برگشتم خونه مامان و بابای پندار اومده بودن خونمون و مامانش که رفته بود قشم برامون سوغاتی آورد

دوشنبه رفتیم خونه خالم و با آدم برفیشون کلی عکس گرفتیم

سه شنبه تا 5:30 صبح مشغول کار کردن بودم تازه مامان و ساغر هم کلی کمکم کردن آخه چهارشنبه مهمون داشتم دو تا از دوستای دوران دانشجویی با فیگیلاشونکه خیلی هم بهمون خوش گذشت و تا 10:30 شب موندن خونمون

پنج شنبه و جمعه هم توخونه به بطالت گذشت

هفته سوم بهمن رو هم به آرامی پشت سر گذاشتیم و گل پسرم روز به روز شیرین تر میشه میخوام بهش دس دسی یاد بدم و ناز کردن وقتی دستاشو میگیرم و به هم میزنم از خنده غش میکنه

داره وابستگیش به من زیاد میشه وقتی میزارمش میرم جایی بر که میگردم خنده های خیلی قشنگی تحویلم میده یا خودشو از بغل بقیه پرت میکنه به طرف من با روروک هم همش دنبال من یعنی بیشتر دور و بر من میپلکه و من از ذوق میمیرم

حرکات جدید هم انجام میده مثلا با دهنش صدا در میاره و با دستش هی رو دهنش مثل ساز دهنی میکشه و صداهای جالب از خودش در میاره جالب اینکه کسی بهش اینو یاد نداده

کلا اصوات بیشتری میگه

موز خیلی دوست داره ولی زیاد بهش نمیدم

آب سیب و سرلاک هم خیلی دوست داره

همچنان لاغر و نمیدونم چرا چاق نمیشه

چند روزیه ساعت 11:30 میخوابونمش اولش مقاومت میکرد ولی الان شکر خدا میخوابه

به هیچ کاری نمیرسم و همیشه عقبم

و تو هفته آخر بهمن هستیم آخر هفته پسرم 9 ماه میشه و چقدر زمان داره زود میگذره

کارتونای بی بی انیشتین رو خیلی دوست داره و ساعتها میشینه نگاه میکنه و برای خودش میخنده و جدیدا گاهی گریه میکنه تو بی بی ونگوک به رنگ آبی که مرسه میترسه ولی الان چند روزیه از بعضی جاها خوشش نمیاد و گریه میکنه نمیدونم میترسه یا چیز دیگه ایه یه چیز دیگه دلش میخواد تو بغلم نگاه کنه برمیگرده طرف من و دستاشو باز میکنه یعنی منو بگیر بعد که میرم پیشش محکم بغلم میکنه و تا نگیرمش ولم نمیکنه الهی قربونت برم که با زبون بسته اینقدر قشنگ منظورت رو بهم میرسونی

بابام بهم گفت خواب دیدم بچه چاقو دستشه خیلی مواظبش باش گفتم اصلا چاقو دم دست نیست خیالت راحت از غذا وقتی داشتم تو آشپزخونه کار میکردم در یه کابینت رو که توش چاقو بود باز گذاشتم و حواسم نبود یهو دیدم صدای طرق طرق میاد دیدم آقا سوشیانت قصه با روروک حمله کرده و یه چاقو تو دستش و از بس هول بود و طمعکار و اون همه چاقو رو یه جا دیده بود همه رو میخواست برداره و پخش و پلا کرده بود خدا بهم رحم کرد مامان و بابا و پندار کلی دعوام کردن البته اینم بگم همه این اتفاق در عرض چند ثانیه بود یعنی همین که سوشیانت حمله کرد من ضد حمله رو اومدم

 به فکر تدارکات عیدم خونه تکونی رو میخوام زود شروع کنم تا از 15 اسفند دیگه کاری نداشته باشم و با پسرم بریم گردش این روزا هوا خیلی خوبه و با سوشیانت میریم پیاده روی و آقا تا میره تو کالسکه میخوابه وقتی باهام خیالم راحت و بجای یا ساعت خیلی بیشتر راه میرم

سه شنبه رفتیم قائمشهر قبلش سوشیانت رو بردم دکتر یه چکاب شه احساس کردیم قفسه سینش و جناغ پشتش بزرگ و کوچیک که شکر خدا چیزی نبود آقای دکتر هم که باهاش دوستیم یه قطره آهن جدید که یه شرکت دارویی تازه براش آورده بود رو بهم داد و گفت از این به بعد اینو بهش بده ویتامین سی هم داره

 

بچه که بودم با دایی مامانم خیلی رفت و آمد داشتیمدو تا دختر همسن من داره که خیلی خاطره های شیرینی باهاشون دارم با یکیشون همچنان رفت و آمد دارم و با اون یکی 7 سال میشد که ندیدمش و این دفعه بالاخره طلسم شکست و در یک حرکت انتحاری اومد پیشم و خیلی بهمون خوش گذشت فقط حیف که کم موند حالا قرار شد بیشتر همدیگرو ببینیم یه پسر کوچولو بانمک 2 ساله داره که خیلی هم وروجک هی میرفت از کنار سوشیانت رد میشد و اسباب بازیاشو پرت میکرد یه طرف دیگه تا نتونه بازی کنه مامانش میگفت کلا دلش میخواد بچه های کوچیکتر از خودشو اذیت کنه عزیزمممم بچن دیگه نمیدونه آدم تو مغزشون چی میگذره

همون روز که (پنج شنبه) دختر داییم میخواست بیاد من خیلی کار داشتم یهو دیدم بله آقا سوشیانت از فرصت استفاده کردن و دارن کتاب میخورن یه مقدارش کنده شده بود و تو معده مبارک رفته بود دختر داییم میگفت ایراد نداره ضد ضربه میشن حالا با میکروبش کاری ندارم اگر میپرید تو حلقش چی ؟؟؟ واقعا بچه ها رو باید چهار چشمی پایی

شب هم مامانم اینا اومدن پیشمون

از صدای غذا ساز همچنان میترسه مامانم میگه غذا ساز رو ببر یه اتاق دیگه و درو ببند روشنش کن بچه اذیت میشه ولی خیلی باهاش کار دارم امروز تو روروک بود وقتی روشنش کردم میپرید و میدویید منم زود خاموشش کردم

اینروزا وقتی میبرمش حموم دوست نداره تو وان بشینه و تا میخوام بزارمش مقاومت میکنه و منم نمیزارم و همچنین برای نشستن تو صندلی غذا هم مقاومت میکنه ولی اونجا دیگه مینشونمش میترسم کلا دیگه نشینه

 امروز گل پسر قند عسلم 9 ماه شد احساس میکنم خیلی بزرگ شده فداش بشم من

عزیز دلم 9 ماهگیت مبارک باشه

 


 
comment نظرعزیزان ()

 
پریدن غذا تو گلوی پسرم
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸
 

شنبه دیگه تب نداشت ولی یه عادتی که داره بعد هر مریضی یا واکسن چند روز بد قلق میشه و انگار میخواد تلافی مریضیشو سر من در بیاره کلا در حال گریه و اشک ریزان و غذا نخوردن فقط دوست داره بغلش کنم و راش ببرم البته منم دوست دارم همیشه تو بغلم باشه و از این فرصت استفاده میکنم ولی گاهی واقعا کمرم درد میگیره

یکشنبه به این نتیجه رسیدم که اصلا مامان خوبی نیستم خدایا فکرشم داغونم میکنه خیلی سهل انگاری کردم الهی بمیرم اگر بچم خفه میشد من چه گلی باید به سرم میگرفتم خدایا شکرت که مواظب پسرمی

قضیه از این قرار بود که سوپشو تنبلی کردم و میکس نکردم و با چنگال له کردم سوشیانت هم که تو دوره نقاهت بود و میل به غذا نداشت و من بزور بهش میدادم یهو دیدم بچم اوق میزنه و رنگش قرمز شد چشمتون روز بد نبینه من و مامانم با دادو بیداد کردن سر و تهش کردیم خیلی طول کشید تا غذا بپره بیرون بعدشم کلی گریه کرد تا ساعتها نای راه رفتن نداشتم این چه اشتباهی بود خدا چرا اینکارو کردم وای وای وای بر من

این روزا باید خیلی مراقبش باشم تا سرمو برگردونم یه بلایی سر خودش آورده بیشتر سرشو میزنه به اینطرف و اونطرف

دوشنبه با پسرم که دیگه لجبازیش کمتر شده و خوب غذا میخوره رفتیم مهمونی البته یه خورده گریه کرد ولی در کل پسر خوبی بود اونجا یه پسر بچه ناز 11 ماهه هم بود که با سوشیانت خیلی خوب ارتباط برقرار کردن و هی میخواستن همدیگرو بگیرن مخصوصا سوشیانت که تقریبا حالت تهاجمی داشت و فکر میکرد اینم اسباب بازیه باید بخورتش

سه شنبه کلی آشپزی کردم کشمش پلو با گوشت برای پندار و قیمه برای ناهار روز بعد و ماکارونی برای شب عوضش تا چند روز راحتم یه خورده تمیزکاری کردم و پیاده روی هم رفتم سوشیانت رو بردم حموم و کلی بازی کرد آخه آب بازی رو خیلی دوست داره یه روز که پندار رفت حموم با روروک رفت دم حموم و بالا و پایین میپرید به باباش میگفت منم با خودت ببر یه طرح خوشگلم رو ناخونام زدم انگار سه شنبه کش اومده بود وقت کردم کلی کار انجام دادم  خدا کنه هر روز همینطوری باشه

خونمون دیگه رسیده به سقف کاذب و طراحی داخلی رو باید کم کم شروع کنیم سپردم به دختر عموم اونم چهرشنبه اومد و طرحهاشو نشونم داد و منم خوشم اومد ولی از سقف من چیزی سر درنمیارم و با پندار تکمیلش کردن و آخرشو من دیدم فک کنم قشنگ بشه پندار خیلی رو سقف و نورپردازی حساس بقیشو سپرده به من دیگه شام هم نگهشون داشتم و براشون پیتزا درست کردم ولی خودم یه برش کوچیک هم نخوردم و سفت و سخت چسبیدم به رژیمم و تا حالا 12 کیلو کم کردم هوراااااااااااا

بعد اینکه اینا رفتن 12 شب منم رفتم خونه خالم آخه مامانم و اون یکی خالم اونجا بودن و تا 2:30 صبح اونجا بودم این سوشیانت که نمیخوابه حداقل بریم شبگردی

دخترخاله هام رفتن تهران و حسابی خرید کردن میگفتن امسال حراج ها خیلی خوبن و حرف ندارن منم گفتم برای عیدی مامانم برام یه کیف بخرن که یه کیف خیلی خوشگل برام گرفتن ولی خودم هیچی نخریدم و امسال هم قرار نیست چیزی بخرم اوضاع مالی خراب خراب البته اینم بگم خیلی طلب داریم که متاسفانه وصول نمیشه و خونه سازی هم واقعا خرج داره خریدن خونه یه طرف دیزاین و پرده و .... یه طرف دیگه منم که میخوام هر کاری به نحو احسنت انجام بشه و خوب خرج داره دیگه

پنج شنبه هم آخر شب یه سر رفتیم خونه خالم 

جمعه هم برفی اومد که نگو پندار زنگ زد پسرمو بیدار کن برف ببینه دیدم چه خبره سوشیانتو بردم دم پنجره با تعجب نگاه میکرد دیگه همه پرده ها رو کنار کشیدم و لباس پسرمو زیاد کردم تا راحت از منظره برف لذت ببریم شب هم شام رفتیم خونه داییم

ماها وقتی برف میبینیم خیلی ذوق میکنیم آخه اینجا همش بارون میاد و از برف چند سال در میون خبری میشه که امسال به یمن وجود پسرم برف بارید و پسرم اولین برف زندگیشو دید

سوشیانت شکمش سفت شده چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟

یه شب یوسف اومد خونمون موقع رفتن وقتی با سوشیانت خداحافظی کرد و درو بست پسرم شروع کرد به گریه کردن الهی فداش بشم مخواست با داییش بره بیرون کلا الان هر کی میخواد بره بیرون از خونه اینم میخواد باهاش بره تو کریر هم مینشونمش دیگه گریه نمیکنه چون میدونه کریر یعنی گردش

یه روز دیدم یه سیب زمینی افتاده گوشه راهرو فهمیدم آقا فضوله  در حین روروک سواری یه سیب زمینی از آشپزخونه برداشته و تو راهرو ولش کرده قربون دستای کوچولوت برم من که میخوای باهاشون همه چیزو بگیری

بیخود دلم میخواد از سوشیانت بنویسم یه حسی دارم که قابل وصف نیست از اینکه بغلش میکنم و همیشه پیشم و کلا دارمش خیلی خیلی به خودم میبالم و خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم نمیدونم میتونم حسمو منتقل کنم یا نه


 
comment نظرعزیزان ()

 
8 ماهگی
نویسنده : سحر - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٩
 

روزایی که میبرمش حموم از بهترین روزای زندگیمه شنبه هم همینطور کلی آب بازی کرد و بیشتر به کتابش علاقه نشون میداد و طبق معمول کوشش میکرد تا آب رو با دستای کوچولوش بگیره وای که چه کیفی کردم ناگفته نمونه که بسیار سر و صدا از خودش در آورد و هر از چند گاهی برمیگشت به من نگاه میکرد و لبخند میزد مهربون مامان و البته ورجه وورجش خیلی زیاد شده و باید خیلی مراقب باشم که از دستم در نرهconnie_36.gif

یکشنبه رفتیم بازار ماهی فروشا فریدونکنار ماهی هم خریدیم ولی خیلی گرون بود کیلویی 30 تومن یعنی از گوشت هم گرون تر شده گل پسر من برای اولین بار اومده بود بازار ماهی فروشا و با تعجب به ماهیها نگاه میکرد و خیلی راضی و خوشحال بود ولی چون هوا سرد بود من و پرنسم سریع برگشتیم تو ماشین بعدشم رفتیم یه کم لب دریا و پسرم دریا رو هم دید و برگشتیم خونه نمیدونم چرا یکشنبه اینقدر بیحال بودم انگار فشارم افتاده بود دیگه اومدم خونه با سوشیانت دو تایی خوابیدیم تا 11 شب خوب معلومه دیگه بعدشم تا بخوابیم 4 صبح شدفک کنم بخاطر شب قبل هم بود نمیدونم چرا سوشیانت تا 5 صبح هر 10 دقیقه با گریه از خواب بیدار میشد و من بغلش میکردم آروم میشد احتمالا بخاطر همین روز بعد من اینقدر بیحال بودم

دوشنبه بردمش شبکه بهداشت قدش 71.5 و وزنش 8 کیلو شده دقیقا یه بچه متوسط و خط رشدش وسط ولی من دلم میخواد تپل شه هر کاری میکنم نمیشه البته زیادم بهش غذا نمیدم میترسم مثل خودم معدش گشاد شه و بزرگم که شد چاق بمونه

بعدازظهر دوشنبه با ساغر و سوشیانت رفتیم قائمشهر که من برم دندونپزشکی آخرین جلسه بود و بدترین جلسه چون آخر وقت بود شارژ یه دستگاه تموم شده بود و اونا نمیدونستن و وسط کار من فهمیدن و دوباره کاری شد واقعا حالم بد شده بود حتی چند بار فکم دیگه بسته نمیشد و خیلی سخت بستمش گوشه لبم زخم شد بسکه این دکتره کشید دهنمو خلاصه پدرم در اومد

سه شنبه خونه پسرخالم دعوت بودیم و بدون اینکه خودم بخوام رژیمم شکسته شد آخه خانمش دستپختش عالیه منم هیچی نخوردم که اونجا بتونم راحت بخورم ولی وقتی برگشتم خونه دیدم هی وای من خیلی بیشتر از اونچه که باید خوردم حدود 400کالری بیشتر ولی وقتی برگشتیم تا 3 صبح مشغول تمیزکاری خونه بودم چون بابا و مامان پندار زنگ زدن که میان خونمون امیدوارم سوزونده باشم حالا تو این هیر و ویر خاله پری جون هم بعد 17 ماه تشریف فرما شدن و حسابی کلافه بودم کارم که تموم شد سوشیانت تا 4 صبح طول کشید تا بخوابه از طرفی پندار سر درد وحشتناکی داشت و تا 5 صبح با پندار بیدار بودم آخرش دیدم به هیچکدوم از حرفام برای بهبودی گوش نمیده خوابیدم یعنی خوابم برد و پندار بیچاره 6 صبح خوابید و 7 رفت سر کار یعنی از درد خودش به در و دیوار میزد خیلی بد مریض هرچی بهش میگم برات وقت میگیرم برو دکتر یا آزمایش کامل بده قبل نمیکنه منم بعضی وقتا واقعا حرصم میگیره و دلم براش نمیسوزه خوب انگار خودش نمیخواد خوب شه

چهارشنبه هشتمین ماه تولد گل پسرم بود ولی اصلا روز خوبی رو شروع نکردیم چون سوشیانت با تب بیدار شد دلیلش رو نمیدونستم ولی همه میگفتن بخاطر دندون چون لثه های بالایی حسابی ورم کردن و بمیرم الهی که نمیدونم پسرم چی میکشه از طرفی خودم درد داشتم و پندار بخاطر بیخوابی شب گذشته خیلی داغون بود سوشیانتم وقتی مریض میشه دیگه اون پسربچه آرومی نیست که با خودش سرگرم و البته صد در صد بهش حق میدم فقط موقعی آروم میشه که تو بغلم راش ببرم و من با کمر درد شدید دیگه تا بابا و مامان پندار شب برسن سوشیانت تو بغلم بود و باهم آشپزی کردیم و باهم تمیز کاری کردیم الهی بمیرم با تعجب به همه چیز نگاه میکرد

مامانش اینا که اومدن یه خورده بغل عمو پدرام خوش گذروند و بعدش خوابید هی میرفتم بهش سر میزدم و دمای بدنش رو چک میکرد یه بار که رفتم دیدم بیدار شده و صداشم در نمیاد و عروسک تمساحشو بغل کرده وای که هلاک شدم وقتی اون صحه رو دیدم هر چقدرم بچم مریض باشه از خواب که بیدار میشه یه لبخند قشنگی میزنه که نگو

شبم خیلی بد خوابید هر 10 دقیقه گریه میکرد و من راش میبردم تا آروم شه یه بارم تبش رفت بالا و دوباره با استامینوفن پایین اومد

البته از اول بهش مسکن ندادم لباساشو کم کردم و خونه رو خنک ولی دیدم فایده نداره و مجبور شدم بهش دارو بدم

پنج شنبه و جمعه هم با تب گذشت البته خونه مامان اینا یه بار که تبش به 39 درجه رسید و دکتر گفت شیاف بزارید براش که شکر خدا سریع جواب داد دیگه این چند شب من کامل بیدار بودم و روزا که مامانم بیدار بود چرت میزدم خیلی از تب میترسم

سوشیانت خیلی بیقرار بود و کلافه چیزی هم نمیخورد اصلا


 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان