سخن از پیوند سست دو نام ...و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست... سخن از زندگی نقره ای آوازیست... که سحرگاهان فواره کوچک می خواند... Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تلخ و شیرین روزهای من

تلخ و شیرین روزهای من

روزایی که گذشت
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۸
 
خیلی دلم میخواد زود به زود بیام ولی اصلا نمیشه برا همینم خیلی چیزا از دستم در میره ولی چاره ای نیست تو این مدت که نیومدم و نمیدونم چقدر شده کلی اتفاق افتاد کلی پسرم تغییرات داشت که کلی چیزا رو حضور ذهن ندارم که بگم القصه تو این مدت سه چهار تا تولد و عروسی دختر عمو جان و یه سفر کوچیک و چند تا مهمونی داشتیم سوشیانت یه مدت سر خوابیدن خیلی لج میکرد و با اینکه خوابش میومد حاضر نبود بخوابه و الان خوب شده یه دو هفته ای هم یوسف و دوستش کلا خونه ما بودن و درس میخوندن و امتحاناتش بالاخره تموم شد خیلی نگران بودم که چرا سوشیانت چیزای سفت رو نمیخوره که این هم برطرف شد بیست و چهار بهمن مامانم مهمون داشت یهو دیدم خیار اورده میگه خیار میخوای براش پوست کندم و با کمال تعجب دیدم داره میخوره و خیلی خوشحال شدم و همون شب وقتی خواب بود حدود ساعت چهار صبح دیدم با نق میگه ج ی ش داری که رفتم و بردمش همیشه شبها وقتی ج ی ش داره با گریه بیدار میشه و من میفهمم ولی اینبارخودش گفت و من خدا رو شکر میکنم که زنده هستم و شاهد پیشرفتهای پسرم هستم افعال رو کاملا برعکس میگه وقتی میخواد یه کاری رو خودش انجام بده میگه خودت بردار وای وقتی میخواد مثلا من انجام بدم میگه بردارم یه کلمه بامزش عال له خست مثلا میگه یه عال له ماشین بجای یه عالمه جدیدا وقتی میخواد بخوابه میاد بغلم سرشو میزاره رو شونه هام و میگه سرتو بزار رو شونه هام بخونم یعنی تو بخون موبایل بازیاش هم که روز به روز بیشتر میشه و به ترتیب از همه میخواد گوشی مامان سحر میخوای حالا گوشی خاله ساغر حالا دایی یوسف حالا بابا پندار حالا مامانی و .... دیگه بی بی انیشتین نگاه نمیکنه و عاشق خاله ستاره شده و شعرهاشو میخونه دایره لغات انگلیسیش هم روز به روز بیشتر میشه فک کنم بیشتر از دویستا لغت بلده هی هم دوست داره ازش بپرسیم یه وقتهایی هم خودش ازمون میپرسه این چیه هاشم که شروع شد مدام داره میپرسه ولی اصلا صبر نداره یعنی وقتی یه چیزی میخواد تا بهش ندی تکرار میکنه هرچی بهش میگی مثلا صبر کن آب بخورم میام بهت میدم متوجه نمیشه و خودشو به درو دیوار میزنه تخم مرغ رو هم دیگه گاز میزنه میخوره از پوره شد رنده و بعد تیکه و حالا درسته وای یه بار پفک هم خورد و همسری کلی دعوامون کرد تو این مدت مریض هم شدیم سه تاییمون من که حالم خیلی بد بود اینقدر حالت ت ه و ع داشتم که فکر کردم .... و رفتم تست دادم که خدا رو شکر منفی بود سر دارو دادن به سوشیانت پدرمون در اومد اصلا نمیخوره و مجبور بودیم بزور بهش بدیم و دلمون رو میبرد اینقدر که گریه میکرد پرتقال خور هم شد یه بار رفتم مهمونی سویانت رو گذاشتم پیش یوسف بیدار که شد گشنش بود یوسف بهش پرتقال داد من خیلی تلاش میکردم که بخوره ولی نمیخورد خیلی برام جالب بود حالا فرداش به من گفت پرتقال میخوای رفتم براش پرتقال خونی آوردم با گریه میگه پرتقال نارنجی مثل دایی یوسف یه بار هم رفتیم قائمشهر عمو پژمان براش جوجه آورد کشت جوجه بیچاره رو اینقدر که نون خوروند بهش یه شب تو خواب آب خواست من با تن لرزون خواب آلود رفتم براش آب بردم بعد میگه دستشویی بردمش بعد دوباره میگه آب براش بردم میگه بنفش اونم به حالت نجوا منظورش لیوان بنفش بود تو تاریکی گشتم پیدا کردم میگه خودت بخور یعنی تو بهم نده خودم بخورم خلاصه آب خورد میگه رو پا لالا وای نای ایستادن نداشتم و برام هزار تا بازی درآورد یه روز هم با تامای و مامانش رفتیم خانه بازی تامای که اصلا بازی نکرد سوشیانت هم فقط با لگو بازی کرد بعد اوردیمشون خونه یه کم با هم مچ شدن و اون نون میداد این بخوره این ماست میداد اون بخوره و با ماست هم یک کثافت کاری کردن که نگو یهو دیدم تامای دراز کشیده سوشیانت رفته رو پشتش میگه تامای سواری تامای سواری مامانش د بدو رفت جداشون کرد منم که توکیده بودم از خنده یه دو سه روزی هم تهران بودم هم تولد دعوت بودیم هم خرید داشتیم البته خریدام تموم نشد و دوباره باید برم برا سوشیانت از این لوپ کارا خریدم خیلی دوسش داره و باهاش بازی میکنه خودمم خیلی باهاش بازی میکنم هیجان انگیزه هوا خیلی سرد شده امشبم مامانم مهمون داره سالاد و دسرها و شیرینیهاشو من درست کردم ولی خودم دیر اومدم گفتم سوشیانت تو خونه استراحت کنه که شب اذیت نشه
 
comment نظرعزیزان ()

 
اولین نقاشی
نویسنده : سحر - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٦
 
یه ده روزی سوشیانت درگیر آنفولانزا شد حالش بد بود شکر خدا تبش دو روز بود ولی سرفه ولش نمیکرد خیلب بد دارو میخوره پدرم در اومد تو این مدت هر کی منو میبینه میگه صورتت بهم ویخته بسکه عذاب کشیدم سر دارو خوردنش دلم براش ریش ریش میشد منو پندار دوتایی به زور دارو بهش میخوروندیم گریه ای میکرد تا ته دل آدم میسوخت منم باهاش گریه میکردم با دکترش صحبت کردم گفت اسکال نداره داروشو تو ماست شیر یا آبمیوه بهش بده ولی فسقلی میفهمید میگفت دارو تلخ این تلخ و ترش رو از کجا میفهمه من نمیدونم خلاصه بعد خر بار دارو دادن کلی ازش عذرخواهی میکردم حالا دیگه مکملش رو هم نمیخورد روزی که داروش تموم شد بهش گفتم ببین مامی دیگه تموم شد شیشو جلو چشمش انداختم تو کیسهزبتله و گراشتم بیرون در دیگه شب که میخواستم بهش مکمل بدم قشنگ خورد قربون اون فهم و شعورت بشه مامان خیلی زود کاراش تغییر میکنه حتی وقت نمیکنم بعضی از کاراش رو ثبت کنم یکی از کارای بامزش این بود که تا با ما سر یه چیزی قهر میکرد فوری خودشو پرت میکرد رو زمین و دمر دراز میکشید و با حالت گریه میگفت کمرم دود گرفت قوبون کمرت بشم من اینم از باباش یاد گرفته آخه هی رو شکن باباش بپر بپر میکرد و اونم بهش میگفت کمرم درد میگیرهی از خواب که بیدار میشه میگه سحر سحر کاملا با لحن همسری میگم مامان سحر یه لبخند موزیانه میزنه میگه سحر هر کاری میکنم اکثر وقتها سحر صدام میکنه ولی جایی میریم مامان سحر میگه احترام مامانشو نگه میداره خیلی خوشم میاد وقتی طلبکارانه میگه سحر وای دوسم مدارم عادتش بشه چون همسری هنوزم که هنوزه پدر ومادرش رو به اسم کوچیک صدا میکنه دیگهتى این مدت دو سه تا مهمونی رفتیم دو سه تا مهمونی دادیم تولد مامانم و رو تو خونه خودم جشن گرفتیم یه تولد رفتیم یه جشن دندونی رفتیم غیر از ده روز مریضی بقیش خوش گذشت رو توالت که نشسته یهو صدا میکنه سحررررر ماشین بیار وای عاشق وسایل نقلیه ست قطار ماشین هواپیما کامیون اتوبوس بردمش تهران هم سواراتوبوسش کردم هم مترو داشت بال در میاورد هی داد کیزد اتوبوس اتوبوس همه نگاش میکردن ندید بدیدو هی بهم میگه ماشین بکش اتوبوس بکش کامیون بکش منی که به عمرم ماشین نکشیده بودم حالا حرفه ای شدم بعد که تموم میشه میگه بنویس باید زیرش هم به انگلیسی هم فارسی بنوسیم خودش هم خیلی قشنگ ماشین میکشه و بعد بقول خودش زیرشم مینویسه ولی خدایی خیلی قشنگ ماشین میکشه میگه اول چرخاش بعد محور بعد خودش اولین ماشینش رو ٢٣ آذر کشید راستی برای اولین بار بوسم کرد اونم چه بوسی آبدار وای نزدیک بود از خوشی بمیرم حرفهای قلمبه سلمبه هم زیاد میزنه عموم رو دیده بود میگه سلامتی اسنو دیگه از کجا یاد گرفته نمیدونم عاشق کارتونهای خاله ستاره و میگ میگ شده مخصوصا بقول خودش شلمرود یه روزم وفته بودیم سالگرد فوت مادربزرگ پندار تو آرامگاه خرگوش دیده پندار میگه تا دید گفت گوشاش بزرگه یه بار بهش گفتم بیا بریم حموم آب بازی میگه تابستون یعنی وقت آب بازی تابستونه یه بارم که فک کنم قبلا گفتم درختها رو دید برگاشون زرد شدن میگه پاییز اینا رو مدیون بی بی انیشتینیم
 
comment نظرعزیزان ()

 
یه کوچولو دگرگونی
نویسنده : سحر - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٤
 
از یکشنبه ١٧ آبان مرد کوچولوی ما اتاقش جدا شد و شبها دیگه با ما نمیخوابه اصلا مقاومت نکرد خودمم فکر میکردم برام سخت باشه ولی خیلی نبود از شیر گرفتن خیلی بیشتر اذیتم کرد تو این هفته هم یه مهمونی رفتیم خونه پسرخالم دخترش هی سوشیانت رو بغل میکرد و آویزونش میشد جنتلمن منم نگاش نمیکرد یه مهمونی هم دادم داییم هوس پیتزا کرد و ازم خواست منم درست کردم خیلی خوب شد ولی ده تا پیتزا درست کردم یه کم سخت بود رفتم خونه دختر عموم سوشیانت تا وارد شد یه کم به همه جا نگاه کرد دید همه چیز براش جذابیت داره گفت هرچی دلت میخواد بردار یعنی به خودش اجازه داد هر کاری میخواد بکنه ترکیدیم از خنده یه آخر خفته دختر داییم و پسرش اومدن خونمون پسرش خیلی شیطون وقتی رفتن به پندار گفتم خدا برای ما یه فرشته از آسمون فرستاد یه دستی کشید به پشتم گفت همه بچه ها فرشته ن خانمی اینکه چه جوری بارشون بیاری مهمه تو خیلی برا سوشیانت وقت میزاری ننیجش داری میبینی منو داری چسبیدم به سقف البته همه مادرا برا بچه هاشون زحمت میکشن ولی معمولا مردا به روی حودشون نمیارن همسری هم فک کنم از دهنش در رفت یه کار جالب سوشیانت اینه که اگه دستش به چیزی نرسه یه چیز پیدا میکنه و میره روش مثلا صندلی رو هل میده میبره اوندفعه یه بسته کاغذ به اون سنگینی رو بلند کرده بود و گذاشته بود زیر پاش پسرم دو سال و نیم شده و یه تولد کوچولو به اتفاق پدربزرگها و مادربزرگها براش گرفتیم وای اینقدر خوشگل جواب میده وقتی میپرسیم چند سالته
 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٠
 
امسال پسرم برای اولین بار دسته دید فکر میکردیم بترسه ولی اصلا نترسید و خیلیم خوشش اومد یه شب دختر داییم و خونوادش مهمونمون بودن و سوشیانت و بردیا حسابی آتیش سوزوندن یه شب هم تولد خاله ساغر بود که البته چند روز جلوتر برگزار شد سه شنبه با پندار رفتیم تهران پندار خرید داشت و منم با دوستای دوران دانشجوییم که ده سال بود ندیده بودمشون قرار داشت یه روز فوق العاده رو گذروندم سوشیانت پیش ساغر موند و من به قرارم رسیدم پندار برگشت آمل و من چهارشنبه با دختر داییم برگشتم سوشیانت و بردیا هم حسابی خوش گذروندن دیروز هم ششمین شالگرد ازدواجمون بود یه جشن کوچیک خصوصی گرفتیم و من صاحب دو جفت گوشواره خوشگل شدم یکی از طرف مامانم و یکی از طرف همسری منم براش یه بافت گرفتم که خیلی خوشش اومد کادو خواهری هنوز مونده که نداده بهمون سوشیانت تو اتاقش بود یهو دیدم میگه سوسک سوسک رفتم دیدم بله یه سوسک مرده پیدا کرده و خیلیم خوشحاله
 
comment نظرعزیزان ()

 
روز مقدس
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳٠
 
مثل همه ما هم قبل شروع محرم حسابی سرمون شلوغ برد پشت سر هم عروسی و مهمونی و تولد بود که دعوت میشدیم هم خوش گذشت هم خسته شدیم پرنس کوچولو هم حسابی بهش خوش گذشت و همه جا سرک میکشید مخصوصا تو تولد که من وپندار اول رفتیم عروسی دوستم و بعد رفتیم تولد سوشیانت رو با مامانم زودتر فرستاده بودم وارد که شدم دیدم صورتش نقاشی شده وای اینقدر ذوق کردم که نگو یه میکی موس واقعی شده بود حرف زدنش روز به روز بهتر میشه و دیگه نمیگه بابا ددار یا خاله ساعت پنجاه تا لغت انگلیسی هم بهش یاد دادم بعضی هاشو خیلی قشنگ تلفظ میکنه و جالبه خیلی دوست داره ازش بپرسیم و جواب بده فکر کنم از تشویقامون خوشش میاد پندار همش به محبت بهش میگه توله سگ یه روز اومده به پشتش دست میکشه میگه توله سگ یه بارم داشتم دستمو میخواروندم اومده میگه درد گرفت پشه پدسوخته اینها هم از آموزشهای همسری که داریم اینها رو از مغزش پاک میکنیم هرچند در آینده ای نه چندان دور بدتر از اینها رو یاد میگیره از وقتی یاد گرفته صدامون کنه راه میره میگه مامان سحر منم میگم جون دلم بعد میگه سلام دیگه باید باهاش کامل احوالپرسی کنم روزی صد هزار بار ماشین حسابو میزاره زیر گوشش شروع میکنه سلام خوبی قربانت مرسی کار نداری باشه باشه خدابس خدابس خدابس عین دیالوگهای من و لحن من حرف میزنه خیلی باحاله هر چقدر قیافش شبیه همسری اخلاقش شبیه من و خود همسری و خونوادش از این بابت راضین خودش میدونه چه اخلاقی داره😁 یه کار بامزه دیگش این بود صیح زود که پندار داشت میرفت سرکار یهو خواب آلوده به پندار میگه خدابظ وای میخواستیم بخوریمش از هر ده تا کلمه ای که میگه چهارتاش الفاظ محبت آمیره مثل جان عزیزم عشقم نفسم و .... و منم بد میچلونمش دست خودم نیست نمیتونم فقط تماشا کنم گیر میده به تاب بازی بعضی وقتها که حوصله ندارم تابش بدم خودم میزنم به نشنیدن میاد دستمو میگیره میگه چشم از طرف من اوکی میده اونم با چشم دوشنبه رفتم خونه خالم نوه خالم تامای هم اونجا بود اون میخواست بخوابه سوشیانت نمیزاشت مجبور شدم بیام بیرون حالا رفتیم از کنار یه اسباب بازی فروشی رد شدیم گیر داده لگو میخوای چشم از طرف من میپرسه و جواب هم میده منم نمیخوام از این بچه هایی بشه که هرچی میبینن میخوان براش نخریدم غوغا کرد همه بهش نگاه میکردن نزدیک پندار هم بودیم ولی باهاش قهر بودم نرفتیم پیشش خیلی دلم میخواست چند روز باهاش حرف نزنم یعنی واقعا لازم بود یه چند روز کاری به کار هم نداشته باشیم ولی نشد و همون شب آشتی کردیم اونم زورکی بعضی وقتها لازم آدما یه کم از هم دور باشن اصلا باعث میشه قدر همو بیشتر بدونن نشد دیگه وای یکی از دوستهای یوسف فوت کرده خیلی حالمون گرفته ست تصادف کرد داداشم خیلی داغونه قربونش برم من تا جالا اینهمه گریه هاشو ندیدم امشبم مامانم مهمون داره براش شیرینی درست کردم باقلواااا هنرمندی شدم برا خودم سوشیانت هم فقط داره آتیش میسوزونه یه قوری هم شکونده شیرینیها رو هم پخش زمین کرد تو خیابون هم میگفت قدم بغل یعنی تو بغلت قدم بزنیم سوار کالسکه نشیم
 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٩
 
شنبه شب با دوستامون شام رفتیم بیرون اونجا یه سری دیگه از دوستامو دیدم که البته زنونه اومده بودن ویکی از دوستای خیلی قدیمی که کانادا زندگی میکنه هم بینشون بود و بعد مدتها دیدیمش سرماخوردگی سوشیانت همچنان ادامه داره و تمام مشکل من با دارو دادن بهش بود که خودمو راحت کردم و داروشو میریزم تو شیر ماست آبمیوه و یا حتی سرلاکش و بهش میدم یعنی واقعا راحت شدم همیشه بیشتر از مریضیش ناراحت دارو دادن بودم از دکتر پرسیدم گفت اشکال نداره فقط اگر تو حجم زیاد بهش میدی جای پنج سی سی هفت سی سی بهش بده خصوصا استامینوفن واقعا این لعنتی تلخ و بدمزست یه بار خودم امتحان کردم تمام سیستم بدنم ریخت به هم حتی تو غذا هم که میره بازم بد خوب بچه حق داره نخوره دوشنبه هم مهمونی رفتم و سوشیانت طبق معنول آقا بود فقط اولش گریه کرد چون میخواست آسانسور بازی کنه هر جا برم آسانسور داشته باشه بیچاره میشم ولی خونه خودمون مشکل نداره جای دیگه همش میخواد بره بالا بیاد پایین عید قربون هم از روز قبل رفتیم دیار همسری خونواده همسری روز عید قربون براشون مثل سیزده بدر از صبح کباب خورون دارن تا شب برای ناهار رفتیم باغشون و غروب برگشتیم خونه اینقدر خسته بودیم ساعت ده شب خاموشی زدیم یکشنبه رفتیم تهران پندار خرید داشت من و سوشیانت هم رفتیم اولش سوشیانت هرچیزی میدید میخواست و یه کم اذیت کرد آخه کم خوابیده بود بهونه داشت ولی بعدش خوب شد و خیلی بهمون خوش گذشت دوشنبه مهمونی با دوستام بود که طبق معمول عالی بود سوشیانت حرف زدنش روز به روز بهتر میشه و طبق معنول در حال آواز خوندنه وقتیم خوابش میاد برا خودش لالایی میخونه اسباب بازیش بیفته جایی و نتونه برش داره میگه توپ بیا یا ماشین بیافکر میکنه میفهمن یه کامیون گنده براش خریدیم حال میکنه باهاش هتمام وسایل خونه و اسباب بازیاشو بارش میکنه یه کار جالبش هم اینه بس که من تو خونه میگم پندار نکن ( اخه به پندار بیشتر از سوشیانت میگم نکن اخه من دو تا بچه دارم تو خونه بسکه اذیت و انگولک میکنه) یاد گرفته هی میگه نکن ددار هرچیم میگم بگو بابا پندار نمیگه یه مشکلی که باهاش دارم ج ی ش کردنشه جدیدا نگه میداره تا نم بزنهبعد میگه نمیدونم چرا اینطوری شده کلافه شدم دیگه یکی از کارای مورد علاقش بازی با خمیر دندونه یه روز ازم خواست وقتی بهش دادم گفت مرسی عزیزم منو میگی ... کلا حرفهای دور از ذهن زیاد میزنه
 
comment نظرعزیزان ()

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۸
 
شنبه برگشتم آمل یکشنبه کلا تو هپروت بودم دوشنبه رفتم خونه یکی از دوستام که تازه نی نی دار شده از من دیوونه تره بچشو دست هیچکی نمیده و عین خروس جنگی شده روزها یکنواخت سپری میشن فقط پرنس کوچولو هر روز یه چیز تازه داره برامون و باعث میشه کلی بخندیم از دستش تازگیا ازش سو استفاده میکنیم هرچیزی میخوایم بهش میگیم میره برامون میاره خصوصا بابا پندار تنبل حرفهای جدید هم میزنه یه روز صبح بهش گفتم بیا آبمیوتو بخور هی گفتم جواب نداد یهو گفت اه صبر کن یه شب هم بردمیش شهربازی خیلی بهش خوش گذشت مخصوصا تو جامپینگ هر کاریش میکردیم نمیومد بیرون میخواستیم به بهونه موبایل بکشیمش بیرون میومد از دور میخواست موبایلو بگیره که با موبایل برگرده سر بازیش بچم خیلی زرنگه دوباره خیلی به موبایل حساس شده کل روز موبایلم رو سایلنت و تو هفتا سوراخ موش وقتی گوشی میبینه هول میشه میگه بیا بیا به گوشی میگه بیا پیشم یه شب هم با ساغر و یوسف شام رفتیم راه چوبی که اتفاقی اونشب جشنواره بود و موسیقی زنده و خیلی باحال بود کلی از آهنگهای خاطره انگیز من و همسری رو خوندن ما هم خیلی لذت بردیم مامانم برا سوشیانت یه تخته دو طرفه خریده یه طرفش وایت برد یه طرفش بلک برد خیلی باحاله من و شازده حسابی گچ بازی میکنیم الفبا رو هم کامل شده دیگه نمیدونم چی یادش بدم راهنمایی کنید لطفا بعضی وقتها این مردا یه چیزیشون میشه یکشنبه سر یه چیز بیخود یه بحث اساسی کردیم طبق معمول هم حق با من بود اصلا همیشه حق با منه لذت بخش ترین قسمت زندگیم اینه که سوشیانت مدام دور و برم میپلکه چند روزی حالم خوب نبود همش ولو بودم بچم کاری باهام نداشت میرفت اسباب بازیاشو می اورد کنار من بازی میکرد هر از چندگاهی هم لپشو میاورد رو لبم که ببوسمش از اون باحالتر خوابیدنشه اگه گیج خواب باشه که میزارم تو تختش و اعتراض نمیکنه اگر نه زیر بار نمیره و میاد کنار ما تا بخوابه اینقدر غلت میزنه و هی میاد رو دست من و سر و کولم و همینطور باباش تا بخوابه واقعا فکر نمیکنم هیچ چیزی تو دمیا اینقدر لذت بخش باشه جدیدا اگه من و پندار باهم بحث کنیم هی داد میزنه سلام سلام الهی بمیرم میخواد ما رو اروم کنه حتی وقتی باباش با من شوخی شهرستانی میکنه قلقلکم میده و اذیتم میکنه میاد از نزدیک زل میزنه ببینه چه خبره و وقتی میبینه بازیه اونم شروع میکنه و من بیچاره مورد تهاجم قرار میگیرم کلا خیلی درکش بالا رفته جسنی نگو بلا بگو میخونه عاشق وای وای گفتنمش به هیچ عنوان نمیتونم ازش عکس بگیرم دوربین ببینه میخواد حرف زدنشم خیای تغییر کرده بانمک تر شده یه خورده خودشو لوسم میکنه مثلا به هورا میگه هویا یا بعضی وقتها مثل آدم آهنی حرف میزنه پنج شنبه شام رفتیم بیرون برگشتیم دیدیم سوشیانت یه خورده تب داره پندارم سرما خورده خودمم بگی نگی احساس مریضی دارم خدا بدادمون برسه تو نوت مینویسم اصلا پاراگرافها رعایت نمیشه ببخشید دوستان
 
comment نظرعزیزان ()

 
 



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان